رمان

رمان شب تقدیر

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا سلام دوستان بازم اومدم خیلی دلم براتون تنگ شده بود اومدم با یه داستان دیه شروع کنم چطورید خوبید؟ امیدوارم منو فراموش نکرده باشید .







شب تقدير
نسرين سيفي
قسمت اول



دستهايم را روي ميز كوبيدم همه ساكت شدند و به طرف من برگشتند در حاليكه لبخندي روي لبم نشسته بود گفتم:
- آتش بس! من حساب مي كنم
سهيل دستهايش را به هم كوبيد و با شعف گفت
- دمت گرم خيلي آقايي
به پيروي از او عرفان و ياشار هم شروع كردند به دست زدن. لبم را به دندان گزيدم و در حاليكه با چشم به اطراف اشاره مي كردم گفتم:
- نديد بديدا ابرومون رفت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 23:6  توسط رامانا  |