سلام دوستان عزیز خودم یه سایت زدم و حسابی درگیرم از این به بعد هر رمانی که میخوام بذارم اونجا می ذارم ایندفعه دیگه فروم خودمه پس منتظر شما دوستان هستم هرکسی اونجا عضو شد حتما یه پیغام بده با تشکر رامانا
http://www.my-love.ir
نوشته شدهچهارشنبه هجدهم آذر 1388
توسط رامانا
با سلام مجدد ... یه داستان دیگه ... کفش های غمگین عشق نوشته ر.اعتمادی ... این کتاب توسط Far58 کاربر سایت نودوهشتیا تایپ شده ... حجم این کتاب حدود یک مگ و تعداد صفحه اون هم 238 صفحه ... موفق باشید و شاد ( حمید )

داستان عاشقي وصف نا شدني با دنيايي رويايي و عشقي كه ندانست چگونه بر دلش
چنگ زد
داستان عاشقي كه به سفري دور مي رود ولي براي بازگشت تنها كفشهاي غمگين
عشقش بازمي گردد
کفش های غمگین عشق نوشته ر.اعتمادی
لینک کمکی
نوشته شدهجمعه سیزدهم شهریور 1388
توسط رامانا
بازم سلام ... رمان کوچه های خاطره نوشته نسرین سیفی ... این کتاب توسط فروردین کاربر سایت نودوهشتیا تایپ شده ... حجم اون ۱.۱۰ مگابایت و تعداد صفحه اون هم ۳۲۷ صفحه ... بخونید نظر بدید ... و اینکه همین دیگه ... راستی نماز روزه ماه رمضون هم قبول باشه ایشالا ... تا بعد

دانلود رمان کوچه های خاطره نوشته نسرین سیفی
لینک کمکی
دانلود رمان کوچه های خاطره نوشته نسرین سیفی
نوشته شدهجمعه سیزدهم شهریور 1388
توسط رامانا
سلام سلام اینم قسمت جدید داستان . حتما بخونید درسته کمه ولی به بزرگی خودتون ببخشید .
یه آهی کشید و گفت:
- تموم شد اینم داستان من اما پیش خودت بمونه نمی خوام هیچکس بفهمه
ادامه مطلب...
نوشته شدهشنبه هفتم شهریور 1388
توسط رامانا
ده دقیقه بعد صدای پای اسب اومد از پنجره نگاه کردم . یه تفنگچی سوار یه اسب با فانوس افسار عروسک هم دستش بود .زود چراغ رو خاموش کردم و پریدم بیرون و در رو قفل کردم و رفتم جلو که پیاده شد و سلام کرد جوابش رو دادم و تند سوار عروسک شدم
ادامه مطلب...
نوشته شدهشنبه هفتم شهریور 1388
توسط رامانا
برگشت نگاهم کرد .نور ماه صورتش رو روشن کرده بود اگه پدر و مادرم زنده بودن و دینی نسبت به عموم نداشتم همونجا بهش می گفتم که چقدر........
ادامه مطلب...
نوشته شدهشنبه هفتم شهریور 1388
توسط رامانا
یهوتایی رفتیم تو مرتبه تندر ایستاد .تازه به خودم اومدم .توی حیاط درمانگاه بودیم .شایان کمک کرد تا پیاده شوم .آروم سنگینی ام رو دادم رو همون پام که پیچ خورده بود کمتر درد میکرد آروم و با کمک شایانر فتم طرف در درمانگاه و بازش کردم و د
ادامه مطلب...
نوشته شدهشنبه هفتم شهریور 1388
توسط رامانا
حدودا یکماه و نیم از اومدنم به اینجا گذشته بود . عموم و خسرو یه بار اومده بودن و بهم سر زده بودن و شب نشده ، برگشته بودن تهران
ادامه مطلب...
نوشته شدهشنبه هفتم شهریور 1388
توسط رامانا
یه نگاه به لباسش کرد و گفت:
- آره اما دست و پا گیره ، روپوش و شلوار راحته. مخصوصا این شلوارای جین .من خیلی دوست دارم که بتونم یه روزی شلوار جین بپوشم، یعنی برام یه آرزو شده
ادامه مطلب...
نوشته شدهشنبه هفتم شهریور 1388
توسط رامانا
نوشته شدهشنبه هفتم شهریور 1388
توسط رامانا

