X
تبلیغات
رمان - رایکا

رمان

دانلود رمان کامل رایکا نوشته فهمیه سلیمانی ( 591 صفحه )

سلام سلام سلام ... بلاخره این رمان هم تموم شد منم اومدم و کلش رو تو یک فایل PDF براتون گذاشتم  جمش هم زیاد نیست  حدود 1.83 مگ همین دیگه موفق باشید و شاد تا بعد ( حمید )

راستی عکس رو جلد رو هم اگه رامانا اسکن کنه و بفرسته همینجا میگذاریم

دانلود از سرور یزد دی وی دی

از اینجا

دانلود از مدیا فایر

از اینجا

....................................

اینم از ورژن موبایلی برا اونایی که حال کامپیوتر ندارن حجم حدود 300 کیلوبایت

دانلود از سرور یزد دی وی دی

از اینجا

دانلود از مدیا فایر

از اینجا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:17  توسط رامانا  | 

رایکا فصل 20

سلام آخیش این داستان هم تموم شد . امیدوارم از این داستان لذت برده باشید.امروز یا فردا اگه وقت کنم میخوام برم نمایشگاه کتاب میخوام چند تا کتاب جدید بخرم اما ۱ ماه دیگه میام چون درس دارم و امتحان تا بعد.

نظر فراموش نشه

.دانيال سكوت كرده بود و چيزي براي گفتن نداشت .به آنها حق مي داد .همانقدر كه تا امروز اجازه داده بودند دخترشان بازيچه افكار مسخره و بهم ريخته و اعمال ناشايست رايكا شود باز هم از آنها متشكر بود.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:21  توسط رامانا  | 

رایکا فصل 19

سلام فردا آخرین فصل رو می ذارم

نظر فراموش نشه

اما خودش حرفش را باور نداشت، تمام وجودش مي لرزيد و تعادل رفتارش در اختيارش نبود. از روي صندلي بلند شد، اما پاهايش توان نداشتند، دستش را روي زانو گرفت و ايستاد و شروع به راه رفتن كرد ، اما نه، نمي توانست .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:51  توسط رامانا  | 

رایکا فصل 18

سلام نظر فراموش نشه

سالن ساكت شده بود، گويا همه به خواب رفته بودند، اما او اصلا احساس كسالت نميكرد. فقط سردرد امانش را بريده بود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:45  توسط رامانا  | 

رایکا فصل 17

سلام. بخدا وقت ندارم امروز ساعت ۱ از دانشگاه رسیدم سریع این پست رو تایپ کردم گذاشتم می دونم باور نمی کنید ولی من هنوز ناهار نخوردم .

نظر فراموش نشه

در طول مسير هيچ توجهي به زيبائيهاي اطراف نداشت و فقط ذهنش پر بود از نام او! رزا با ظرافت زنانه اي كه داشت، او را ديوانه ميكرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:54  توسط رامانا  | 

رایکا فصل 16

سلام ببخشید آخه کل این پست رو امروز تایپ کردم یه کم دیر شد .

راستی دیدم امروز یه تولد داشتیم نیلوفر جون تولدت مبارک امیدوارم سالهای سال عمر کنی و همیشه خوش باشی عزیزم

سامان جان شما هم ناراحت نباش مرگ و زندگی دست خداست . و به خدا توکل کن ایشاا.... که خوب میشه .

نظر فراموش نشه

نيمه هاي شب بود كه به خواب رفت و با طلوع دوباره خورشيد چشم گشود.خورشيد نور بي جان خود را رهسپار اتاق كرده بود و از ميان پرده‌هاي تور اتاق به داخل سرك مي كشيد .رايكا خميازه‌اي كشيد ، دستهايش را از هم باز كرد و كش و قوسي به اندامش داد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:20  توسط رامانا  | 

رایکا فصل 15

سلام . میخوام تند تند داستان رو بذارم تا کسی اذیت نشه .فعلا تموم وقتم رو گذاشتم واسه تموم کردن هر چه زودتر این داستان

در ضمن به کسی واسم پیام می ذاره به اسم باران باید بگم کاری نکن که واسه خودت مشکل ساز بشه حرفهات که واسه من تاثیری نداره  فقط اینو بدون که می تونم سریع ردت رو پیدا کنم اینقدر آشنا دارم که بتونه واسم این کار رو انجام بده اما وقتشو ندارم در ضمن تموم حرفهایی که می زنی میزان شعور خانوادگیت رو می رسونه .بیشتر از این هم ازت  انتظار نمی ره .

نظر فراموش نشه

 

تمام شب را تا صبح بيدار بود و چشم برهم نگذاشت .هنوز پشت پنجره نشسته بود كه رايكا با عجله از عمارت خارج شد .با بي حوصلگي از جا برخاست .دلش گرفته بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:7  توسط رامانا  | 

رایکا فصل 2-12

 

رزا كه ديگر استقامت خود را از دست داده بود آرام روي كاناپه افتاد و باز هم اشك ، صورتش را خيس كرد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:42  توسط رامانا  | 

رایکا فصل 1-12

سلام امیدوارم خوش باشید.

نظر یادتون نره

اشعه هاي نور خورشيد با سماجت از لاي پرده ، خود را به داخل اتاق مي كشيدند .رزا بي حوصله چشمهايش را باز كرد و به اطراف نگريست .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:51  توسط رامانا  | 

رایکا فصل3-11

سلام امیدوارم خوب باشید .

نظر فراموش نشه

آقاي بهنود بسرعت دور زد و راه عمارت خود را در پيش گرفت . رزا هم سرش را به صندلي تكيه داد و سعي كرد حال رايكا را تجسم كند اما اين كار محال بود .نمي دانست با چه برخوردي از سوي او روبرو خواهد شد اما به هر حال اميدوار بود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:37  توسط رامانا  | 

رایکا فصل2-11

سلام بخاطر امتحانات از امروز یک روز در میان داستان رو می ذارم .

من هم نگران حال رز عزيزم هستم و هم پسرم. مهندس جون شما بايد به ما.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:43  توسط رامانا  | 

رایکا فصل1-11

سلام امیدوارم خوب و خوش باشید .

نظر یادتون نره

باز هم باران مي باريد .از شب قبل آسمان يكريز اشك مي ريخت و اين غم سنگين آسمان بر روي دل كوچك او هم سنگيني ميكرد . به روبرو نگاه كرد و سعي كرد مژه بر هم نزند. دلش نميخواست در برابر اين مرد مغرور كه عاشقانه دوستش داشت اشك بريزد اما از بي توجهي هاي او خسته و درمانده شده بود .صداي رايكا باز هم بغض را به گلويش باز گرداند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 15:16  توسط رامانا  | 

رایکا فصل 10

سلام امیدوارم خوب باشید این فصل هم بمناسبت تولد عسل جون . بازم میگم تولدت مبارک گلم.

نظر فراموش نشه

رايكا طول سالن طبقه بالا را چند بار طي كرد و دستهايش را با حرص در پشت كمرش قفل كرد و به اطراف نگريست .سردرگم بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 18:37  توسط رامانا  | 

رایکا فصل 9

سلام اميدوارم خوب باشيد . ديروز داستان رو نذاشتم براي اينكه ميخواستم تمام فصل ۹ بذارم كه داستان زودتر تموم بشه .ببخشيد دير شد . قول نمي دم اما احتمالا امروزفصل ۱۰ رو مي ذارم اينم بخاطر تولد عسل جون هديه من هرچند كمه پس امروز  فصل ۱۰ رو مي ذارم .

عسل جون تولدت مبارك       

نظر فراموش نشه

-  زندایی تماس گرفته میخواد امشب بیاد اینجا، ظاهرا میلاد هم میاد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:30  توسط رامانا  | 

رایکا فصل 8

سلام امیدوارم خوب باشید .

نظر فراموش نشه

رایکا بغضش را بسختی فرو داد و بسرعت اتاق را ترک کرد. باید به خانه می رفت و در خلوت خانه اشک می ریخت صدای ضربه ای که به در خورد باعث شد چشمهایش را به در بدوزد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 16:4  توسط رامانا  | 

رایکا فصل 7

سلام امیدوام خوب باشید اصلا برام مهم نیست که هر کسی دلش میخواد هر تهمتی به من می زنه من شدم گرگ بارون دیده در ضمن آخه خودتون فکر کنید من به چه دلیلی باید دروغ بگم اگه بابام فوت کرد اومدم به وبم بخاطر این بود که زیادی بهم ریخته بود اینم پیشنهاد مامانم بود که بیشتر به وبلاگم برسم تا فکر اذیتم نکنه در ضمن بینی ام ۱سال پیش عمل شده ولی نیاز به یک ترمیم کوچک داشت در ضمن من کسی رو احمق ندونستم و شماها رو مسخره نکردم چون من کسی رو به زور به وبلاگم نیاوردم همه خودشون اومدند اگه کسی هم ناراضی هست میتونه نیاد که بخواد تو زندگی شخصی من هم دخالت کنه. مهم واسم کاری هست که دارم انجامش می دم با تشکر از نظرات شما چه خوب چه بد .

نظر فراموش نشه

شب باز هم چادر سياه و پولكينش را بر پهنه آسمان افراشته بود، ماه هم مانند هر شب به طنازي مشغول بود مشغول بود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 15:30  توسط رامانا  | 

رایکا فصل6

سلام امیدوارم خوب باشید از من پرسیده بودید این کتاب چند فصل و چند صفحه است؟

 این کتاب ۲۰ فصل و ۴۵۶ صفحه است و من هر روز یک فصل می ذارم

نظر یادتون نره

رايكا بر سرعت اتومبيل افزود .بايد هرچه زودتر نزد عسل مي رفت و از او ميخواست تا اين بازي كسل كننده را خاتمه دهد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 15:48  توسط رامانا  | 

رايكا فصل 5

سلام اميدوارم خوب باشيد چند روزه اصلا حالم خوب نيست حسابي سرما خوردم ديروز بشدت حالم بد بود نتونستم ادامه داستان رو بذارم . عذر ميخوام دوستتون دارم خيلي زياد

نظر يادتون نره

صبح زودتر از هميشه از خوا ب بيدار شد و به حمام رفت و خيلي زود آماده شد .قبل از رفتن به شركت قصد داشت به ديدن عسل برود ، به همين خاطر بلافاصله از پله ها پايين رفت ، اما فتاح خان در سالن به انتظارش نشسته بود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 18:36  توسط رامانا  | 

رايكا فصل 4

سلام اميدوارم خوب باشيد .

نظر يادتون نره

فتاح خان بسرعت وارد سالن شد و به اطراف نگريست . رايكا روي مبل نشسته و روزنامه مي خواند، اما حواسش جاي ديگري بود. شكوفه خانم با لبخند به او نزديك شد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:48  توسط رامانا  | 

رایکا فصل 3

سلام

نظر یادتون نره

 

فصل ۳

-        لطف كنيد بريد اتاق رئيس، باهاتون كار دارن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:7  توسط رامانا  | 

رایکا فصل 2

سلام امیدوارم خوش باشید . ببخشید یه خورده دیر کردم ولی قول می دم امروز یه فصل دیگه هم بذارم و دیگه هرروز داستان رو می ذارم بازم از تاخیرم پوزش میخوام امیدوارم منو بخشیده باشید .  دوستتون دارم خیلی زیاد

 نظر یادتون نره

فصل ۲

بسرعت از رستوران خارج شد .برخلاف هر روز امروز تمايل نداشت نهار را در اتاقش صرف كند .به همين خاطر كمي زودتر از بقيه شركت را ترك كرده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 14:27  توسط رامانا  | 

رایکا (فصل اول)

سلام ایندفعه اومدم با یه داستان جدیدتر امیدوارم از داستان لذت ببرید

نظر یادتون نره

با صدای ضربه ای که به در خورد ، سرش را بالا آورد و به در نگریست:

فصل 1 - قسمت 1

راستی از دانلودش هم نترسید حجمش فقط ۱۴۶ کیلو بایت هست

(حمید)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 14:49  توسط رامانا  |