رمان

نظر خواهی در مورد رمان الهه ناز

سلام عزیزان امیدوارم خوب و خوش باشید امروز میخوام نظرات شما را درباره داستان الهه ناز بدونم

یعنی یه جورایی میخوام آخر هر داستانی اون داستان رو نقد کنیم .

بنظر شما رمان الهه ناز چطور بود ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:37  توسط رامانا  | 

الهه نازجلد2قسمت آخر

سلام آخیش بالاخره این داستان تموم شد هرچند می دونم بیشتری ها خوندید. دوستتون دارم خیلی زیاد

نظر یادتون نره

بازم سلام ببخشید الان اومدم دیدم ادامه مطلب نذاشتم آخه عصر خیلی عجله داشتم باید می رفتم بیرون ندیدم

وقتی مادروپدر شب بخیر گفتند و رفتند به اتاق خواب آمدم و با عصبانیت کیفم را روی مبل پرت کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 16:11  توسط رامانا  | 

الهه نازجلد2قسمت18

 سلام اینم بقیه داستان قسمت آخر رو فردا می ذارم . داستان بعدی با توجه به نظرات رایکا هست که از شنبه شروع میکنم با تشکر راستی لطف کنید نظر یادتون نره دوستتون دارم خیلی زیاد

اما نسرین !آنقدر ناز وادا آمد که دل ما را زد .پشت دستم را داغ کردم دیگر خودم را وارد این ماجراها نکنم .خلاصه ده روز بعد جواب مثبتش را اعلام کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:44  توسط رامانا  | 

الهه نازجلد2 قسمت17

آخر شب وقتي كنار منصور دراز كشيدم، گفت:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 16:36  توسط رامانا 

الهه ناز جلد2قسمت 16

سلام امیدوارم خوش باشید . من برای کی ناز میکنم ؟ در ضمن بچه ها خودتون را ناراحت نکنید چون این حرفها واسه من اهمیت نداره . جواب........... خاموشی است . دوستتون دارم خیلی زیاد

نظر یادتون نره

یک هفته گذشت و هیچ خبری از منصور نشد ،فقط گاهی تلفن زنگ میخورد،برمی داشتم .قطع میکرد .می فهمیدم منصور است .ولی او هم روی دنده لجبازی افتاده بود .هنوز خبر نداشت تقاضای طلاق داده ام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 16:33  توسط رامانا  | 

الهه ناز جلد2قسمت15

آن موقع نمی خواستم، ولی برای حفظ ظاهر گفتم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 20:9  توسط رامانا  | 

الهه ناز جلد2قسمت 14

سلام امروز اومدم کل داستانی رو که تینا داده بذارم همینطور داشتم داستان رو مرور میکردم دیدم سایت شیرازیا از وسطای داستان زده مجبورم خودم بقیه شو بنویسم و براتون بذارم احتمالا بقیه داستان رو یا امشب می ذارم یا فردا

نظر یادتون نره

روز فرهان شماره شركت را به من نداد و گفت شماره را گم كرده ام. فردای آن روز مهندس شاكر وارد شركت شد. از اتاق منصوربیرون آمدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 20:7  توسط رامانا  | 

الهه ناز جلد 2 قسمت 13

یك هفته بعد پدر ومادر به منزل ما آمدند ودر ساختمان پشتی ساكن شدند.از اینكه همیشه پدرم را می دیدم خیلی خوشحال بودم .قرار بر این شد كه محبوبه وثریا وصفورا هر دو منزل را اداره كنند در عوض حقوقشان بیشتر شود . بیشتر شب ها هم شام را با هم می خوردیم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:26  توسط رامانا 

الهه ناز جلد2 قسمت 12

سلام امیدوارم خوب باشید این داستان رو امروز تا جایی که خوندید بدونید تینا برای من ایمیل ممنونم تینا جون مرسی لطف بزرگی در حق من کردی 

منصور نگاهی به من كرد. سریع نگاهم را از او برگرفتم و به جوانهایی كه می رقصیدند نگاه كردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:19  توسط رامانا  | 

الهه ناز جلد2قسمت 11

سلام امیدوارم خوب باشید .  می بینید من چه دختر خوبی هستم با این حال بدم بقیه داستان رو براتون گذاشتم هر چند وظیفه ام را انجام دادم پس.......... نظر یادتون نره

راستی یه عده اومدن به من گفتند بقیه داستان رو دارند خوب اگه اونایی که بقیه داستان رو دارند به ایمیل من بفرستند تا اونجاییکه دارید رو برای بقیه می ذارم بعد از بقیه داستان من شروع میکنم بذارم . پس هر کسی قسمتهایی از داستان رو داره برای من ایمیل کنه. تا زودتر این داستان لعنتی تموم بشه و داستان بعدی را شروع کنیم .

Ramana_rad2000@yahoo.com

صبح منصور به شرکت رفت .راجع به قضیه مادرجون و پدرم دیگر صحبتی نکردم .حدود ساعت یازده به منزل مینو خانم رفتیم .همان صحبتهای زنانه و بگو بخندهای معمول برقرار بود. ساعت دو ونیم تماس گرفت وقتی می رفتم گوشی را از نگین بگیرم گفت: چیکار کردی منصور خان رو انقدر وابسته کردی گیسو جان؟ به ما هم یاد بده .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 23:21  توسط رامانا  | 

الهه ناز جلد2قسمت 10

به احتمال زیاد یکی دو روز دیگه بشه چون یه مشکل کوچیک پیش اومده تا رفع بشه رامانا میاد

موفق باشید و شاد

( حمید ) 

سلام اینم بقیه داستان در ضمن من خودم هیچوقت فکر نمیکردم بتونم اینقدر راحت با مرگ یکی از عزیزانم کنار بیام ولی انگار خدای مهبون صبر خیلی زیادی یدفعه به من داد  با شرایط کنار اومدم بالاخره هرکسی یه قسمتی داره درضمن دیگه نمیخوام کسی ناراحت باشم باید فضا مثل قبل از این حادثه باشه دوستتون دارم خیلی زیاد

نظر یادتون نره

مادر از صدای فریاد منصور داخل آمد و گفت: چی شد؟ اوا خدا مرگم بده . و از روی میز دستمال کاغذی آورد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 17:1  توسط رامانا  | 

الهه ناز جلد 2 قسمت 9

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه هیچ حرفی واسه گفتن ندارم .

 

روز عروسی فرا رسید وجشن باشکوهی برگزار شد.میهمان زیاد داشتیم .عقد  در منزل منصور بود و عروسی در هتل هیلتون .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 16:49  توسط رامانا 

الهه ناز جلد2قسمت 8

دوستان چون بعضی از افراد میان بدون اجازه این داستان رو به نام خودش میزنن با اجازه رامانا خانم من هر فصلی رو که میخواد بزنه پی دی اف کنم بگذارم برا دانلود هم حجم خیلی کمه هم دیگه سود جویی نمیشه کرد

این پیام از من ( حمید )

سلام .امیدوارم حالتون خوب باشه . و هیچوقت غم نبینید و همیشه شاد باشید .امشب از سر دلتنگی اومدم سر کامپیوترم(یعنی داشتم گریه میکردم مامانم واسم سیستمم رو روشن کرد در واقع  میخواست سرم رو گرم کنه)  یه دفعه دلم هوای شما رو کرد و ناراحت شدم از اینکه چند روز منتظرم بودید ولی ..........

با اینکه خیلی غمگینم اما وقتی نظرات شما رو دیدم و خوندم واقعا خوشحال شدم اگه خدا عزیزم رو از من گرفته ولی دوستای خیلی باوفایی مثل شماها را به من داده . از حمید عزیزم هم تشکر میکنم . و برای حمید و شما دوستان عزیز بهترینها رو آرزو میکنم .

این داستان رو پگاه چند روز پیش برام آورده بود. امروز یه دفعه چشمم بهش خورد و گفتم حداقل یه جوری محبتهای شما رو جبران کنم . یه فصل دیگه بگذارم . چند تا فصل با هم را انشاءا... شنبه می ذارم .

غروب کت وشلوار سفیدی پوشیدم .موهایم را درست کردم وکمی به صورتم رسیدم . پدر هم کت شلوار چهارخونه طوسی پوشیده بود ، کراوات تیره تری زد و آماده شد. میوه وشیرینی را روی میز چیدم .موزیک ملایمی گذاشتم تا بلکه از اضطرابم کم شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 21:3  توسط رامانا  | 

الهه ناز جلد 2 قسمت 7

سلام ...سلام....سلام . می بینم که حسابی اعصابتون بهم ریخته . ولی خودمونیم خیلی رمانتیک فکر می کنین بابا این داستان ِواقعیت که نیست انقدر حرص میخورید. اگه داستانش چرته به من ربطی نداره 

 راستی اگه می بینید حسابی از نظر اعصابی بهم ریختید بگید بقیه داستان رو نذارم من بیشتر به فکر سلامتی خودتون باشید اصلا مثل علیرضا باشید خیلی نرمال اصلا به گیسو فکر نکنید .

در ضمن دختر ایرونی کدومشون زشتن همه ماشاءا... خوشگل . راستی درباره داستان بعدی یه فرم نظرسنجی گذاشتم هر داستانی بیشترین رای رو بیاره داستان بعدی همون میشه و در آخر......

 

نظر یادتون نره

 

از صبح روز بعد به بنگاه های معاملات ملکی مراجعه کردم و بعد از چهار روز آپارتمان شیک وبزرگی در طبقه دوم یک مجتمع دو طبقه دو واحدی ، در محله خوش آب وهوا و خوب خیابان ظفر پیدا کردیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 15:2  توسط رامانا  | 

الهه ناز جلد 2 قسمت 6

سلام
نظر یادتون نره
بیا صحبت کن .وگوشی را به من داد وروی آیفون زد تا خودش هم صدای بهرام را بشنود

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 16:25  توسط رامانا  | 

الهه ناز جلد 2 قسمت 5

سلام. خوبید؟ این هم بقیه داستان امیدوارم لذت ببرید.

 نظر یادتون نره

بنفشه ومنصور کنار هم نشسته بودند و صحبت میکردند ، ولی شش دانگ حواس منصور به من وبهرام بود. بعد بهرام کارت مطبش را به من داد وگفت : من منتظر شما و پدرتون هستم .می تونم تلفن شرکت یا منزلتون رو داشته باشم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 16:19  توسط رامانا  | 

الهه ناز جلد 2 قسمت 4

سلام امیدوارم خوب و خوش باشید  من با علیرضا جان از این حرفها ندارم تازه واسش احترام خاصی هم قائلم و علیرضا جان من اصلا نه از دست تو و نه از دیگران ناراحت نمی شم خودمو زدم به بی خیالی . در ضمن من تایم درستش را نمی دونم چون معلوم نیست چه زمانی به دست من می رسه هر وقتی به دستم برسه من سریع میذارمش این دیگه دست من نیست ببخشید

در ضمن من آهنگ وبلاگم رو ندارم که برای دانلود بذارم فقط کدش را از اینترنت گرفتم بذارید ببینم حمید میتونه درست کنه . بعد آهنگش رو واسه دانلود میذارم و دوستتون دارم خیلی زیاد

با اجازه رامانا خانم بابت اینکه بدون اجازه اومدم ( حمید )

اینم آهنگ وبلاگ رامانا که گفته بودید میخواستید این آهنگ رو علی اصحابی خونده حجم حدود ۴.۶ مگ

لینک دانلود آهنگ وبلاگ رامانا   فقط یه چیز باز من تو مدیا فایر آپ کردم امیدوارم مشکلی نباشه

و در آخر نظر یادتون نره 

مراسم سالگرد گیتی با حضور مادر انجام شد .مادر تا یک هفته بعد ساکت بود و از اتاق خودش بیرون نمی آمد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 15:34  توسط رامانا  | 

الهه ناز جلد 2 قسمت 3

سلام اینم ادامه داستان ولی

نظر یادتون نره

دو شب بعد وقتی همه برای خواب بالا آمدیم، مادر دستم را گرفت و گفت: یه چیزی ازت میخوام، نه نگو گیتی!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 15:44  توسط رامانا  | 

الهه ناز جلد 2 قسمت 2

سلام . اینم از بقیه داستان . در ضمن آخرش خوبه اگه توجه کرده باشید اول داستان گیسو داره خاطرات سالها قبل رو تعریف میکنه مثل گیتی به روز پیش نمی ره دوستتون دارم خیلی زیاد
توسط سارا
میخواستم درباره جلد دو نظربدم ترسیدم ازتون رامانا جان نه که بخوام حرف زشت بزنم نه بخدا ولی بازم میترسم ازتون عزیزم پس هیچی نمی گم موفق باشی.
جواب
سارا جون مگه من لولو خورخوره ام اون روز هم حالم اصلا خوب نبود و توضیحاتش رو دادم
هر چی دلت میخواد بگو عزیز دلم 
در ضمن سامان جون حالم خوب شد زیادی برف بازی کردم  مریض شده بودم ولی الان خوب خوبم ممنون از لطفت
نظر یادتون نره
تو برای من گیتی هستی .دلم براش تنگ شده .بذار احساسش کنم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:24  توسط رامانا  | 

الهه ناز جلد 2 قسمت اول

سلام عزیزان امیدوارم خوش باشید . اینم از بقیه داستان البته در جلد ۲ امیدوارم لذت ببرید .

نظر یادتون نره

در ضمن بچه های عزیز علیرضا راست میگه بهتره تمومش کنیم من از یکی ناراحت بودم که اومده به من ناسزا گفته بود وگرنه *** فقط پیشنهاد داده بود منم چون اونروز حسابی مریض بودم و یکی دیگه اومده تو نظرات خصوصی یه مقدار حرفای نامربوط زده بود ناراحت بودم در ضمن بقول بابام که اینجا ازش تشکر میکنم که اومد و نظر داد ما آدما باید انتقاد پذیر باشیم .در اینجا از نرجی عزیز هم تشکر میکنم و به جای اون*** ازش معذرت میخوام بهتره به بحث خاتمه بدیم همه ش تقصیر من بود که زود عصبانی شدم . منو بخاطر این رفتار تندم ببخشید . دوستتون دارم خیلی زیاد

راستی بخاطر این وبلاگ قشنگ باید از حمید عزیزم تشکر کنم که وقتش رو گذاشت و قالب وبلاگ من رو قشنگ کرد حمیدجان خیلی لطف کردی .

جلد دوم ، خاطرات گیسو

سالها از آن روز پاییزی می گذرد.از آن روز غم انگیزی که فهمیدم دیگر مونسی ندارم .بارها در خواب دیده ام گیتی در جای باشکوه زندگی میکند و خیلی شاداب است .انگار آنجا خوشبخت تر از اینجاست .باری تصمیم گرفتم قلم گیتی عزیزم را زمین نگذارم ووقایع بعد از مرگش را روی کاغذ بیاورم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 16:34  توسط رامانا  |