X
تبلیغات
رمان - حريم عشق

رمان

حریم عشق 10

سلام اینم از فصل آخر امیدوارم از داستان لذت برده باشید

كيانوش مقابل پنجره نشسته بود، خورشيد خون رنگ غروب اشعه هايش را يصورت او مي پاشيد و چشمانش را نارنجي ميكرد نيكا خيره خيره به او نگاه ميكرد و از سكوتش رنج ميبرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 12:19  توسط رامانا  | 

حریم عشق2-9

كيانوش رفت ، آندو نيز بازگشتند، لوازمشان را جمع نموده، خارج شدند افسانه به نيكا اصرار ميكرد كه خواسته فروزان و كيانوش را بپذيرد.كيانوش تا نيكا ومادرش را ديد بطرف آنها آمد لعيا را در آغوش گرفت چند كلامي باافسانه صحبت كردبعداو را به سمتي كه دكتر ايستاده بود راهنمايي كرد و رو به نيكا گفت: بريم؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 16:1  توسط رامانا  | 

حریم عشق 1-9

سلام ببخشید چندروز تاخیر داشتم  آخه شمال بودم وسایلم رو بردم که بقیه داستانو بذارم اما وقت نکردم در ضمن تایپستم هم یه ذره تنبلی کرد فصل آخر(۱۰)را فردا میذارم . نظر یادتون نره

راستی داستان بعدی الهه ناز هست

آغازسال نو بود. براي نيكا هيچ شور و اشتياقي بهمراه نياورد. او با همان چهره غمزده بر سر سفره هفت سين نشست و لحظه وقوع سال نو با چشماني اشكبار و در سكوت آرزو كرد زندگيش سامان يابد و اين در حالي بود كه خود نيز با لبخندي تمسخر آميز به خواسته اش مي انديشيد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 15:59  توسط رامانا  | 

حریم عشق3-8

سلام  احتمالا تا شنبه نیستم بخاطر همین داستان رو تند تند می ذاشتم امیدوارم لذت برده باشید بقیه داستان رو یعنی فصل آخرش رو شنبه می ذارم . با تشکر.نظر یادتون نره

جلوي آينه نگاهي به صورتش كرد، بيمارگونه بنظر مي رسيد، ولي مسلما كسي چيزي نخواهد فهميد.آنها گمان خواهند برد كه او از پايش رنج ميبرد، البته بشرط آنكه مادر بتواند جلوي دهانش را بگيرد. صداي مادر را مي شنيد كه مي گفت: باز چشات قرمزه، ديشب خوب نخوابيدي؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 11:59  توسط رامانا  | 

حریم عشق2-8

كيانوش از داخل آينه نيكا را ديد كه به ماشين نزديك ميشود با سرعت از ماشين پياده شد در را براي نيكا گشود .او روي صندلي قرار گرفت.كيانوش در رابست وخودش نيز سوار شد بمحض آنكه نشست به نيكا نگريست .او لبخندي زد ، ولي كيانوش احساس كرد چشمانش پر از اشك است.آهسته پرسيد: اتفاقي افتاده
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 12:41  توسط رامانا  | 

حریم عشق1-8

نيكا از شدت درد فرياد مي كشيد پرستاربار ديگر فشارش را كنترل كرد و مايوسانه سري تكان داد وگفت: نميشه خانم فشارش پايينه، نمي تونم مسكن ديگه اي بهش بزنم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 17:46  توسط رامانا  | 

حریم عشق2-7

نيكا كاملا كنارزمين قرار گرفت و گفت: گزارشگر ، داور و تنها تماشاچي بازي آماده است شروع كنيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 18:58  توسط رامانا  | 

حریم عشق1-7

راننده رو به دكتر كرد وگفت: اونجاست آقاي دكتر رسيديم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 11:23  توسط رامانا  | 

حریم عشق2-6

نيكا با صداي آرامي كه او را بنام ميخواند ، چشمانش را گشود، احساس كرد پلكهايش ضخيم و سنگين شده، شايد چشمانش باد كرده بود نگاهش را به بالاي سرش دوخت. كيانوش با چهره خسته ولي لبخندي زيبا  كنارش ايستاده بود. 

نظر یادتون نره  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 14:14  توسط رامانا  | 

حریم عشق 1-6

پنج شنبه 7 مهر

بالاخره دوران بلا تكليفي سپري ميشود همه چيز درست خواهد شد و زندگي  به روي من لبخند خواهد زد، من خوشبخت خواهم شد. ديروز مادر نيلوفر با او تماس گرفته، آزيتا خانم دوشنبه هفته آينده براي برگزاري مراسم ازدواج ما خواهد آمد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:47  توسط رامانا  | 

حریم عشق3-5

شادي كنار پنجره ايستاده بود و به آسمان مي نگريست . ساعتي پيش همه ملاقات كنندگان رفته بودند، ولي شادي پيش او مانده بود و اكنون ساعتي بود كه سكوت اختيار كرده بود . نيكا خوب مي دانست كه در سكوت او نوعي ملامت و سرزنش وجود دارد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:40  توسط رامانا  | 

حریم عشق2-5

   شب بخير سركار خانم معتمد

-         شب بخير خانم رئوف، خسته نباشيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:32  توسط رامانا  | 

حریم عشق 1-5

بازهم ملاقات كنندگان رفتند و او تنها ماند ، او ماند و هزاران فكر درهم و پريشان . امروز ايرج به ملاقاتش نيامده بود و اين مسلما آغاز دوره ديگري از جنگ و جدل بود. وقتي همه جمع شده بودند ، مادرش متعجب پرسيد: پس چرا ايرج نيومده ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:39  توسط رامانا  | 

حریم عشق 2-4

       -  خانم معتمد شما چكار مي كنيد؟

نيكا دست و پايش را گم كرد و پاسخ داد: شب بخير خانم رئوف.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 16:15  توسط رامانا  | 

حریم عشق 1-4

سلام مرسی از لطف شما عزیزان نظر یادتون نره عزیزان

يكشنبه 19 مهر

امروز سه روز است كه در خيابان 14 شرقي يعني همان خياباني كه آن روز او را پياده كردم پرسه ميزنم . از صبح تا غروب آفتاب ، ولي هيچ نشاني از او نيافته ام ، فردا صبح باز هم دسته گلي تهيه ميكنم و به آن خيابان ميروم بالاخره او را خواهم يافت، حتي اگر تمام روزهاي سال را هم در آن خيابان سر كنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 17:18  توسط رامانا  | 

حریم عشق5-3

نيكا بار ديگه پلكهايش را گشود و آب طلب كرد، مادرش فورا چند قاشق آبميوه در گلويش ريخت ، او بسختي آن را فرو داد و بار ديگر ناليد:"پام، پام" مادر چشمان پر اشكش را برصورت نحيف و رنگ پريده دخترش دوخت و زير لب دعا كرد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 19:36  توسط رامانا  | 

حریم عشق4-3

سلام من  اگه دیروز نتونستم داستان رو بذارم بخاطر اینکه دیروز تمرین داشتم هفته دیگه مسابقات شنا داریم بخاطر تاخیرم عذر میخوام امیدوارم تا اینجا از داستان لذت برده باشید

افسانه گوشي را بر زمين گذاشت و بانگراني گفت:"الهه خانم جواب نمي ده چه خاكي بر سرم كنم؟"

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:3  توسط رامانا  | 

حریم عشق 3-3

آنها به انتهاي كتابخانه رفتند. كيانوش دستش را زير قابي كه به ديوار آويخته بود برد و گفت:" شما رو به اينجا نياوردم كه كتابخانه رو ببينيد."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 22:50  توسط رامانا  | 

حریم عشق 2-3

آقاي رئيس.

-         بله

-         يه فاكس از ايتاليا، فروشندگان كالاهاي جديد اعلام كردند بانك هنوز براشون گشايش اعتبار نكرده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:31  توسط رامانا  | 

حریم عشق4-2

پس از طي كردن تعدادي پله به كنار حوض رسيدند دور تا دور آن آلاچيق هاي كوچك چوبي قرار داشت كه ميزهايي زير آنها چيده شده بود . زير سقف هر آلاچيق فانوس كوچكي سوسو ميزد هر چند نور ناقابل آن در مقابل آن همه چراغهاي رنگي بحساب نمي آمد ولي منظره دلپذيري به آلاچيق هاي كوچك داده بود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:23  توسط رامانا  | 

حریم عشق3-2

شايد براي همين ميخواسته پنجره رو ببنده

نيكا سكوت كرد ، او مي دانست كه كيانوش قصد بستن پنجره رانداشت فقط جلوي آن ايستاده بود خواست چيزي بگويد اما با ديدن چشمان بسته شادي منصرف شد و چشمانش را بر هم فشرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:21  توسط رامانا  | 

حریم عشق 2-2

ولي خوب ... حق معالجه رو كه بايد بگيري.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:17  توسط رامانا  | 

حریم عشق1-2

با آنکه بعد از ظهر یکی از روزهای بهاری بودُ نیکا احساسی چون یک غروب دل انگیز پاییز داشت. بی حوصله و خسته بود و از تنهایی کسل شده بود بقیه داستان در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:50  توسط رامانا  | 

حريم عشق فصل 1

اينم رمان حريم عشق

امروز هيجان انگيزترين روز زندگي ام بود . هيچ گاه فكر نمي كردم بار ديگر او را ببينم ، گرچه ۷ روز انتظار خسته و كلافه ام كرده بود ، ولي اميد به ديدارش كسالت و خستگي را از وجودم پاك مي كرد و حتي به زندگي اميداوارم مي نمود . بقيه داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 23:42  توسط رامانا  |