X
تبلیغات
رمان - شب تقدیر

رمان

رمان شب تقدیر

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا سلام دوستان بازم اومدم خیلی دلم براتون تنگ شده بود اومدم با یه داستان دیه شروع کنم چطورید خوبید؟ امیدوارم منو فراموش نکرده باشید .







شب تقدير
نسرين سيفي
قسمت اول



دستهايم را روي ميز كوبيدم همه ساكت شدند و به طرف من برگشتند در حاليكه لبخندي روي لبم نشسته بود گفتم:
- آتش بس! من حساب مي كنم
سهيل دستهايش را به هم كوبيد و با شعف گفت
- دمت گرم خيلي آقايي
به پيروي از او عرفان و ياشار هم شروع كردند به دست زدن. لبم را به دندان گزيدم و در حاليكه با چشم به اطراف اشاره مي كردم گفتم:
- نديد بديدا ابرومون رفت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 23:6  توسط رامانا  |