الهه ناز قسمت آخر جلد 1
ماه سومی است که آذر درمنزل ماست بنظر من خوب کار میکند خوشحالم که انتخاب خوبی کرده ام وجلوی منصور ومادر رو سپیدم .
ادامه مطلب
ماه سومی است که آذر درمنزل ماست بنظر من خوب کار میکند خوشحالم که انتخاب خوبی کرده ام وجلوی منصور ومادر رو سپیدم .
از آن روز یک هفته گذشت. گیسو از سفر شیراز برگشته و می گوید . بابا حال خوشی ندارد ومرتب سراغ مرا می گیرد .
سلام ببخشید دیر شد
امروز اصلا حالم خوب نبود . ولی بالاخره داستان را گذاشتم
نظر یادتون نره![]()
![]()
روز جشن فرا رسید .زهره موهایم را بحالت پر سشوار کشید .آرایشم کرد و رفت .کت ودامن سفیدم را پوشیدم و جورابهای شیشه ای سفیدی به پا کردم وکفشهای پاشنه بلند بندی سفیدم را پوشیدم و از پله ها پایین آمدم
هدایایی که گرفتم قابل وصف نیست، چه از نظر کیفیت و چه کمیت .میهمانها بعد از به پایان رسیدن مراسم عقد به باغ رفتند تا پذیرایی شوند و جشن بگیرند .
مشامم خوش بو شد، احساس کردم این بو به مشامم آشناست .با ناله چشم گشودم .چشمهایم سیاهی می رفت و لوستر سقف دور سرم می چرخید .غلتی زدم
سلام مرسی از لطف شما عزیزان نظر یادتون نره!
نگین دست فرهان را کشید و او را با خودش برد . مادر گفت: جدا که یکه تاز این مجلس گیتی یه. خاک بر سر منصور با اون سلیقه ش
۱- عده ای از دوستان پرسیده بودن این کتاب چاپ چندمه؟ وآیا سانسور شده ؟
باید بگم این کتاب چاپ پنجم و چون من کل کتاب رو خوندم احساس میکنم زیاد نتونستند سانسور کنند. حالا حالاها داستان ادامه داره .![]()
۲- یکی از دوستان پرسیده بود آیا سایتی هست که کل داستان رو گذاشته باشه ؟
باید بگم من که همچین سایتی رو ندیدم و فکر میکنم اولین نفری هستم که این داستان رو گذاشتم .
در ضمن باید بگم من هر روز همین مقدار از داستان رو میتونم بذارم اگر کسی ناراحت هست نمیتونه اینجوری بخونه میتونه الان نخونه . بره بگرده دنبال سایتی که کل داستان رو گذاشته باشه
باید بگم شما خودتون رو جای من بذارید با اینهمه درس میتونید بشینید یه روزه کل داستان رو بذارید در ضمن بدونید چند روزه اصلا حالم خوب نیست هرکسی جای من بود میخوابید تا حالش خوب بشه ولی من بخاطر شماها میام داستان رو می ذارم اونوقت همش ....... خیلی ناراحتم کردید. ولی من بازم بخاطر شماها هر روز میام داستان رو می ذارم منتظر نظرات شما عزیزان هستم . تا بعد
ساعت هشت و پنج دقیقه صدای بوق اتومبیل منصور اعصابم را متشنج کرد . قلبم با شدت می تپید . جواب او چه بود؟ اضطراب به جانم افتاده بود.
گیسو نگاهی از سر دلسوزی به من کرد و گفت: پس بهتره خواستگارات رو به مهندس معرفی کنیم تا ایشون هم نظر بدن
سلام ببخشید دیر شد اما ایندفعه بیشتر گذاشتم برید بخونید حالشو ببرید اما بازم میگم نظر یادتون نره![]()
نزدیک ظهر با صدای زنگ در ، گیسو اف اف را برداشت
سلام امیدوارم حالتون خوش باشه و از داستان لذت برده باشید فکر کنم من بالای ۱۰۰ بار گفتم که من تایپیست دارم و اون طرف روزی ۲۰تا ۳۰ صفحه از داستان رو تایپ میکنه به من می ده منم درستش میکنم و میذارم تو وبلاگم پس من از این مقدار بیشتر نمیتونم بذارم اگه از این مدلی ناراحتید میتونم بجای روزی ۲۰ صفحه و یه دفعه هفته ای یکبار اونم جمعه ها ۱۰۰ صفحه بذارم این مدلی بهتره؟
در ضمن نظر یادتون نره یعنی میایید داستان رو میخونید نظر نمی دید خیلی بی معرفتید.![]()
دوستتون دارم خیلی زیاد تا بعد![]()
ساعت شش بعد از ظهر آهسته به مادر گفتم : مادر جون من با اجازه میخوام برم، اشکالی نداره؟
لبخند زد و بهم نزديكتر شد ،پشت ستون فقراتم لرزيد و بي اختيار چشمهايم را فشردم. حالا كه به آرزويم، به آن احساس قشنگ رسيده بودم مي لرزيدم. توانايي حركت نداشتم .بي حركت ايستاده بودم .
اینم بقیه داستان نظر یادتون نره ![]()
گوشي را كه گذاشتم گيسوي ذليل نشده گفت: فكر كنم ميخواد بلايي سرت بياره
سلام نظر یادتون نره دوستتون دارم خیلی زیاد
كمي استراحت كردم ، كمي مطالعه كردم ، كمي فكرهاي جورواجور كردم و ساعت يك ربع به پنج به اتاق مادر رفتم بيدار بود .
در سالن نشيمن نشستيم .صداي آهنگ زيبايي كه مهندس انتخاب كرده بود، پخش مي شد و ما مشغول صحبت شديم. بعد از صرف چاي مادر را به اتاقش بردم .كمي پيشش نشستم .داروهايش را دادم كه ثريا وارد شد وگفت: محبوبه سفارش كرده بود ملحفه را عوض كنم .اشكالي نداره؟
سلام امیدوارم تا اینجا لذت برده باشید . در جواب به نازنین جون باید بگم که فعلا الهه ناز هست و این کتاب ۲ جلد هست پس حالا حالاها این داستان رو میذارم انشاءا... داستان بعدی اگه الهه شرقی را پیدا کردم حتما میذارم در ضمن من هنوز امتحاناتم تموم نشده تا ۷ بهمن امتحان دارم. راستی از نظرات شما خیلی ممنونم بازم نظر یادتون نره
ساعت چهار و نيم بيدار شدم. نيمساعت سه ربعي خودم را با ديدن وسايل اتاق وكشوها و تلويزيون سرگرم كردم و ساعت 5 به اتاق خانم متين رفتم . روي مبل نشسته بود و كتاب ميخواند .
سلام اینم کتاب الهه ناز امیدوارم لذت ببرید
الهه ناز ،نويسنده : مريم اوليايي ،جلد 1
روزها بي توجه بما مي گذرند . زمان بخاطر آدمها توقف نمي كند . چه بي رحم اند ثانيه ها! چه قسي القلب اند دقايق ! چه روز شومي بود آن روز كه برادرم علي ، خودش را بخاطر عشقش دار زد . آخر چرا؟