رمان

الهه ناز قسمت آخر جلد 1

اینم آخر داستان از جلد ۱ امیدوارم لذت ببرید و جلد ۲ را از فردا میذارم بازم از لطف شما دوستان عزیزم متشکرم .در ضمن منو ببخشید چون خیلی اعصابمو بهم ریخته بود در ضمن من بی ادب و بی نزاکتم پس نیایید نظر خصوصی بدید که به من بگید بی ادب و بی نزاکتم  ولی از بقیه دوستانی که واقعا دوستشون دارم و بخاطر اونا داستان رو میذارم پوزش میخوام مرسی از همه تون دوستون دارم خیلی زیاد نظر یادتون نره

ماه سومی است که آذر درمنزل ماست بنظر من خوب کار میکند خوشحالم که انتخاب خوبی کرده ام وجلوی منصور ومادر رو سپیدم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 21:4  توسط رامانا  | 

الهه ناز بخش20

سلام مرسی از لطف شما دوستان عزیز ولی مگه من  میتونم دل شما دوستای خوبم رو بشکونم اینم بقیه ی داستان برید بخونید حالش رو ببرید. راستی نظر یادتون نره

از آن روز یک هفته گذشت. گیسو از سفر شیراز برگشته و می گوید . بابا حال خوشی ندارد ومرتب سراغ مرا می گیرد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 21:0  توسط رامانا  | 

الهه ناز بخش19

سلام ببخشید دیر شد امروز اصلا حالم خوب نبود . ولی بالاخره داستان را گذاشتم  نظر یادتون نره

روز جشن فرا رسید .زهره موهایم را بحالت پر سشوار کشید .آرایشم کرد و رفت .کت ودامن سفیدم را پوشیدم و جورابهای شیشه ای سفیدی به پا کردم وکفشهای پاشنه بلند بندی سفیدم را پوشیدم و از پله ها پایین آمدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 18:58  توسط رامانا  | 

الهه ناز بخش18

سلام خوبید؟ هنوز جلد اول تموم نشده. نظر یادتون نره

هدایایی که گرفتم قابل وصف نیست، چه از نظر کیفیت و چه کمیت .میهمانها بعد از به پایان رسیدن مراسم عقد به باغ رفتند تا پذیرایی شوند و جشن بگیرند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 15:41  توسط رامانا  | 

الهه ناز بخش17

سلام امیدوارم خوش باشید . واقعا که خیلی هولید  راستی کی گفته که این داستان قسمت آخرشه ؟ این داستان داستان حالا حالاها ادامه دارد. در ضمن نظر یادتون نره دوستتون دارم خیلی زیاد

مشامم خوش بو شد، احساس کردم این بو به مشامم آشناست .با ناله چشم گشودم .چشمهایم سیاهی می رفت و لوستر سقف دور سرم می چرخید .غلتی زدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 12:5  توسط رامانا  | 

الهه ناز بخش16

سلام مرسی از لطف شما عزیزان نظر یادتون نره!

نگین دست فرهان را کشید و او را با خودش برد . مادر گفت: جدا که یکه تاز این مجلس گیتی یه. خاک بر سر منصور با اون سلیقه ش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:9  توسط رامانا  | 

الهه ناز بخش15

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه امروز اول میخوام چندتا از سوالهایی رو که کرده بودید رو جواب بدم

۱- عده ای از دوستان پرسیده بودن این کتاب چاپ چندمه؟ وآیا سانسور شده ؟

باید بگم این کتاب چاپ پنجم و چون من کل کتاب رو خوندم احساس میکنم زیاد نتونستند سانسور کنند. حالا حالاها داستان ادامه داره .

۲- یکی از دوستان  پرسیده بود آیا سایتی هست که کل داستان رو گذاشته باشه ؟

باید بگم من که همچین سایتی رو ندیدم و فکر میکنم اولین نفری هستم که این داستان رو گذاشتم .

در ضمن باید بگم من هر روز همین مقدار از داستان رو میتونم بذارم اگر کسی ناراحت هست نمیتونه اینجوری بخونه  میتونه الان نخونه . بره بگرده دنبال سایتی که کل داستان رو گذاشته باشه

باید بگم شما خودتون رو جای من بذارید با اینهمه درس میتونید بشینید یه روزه کل داستان رو بذارید در ضمن بدونید چند روزه اصلا حالم خوب نیست هرکسی جای من بود میخوابید تا حالش خوب بشه  ولی من بخاطر شماها میام داستان رو می ذارم اونوقت همش ....... خیلی ناراحتم کردید. ولی من بازم بخاطر شماها هر روز میام داستان رو می ذارم منتظر نظرات شما عزیزان هستم . تا بعد   

ساعت هشت و پنج دقیقه صدای بوق اتومبیل منصور اعصابم را متشنج کرد . قلبم با شدت می تپید . جواب او چه بود؟ اضطراب به جانم افتاده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:56  توسط رامانا  | 

الهه ناز بخش14

سلام نظر یادتون نره وگرنه باهاتون قهر میکنم شماها که انتظار دارید داستان رو زود به زود بذارم پس من هر وقتی که داستان رو می ذارم منتظر نظرات شما هستم

گیسو نگاهی از سر دلسوزی به من کرد و گفت: پس بهتره خواستگارات رو به مهندس معرفی کنیم تا ایشون هم نظر بدن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:10  توسط رامانا  | 

الهه ناز بخش13

سلام ببخشید دیر شد اما ایندفعه بیشتر گذاشتم برید بخونید حالشو ببرید اما بازم میگم نظر یادتون نره

نزدیک ظهر با صدای زنگ در ، گیسو اف اف را برداشت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 17:17  توسط رامانا  | 

الهه ناز بخش12

سلام  امیدوارم حالتون خوش باشه و از داستان لذت برده باشید فکر کنم من بالای ۱۰۰ بار گفتم که من تایپیست دارم و اون طرف روزی ۲۰تا ۳۰ صفحه از داستان رو تایپ میکنه به من می ده منم درستش میکنم و میذارم تو وبلاگم پس من از این مقدار بیشتر نمیتونم بذارم اگه از این مدلی ناراحتید میتونم بجای روزی ۲۰ صفحه و یه دفعه هفته ای یکبار اونم جمعه ها ۱۰۰ صفحه بذارم این مدلی بهتره؟ در ضمن نظر یادتون نره یعنی میایید داستان رو میخونید نظر نمی دید خیلی بی معرفتید. دوستتون دارم خیلی زیاد تا بعد

ساعت شش بعد از ظهر آهسته به مادر گفتم : مادر جون من با اجازه میخوام برم، اشکالی نداره؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 16:48  توسط رامانا  | 

الهه ناز بخش11

برای صرف صبحانه پایین رفتم .منصور پیراهن سفید و شلوار سرمه ای به تن داشت .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 16:14  توسط رامانا  | 

الهه ناز بخش10

لبخند زد و بهم نزديكتر شد ،پشت ستون فقراتم لرزيد و بي اختيار چشمهايم را فشردم. حالا كه به آرزويم، به آن احساس قشنگ رسيده بودم مي لرزيدم. توانايي حركت نداشتم .بي حركت ايستاده بودم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 18:48  توسط رامانا  | 

الهه ناز بخش9

روز ميهماني فرا رسيد.براي جشن گيسو هم دعوت شد.اما ترجيح داد بمنزل طاهره خانم برود .با نسرين حسابي صميمي شده بود و سرش با او گرم بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 17:47  توسط رامانا  | 

الهه ناز بخش8

سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه .امروزم امتحانم رو خوب دادم  ۳ شبانه روز بخاطر این امتحان نخوابیدم چون درسی بود که مامانم استادش بود باید خوب می دادم و خیلی خوشحالم هرچند می دونم مامانم نمره اصلی خودمو نمی ده و در پاسخ به سوال عسل جون(دختری با کفشهای ورنی) باید بگم تا الان ۱۵۸ صفحه رو خوندید نظر یادتون نره

  • خيلي خوشحالم! خيلي!
  • ممنونم
  • خودتون ديدين چي به من گفت . قسم ميخورم فراموش كرده بودم .منظوري نداشتم .

  • ادامه مطلب
    + نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 14:53  توسط رامانا  | 

    الهه ناز بخش7

    سلام خیلی خوشحالم از داستان خوشتون اومده و از نظراتتون خیلی ممنونم راستی در پاسخ به سوال آفتاب جون باید بگم که این کتاب اصلا فصل به فصل نیست و حدود ۴۲۶ صفحه است . در ضمن نظر یادتون نره و برام خیلی دعا کنید که تا این دوتا امتحان آخری هم خوب بدم دوستتون دارم خیلی زیاد

    اینم بقیه داستان نظر یادتون نره

    گوشي را كه گذاشتم گيسوي ذليل نشده گفت: فكر كنم ميخواد بلايي سرت بياره


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 16:28  توسط رامانا  | 

    الهه ناز بخش6

    سلام نظر یادتون نره دوستتون دارم خیلی زیاد

    كمي استراحت كردم ، كمي مطالعه كردم ، كمي فكرهاي جورواجور كردم و ساعت يك ربع به پنج به اتاق مادر رفتم بيدار بود .


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 20:35  توسط رامانا  | 

    الهه ناز بخش 5

     در سالن نشيمن نشستيم .صداي آهنگ زيبايي كه مهندس انتخاب كرده بود، پخش مي شد و ما مشغول صحبت شديم. بعد از صرف چاي مادر را به اتاقش بردم .كمي پيشش نشستم .داروهايش را دادم كه ثريا وارد شد وگفت: محبوبه سفارش كرده بود ملحفه را عوض كنم .اشكالي نداره؟


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 17:22  توسط رامانا  | 

    الهه ناز بخش4

    سلام امیدوارم تا اینجا لذت برده باشید . در جواب به نازنین جون باید بگم که فعلا الهه ناز هست و این کتاب ۲ جلد هست پس حالا حالاها این داستان رو میذارم انشاءا... داستان بعدی اگه الهه شرقی را پیدا کردم حتما میذارم در ضمن من هنوز امتحاناتم تموم نشده تا ۷ بهمن امتحان دارم. راستی از نظرات شما خیلی ممنونم بازم نظر یادتون نره

    ساعت چهار و نيم بيدار شدم. نيمساعت سه ربعي خودم را با ديدن وسايل اتاق وكشوها و تلويزيون سرگرم كردم و ساعت 5 به اتاق خانم متين رفتم . روي مبل نشسته بود و كتاب ميخواند .


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 19:55  توسط رامانا  | 

    الهه ناز بخش3

    سلام نظر یادتون نره
     
    کجايي گيتي ؟ دلم هزار راه رفت، ساعت هشت شبه

    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 15:32  توسط رامانا  | 

    الهه ناز بخش2

    بلند شدم ايستادم و مودبانه سلامش را پاسخ گفتم ، حق با ثريا خانم بود. عجب دلربا بود وچه قيافه جذابي شداشت.موهاي حالت دار مشكي كه بسمت راست داده بود .ابروهاي شق ورق مشكي ، چشمهاي نه چندان درشت، بيني متوسط ولبهاي باريك . چه صورت گيرايي ! جلل الخالق! بيخود نيست هي ميگن آقا، آقا ، واقعا آقاست .چه قد بلند و خوش هيكله لا مذهب ! گيسو جات خالي!
    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 18:34  توسط رامانا  | 

    الهه ناز بخش 1

    سلام اینم کتاب الهه ناز امیدوارم لذت ببرید

    الهه ناز ،نويسنده : مريم اوليايي ،جلد 1

    روزها بي توجه بما مي گذرند . زمان بخاطر آدمها توقف نمي كند . چه بي رحم اند ثانيه ها! چه قسي القلب اند دقايق ! چه روز شومي بود آن روز كه برادرم علي ، خودش را بخاطر عشقش دار زد . آخر چرا؟


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 23:55  توسط رامانا  |