X
تبلیغات
رمان - چشمهایی به رنگ عسل

رمان

دانلود کامل رمان چشمهایی به رنگ عسل نوشته زهره کلهر

با سلام مجدد ... داستان چشمهایی به رنگ عسل نوشته زهره کلهر ... تایپ شده توسط رامانا را براتون میگذارم امیدوارم لذت ببرید .... موفق باشید و شاد (حمید )

 

این کتاب حدود ۵۲۶ صفحه با حجم حدود ۲ مگ

دانلود چشمهایی به رنگ عسل نوشته زهره کلهر

اینم از سرور یزد دی وی دی

دانلود چشمهایی به رنگ عسل نوشته زهره کلهر

اینم ورژن موبایلی اون

دانلود چشمهایی به رنگ عسل

 

سلام عزیزان . غریبه آشنا گفته رمان در امتداد حسرت رو میخواد بذاره که اینجا من خیلی خیلی خیلی ازش ممنونم چون کار منو راحت می کنه . ولی عزیزم بهتر این رمان تو انجمن مغناطیس بذاری اونجا راحتتره اگه نخواستی بگو یه فکر دیگه میکنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 9:48  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل آخر

سلام آخیش این داستان هم تموم شد .  . امیدوارم از داستان لذت برده باشید . اگه خوبی و بدی دیدید حلالم کنید . اگر دیر شد . منتظرتون گذاشتم ببخشید . از اینکه اینهمه نظر به من می دادید و منو مورد لطف قرار می دادید انرژی می گرفتم و بیشتر از قبل به کارم ادامه می دادم چند بار خواستم به دلیل فشردگی کارها دیگه ادامه ندم و این وبلاگ رو پاک کنم اما وقتی نظرات شما رو می دیدم بیشتر انرژی می گرفتم در حالیکه دوستهای هم دانشگاهی خودم می آیند داستان رو میخونند اما دلشون نمیاد نظر بدن. احتمالا تا چند روز دیگه با داستان درخواستی شما می آم البته اگه داستان رو پیدا کنم .

ولی میخوام داستان واقعی از زندگی یه دختر براتون بذارم . بازم دوستتون دارم منو فراموش نکنید .تا بعد 

راستی به این وبلاگ هم سر بزنید تازه درست شده توسط فرناز جون رمان گذاشته http://romanasheghaneh.blogfa.com/ رمان کفشهای غمگین عشق .

نویسنده :بهناز

میشه بپرسم تولدت کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ البته ببخشید ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

رامانا

بهناز جون یکبار گفتم ۲۴/۴/۱۳۶۴ . بخاطر همین به عدد ۴ بیش از حد علاقه دارم

نظر فراموش نشه

سه روز بعد فرزاد از بیمارستان مرخص شد و در میان استقبال گرم همگی، به جمع خانواده پیوست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:29  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 2-13

سلام بخدا امروز سعی کردم بیشتر بذارم . فکر کنم اگه کنار دست یکی از شماها بودم یک کتک جانانه میخوردم . راستی از اینهمه نظر خیلی خوشحال شدم مرسی از اینکه به من لطف دارید. دوستتون دارم خیلی زیاد

نظر یادتون نره

فرزاد جمله اش را قطع کرد و نگاه سرگردان و آشفته اش را به من دوخت .پس از نطق غراء و عاشقانه اش ، با چشمهای از حدقه در آمده و دهان نیمه باز مستقیما به او نگاه کردم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:5  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 2-12

سلام .خیلی عجول هستید. من که هروقت تایپم تموم بشه زود داستان رو می ذارم .

نظر فراموش نشه

ناگهان از لا به لای درختها، تصویر قامت مردی را دیدم که با تمام وجود از او نفرت داشتم و حضورش همیشه برایم مایه عذاب روحی بود! چنان جا خوردم که نزدیک بود قالب تهی کنم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16:27  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 1-12

سلام اینم بقیه داستان .دوستتون دارم خیلی زیاد!

به اون دوست عزیز باید بگم اگه رشته ای علاقه نداشته باشی عمرا نمی تونی پاس کنی. چون هیچ تمایلی به ادامه نداری بهتره رشته ای رو انتخاب کنی که بهش علاقه داری مطمئن باش موفق هم می شی عزیزم .ببخشید من اینجا جوابمو گذاشتم چون وقتم کمه دوستت دارم خیلی زیاد

راستی توی انجمن عشق سرا رمان چشمهایی به رنگ عسل رو از وبلاگ من گرفتند و بنام خودشون ثبت کردند.

نظر فراموش نشه

پاشو دیگه تنبل خانم، لنگ ظهره! صدای همه در اومد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:14  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 2-11

سلام من هنوز نمی دونم داستان بعدی رو چی بذارم اما اینبار میخوام به شماها واگذار کنم همه با هم به یه توافق برسید اسم یه کتاب رو بگید که هم قشنگ باشه و هم جوری نباشه بیشتر ناراحتمون کنه وقتی همه با یک کتاب به توافق رسیدید به من بگید من برم تهیه کنم و بعد داستان رو بذارم ولی زودتر اینکار رو بکنید چون ممکنه من بعد از تموم شدن این داستان چند وقتی نباشم .

رامانا: نگهبان عشق « خدای عاشق بقول هندی ها »

نظر فراموش نشه

وقتی پلکهایم را گشودم، با دیدن عقربه های ساعت که بازیگوشانه به دنبال هم می دویدند ، لبخند زدم .به اندازه کافی فرصت داشتم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:52  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 1-11

سلام .اینم بقیه داستان .بخدا سعی می کنم کل داستان رو این هفته تموم کنم .

راستی یه نفر منو عقده ای و دروغگو و خیالپرداز و رویایی خونده بود. من باید به اون طرف بگم من چرا باید اینجوری باشم مگه واسه من سودی داره که اینجوری باشم . واسه حرفهات اصلا ارزشی قائل نیستم .هرجوری دوست داری پیش خودت فکر کن شاید به نتیجه ای هم رسیدی

در ضمن از نظرات شما دوستان عزیز ممنونم

نظر فراموش نشه

کش و قوسی به بدنم دادم و نیم خیز شدم. مدتی طول کشید تا موقعیت خود را شناسایی کردم .هنوز در خانه فرهاد خان بودم؛


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 15:55  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 2-10

سلام .تاخیرم رو ببخشید .بخدا تقصیر من نیست چند بار اومدم داستان رو گذاشتم اما وقتی ثبت اطلاعات رو می زدم با پیغام خطا مواجه می شدم . اینجا خیلی سرعت پایینه .

راستی تهران این چند شب خیلی باحال شده اما ببخشیدا مردم خیلی بیکار تشریف دارند .

نظر یادتون نره

رامانا

سلام .من اومدم اینجا بگم بحث سیاسی ممنوع.

 اولا کسی که حقش رو خوردن بره بگیره.دوما الناز تازه اومده ایران از اوضاع اینجا خبر نداره. تازه از ناامنی اینجا هم خیلی می ترسه. الناز اصلا فکر نمیکرد با گفتن این حرف خیلی ها ناراحت می شوند.منظورش اصلا بحث سیاسی نبود . فقط نمی دونه چطور منظورش رو برسونه.

خواهشا به الناز گفتم به شماها هم می گم اصلا این جو رو سیاسی نکنید . من میخوام این محیط حداقل آروم باشه.

راستی از امروز خودم بقیه داستان رو می ذارم . چون الناز واقعا خسته شده .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 15:26  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 1-10

سلام .از دیروز میخوام داستان رو بذارم اما بلاگفا باز نمی شد . در هر صورت من مقصر نبودم .

به آرامی از ویترین خارجش کردم و بر روی تخت دراز کشیدم .گوی بلورین اهدایی فرزاد را چندین بار پیاپی تکان دادم و نگاهش کردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:50  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 2-9

سلام . من هرچی رامانا رو نفرین کنم کم هست . بقول خودش الهی بترشه

راستی من و رامانا هم سنیم ولی تا حالا به من نگفته خاله یادمه یک بار که خیلی بچه بودیم با هم می رفتیم پیش دبستانی چون منو به اسم صدا کرده بود کتکش زدم یکی زدم تو گوشش خیلی خوشحالم حداقل یکی خاله صدام کرد.

نظر........فراموش نشه.

 

 رامانا

سلام عزیزان خوب دیگه منو فراموش کردید ولی من همیشه دوستتون دارم راستی از بچه هایی که وبلاگ رمان دارند میخوام که آدرسش را بدن من تو وبلاگم لینک کنم . دوستتون دارم خیلی زیاد جیگرها.فردا یه امتحان سخت دارم برام دعا کنید. ۲ شبه نخوابیدم همش درس خوندم . نمیخوام جلوی مامانم کم بیارم .

دو روز بعد مراسم عقد کنان بود. به اصرار آقای پناهی ، مراسم در منزل آنها برگزار شد .با توافق فرزاد، آن روز را به شرکت نرفتم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 18:45  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 1-9

سلام وای که چقدر سخته الهی این رامانا هیچکدوم از درسهاش رو پاس نکنه الکی به من گفت تایپش آسونه منو گول زد اما از دیروز تا حالا فقط دارم تایپ می کنم . ببخشید اگه دیر شد

عزیزان نظر فراموش نشه

دو هفته ای که بیصبرانه انتظار پایانش را می کشیدم بسرعت می گذشت .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 17:51  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 4-8

سلام من الناز هستم رامانا جان تا ۴ تیر نمیاد .و من در خدمت شما هستم امیدوارم تا اون موقع دوستهای خوبی برای هم باشیم

 

بمحض ورود به حیاط متوجه اتومبیلهای آقا وحید و دایی منصور شدم و حدس زدم که همه اینجا هستند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 15:54  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 3-8

سلام ببخشید هیچی ندارم بگم من خیلی بدقولم . از فردا امتحانهام شروع می شه ولی خوشبختانه خاله ام اومده ایران از فردا اون ادمه داستان رو می ذاره هنوز مامانم نیومده خالم پیش ما هست پس فرصت خیلی خوبی بدست آوردم . ممنون از نظرات شما

نظر فراموش نشه

صبح شنبه با خواب آلودگی وارد شرکت شدم، چرا که روز قبل به درخواست کتی برای گشت و گذار در شهر، جواب مثبت داده بودم و همین امر سبب شد که پاسی از شب گذشته به خانه برگردیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:56  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 2-8

سلام باورتون نمیشه چقدر از اینهمه نظر خوشحال شدم اما هنوز نخوندم بببینم چقدر به من فحش دادید اما بخاطر دیروز باید بگم به جون مامانم خیلی کار داشتم ُ با دوستم داشتیم پروژه مون رو کامل میکردیم . بازم عذر میخوام دوستتون دارم خیلی زیاد اما امروز یک قسمت دیگه هم می ذارم

نظر فراموش نشه 

صحبتها خیلی زود شکل منسجمی به خود گرفت و حول محور اصلی چرخید .پدر رشته سخن را بدست گرفت و پس از زمینه چینی های مختلف، الهام را رسما از خانواده اش خواستگاری کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:51  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 1-8

سلام در ضمن اصلا داستان رو خاصه نمی کنم اگه باور ندارید می تونید برید کتاب رو تهیه کنید بخونید که من حتی یه کاما ( ویرگول ) هم جا نمی ذارم تا اینجوری به من نگید داستان رو خلاصه میکنم .. اگه من خلاصه کنم دیگه چی از داستان می مونه که براتون بذارم . تا حالا هم این فکر توی ذهنم نبوده که خلاصه کنم هرچند تایپش سخته ولی وقتی می بینم بچه ها میخونن و از داستان من خوششون میاد خستگیم تموم میشه.

نظر فراموش نشه

زنگ ساعت کلافه ام کرد . آن را برداشتم و با حرص زیر بالش پنهان کردم .چشمهایم می سوخت و نمی توانستم آنها را باز نگه دارم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 15:30  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 2-7

سلام اینم ادامه داستان موفق باشید.

نظر فراموش نشه

فرزاد بعد از ظهر آن روز  با چند نفر جلسه داشت و مذاکراتشان ساعتها به طول انجامید .آنقدر که همکارها یکی یکی رفتند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 15:25  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 1-7

سلام . امیدوارم تا اینجا از داستان لذت برده باشید به این دلیل دارم داستان رو تند تند می ذارم که امتحانات پایان ترمم از هفته دیگه شروع می شه تا جایی که بتونم می ذارم .

ناشناس عزیز اگه واست زحمتی نیست میخوام البته بی زحمت به این آدرس ایمیل کن و وقتی ایمیل کردی همین جا واسم پیغام بذار در ضمن اسمت رو هم بگو

Ramana_rad2000@yahoo.com

در آخر از زحمتی که می کشی ممنونم

نظر فراموش نشه

روزهایم به همین منوال تند تند هاشور میخوردند .فرزاد را کمتر می دیدم و برخوردهای کوتاه و رسمی ما خبر از جدالی سخت و طاقت فرسا بین احساس دل و منطق عقل می داد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 18:27  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل2-6

سلام اینم بقیه داستان . مامانم حالا حالاها نمیاد حداقلش می دونم تا یکماه دیگه نمیاد . اینم بدونید رادین « برادرم» کارهای خونه رو انجام می ده و من به کارهای خودم می رسم .

نظر فراموش نشه

با حرکت دست مادر بر روی موهایم، چشم گشودم .احساس تلخ و عذاب آوری داشتم .گلویم بشدت درد میکرد و تمام استخوانهای بدنم تیر می کشید. زبان خشک شده ام را بر روی لبهایم کشیدم و بسختی گفتم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 10:37  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 1-6

 سلام امیدوارم از داستان لذت برده باشید

نظر فراموش نشه

        شایان من آماده ام، می رم توی حیاط، زود اومدی ها!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 15:43  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 2-5

سلام اینم بقیه فصل ۵ .

نظر فراموش نشه

 بی حالی و تنی خسته بسمت دیوار شیشه ای حرکت کردم. هنگام عبور از کنار اتاقش ، نگاه ملتمس و غمگینم به آن سمت کشیده شده و آه سردی از سینه ام خارج گردید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 20:46  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 1-5

سلام خوبید؟ امیدوارم تا اینجا از داستان لذت برده باشید .

راستی پانی جون باید بگم من اصلا هیچ داستانی رو خلاصه نمی کنم خودم کم کم می ذارم چون نمیخوام کسی در انتظار باشه .

نظر فراموش نشه

 

برف زیبایی که از نیمه های شب قبل باریدن گرفته بود ، همچون لباسی چشم نواز بر تن عروس زمین نشست .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:20  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل 2-4

ادامه فصل ۴

آخرین گاز را بهم به سیب زدم و با خنده دستهایم را بهم کوبیدم :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 14:21  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل 1-4

سلام منو ببخشید که اینقدر منتظرتون می ذارم بخدا خیلی درگیرم . مامانم چند روزه رفته مسافرت کاری شما فکر کنید من هم باید درس بخونم هم به کارهای خونه برسم هم به کارهای شرکت مامانم هم داستان رو تایپ کنم هم به وبم برسم یعنی دارم دیوونه می شم . باورتون نمیشه اما آروزی یه خواب درست رو دلم مونده یعنی اگه یه وقت خبر مرگم اومد تعجب نکنید.ولی بازم چشم از نظراتتون ممنونم .

نظرفراموش نشه

برای یک لحظه احساس تمام انرژی بدنم به زیر صفر رسیده و در حال مرگم!خدایا من چی می دیدم؟!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 14:18  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 3

سلام می دونم الان کلی فحش و ناسزا نثار  من کردید ولی بخدا خیلی درگیر بودم امروز جبران می کنم

در ضمن کسانی که داستان رو از وبلاگ من کپی می کنند اگه میشه آدرس سایت یا وبلاگ رو بدید .خودشون کنار می کشند حداقلش می تونم صاحبش رو با همکاری استادم پیدا کنم .

نظر فراموش نشه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 23:34  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 2-2

سلام

نظر فراموش نشه

با سرعتی باور نکردنی خود را به خانه رساندم .حال غریبی داشتم .با خستگی مفرطی وارد شدم و با تعجب دریافتم که کسی در خانه نیست .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:41  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 1-2

سلام مگه سلیقه منو قبول ندارید پس مطمئن باشید داستان قشنگیه خودم که خیلی خوشم اومد

نظر فراموش نشه

پلکهایم را با صدای بلند شایان که با سرخوشی، ترانه ای را زمزمه میکرد گشودم .با نگاهی به ساعت، با عجله پائین پریدم .با همان سرعت دست و صورتم را شستم و به آشپزخانه رفتم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 13:14  توسط رامانا  | 

چشمهایی به رنگ عسل فصل 1

سلام . دلم نیومد داستان رو نذارم می دونم بیشتر بچه های اینجا امتحان دارند ولی خوب اشکالی نداره من یک روز در میان داستان رو می ذارم که هم به درسهام برسم هم به وبلاگم برسم هم به درسهام .

نظر فراموش نشه

اینم داستان چشمهایی به رنگ عسل

گر دو صد منزل افتد میان ما و دوست

                                                                    همچنانش در میان جان شیرین منزل است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 17:24  توسط رامانا  |