X
تبلیغات
رمان - رمان شب تقدیر

رمان

رمان شب تقدیر

شب تقدير
نسرين سيفي
قسمت اول



دستهايم را روي ميز كوبيدم همه ساكت شدند و به طرف من برگشتند در حاليكه لبخندي روي لبم نشسته بود گفتم:
- آتش بس! من حساب مي كنم
سهيل دستهايش را به هم كوبيد و با شعف گفت
- دمت گرم خيلي آقايي
به پيروي از او عرفان و ياشار هم شروع كردند به دست زدن. لبم را به دندان گزيدم و در حاليكه با چشم به اطراف اشاره مي كردم گفتم:
- نديد بديدا ابرومون رفت
سهيل همانطور كه دستهايش را به شدت به هم مي كوبيد گفت
- بدبخت واسه ات كلاس گذاشتيم
و. به عقب برگشت و به دو دختري كه در ميز كناري نشسته بودند گفت
- خيلي با معرفت
استينش را كشيدم . عرفان و ياشار به خنده افتادند. رو به دختر جواني كه با تعجب نگاهمان مي كرد و اماده انفجار بود كردم و گفتم
-شرمنده ام خانم.
چشم چرخاند و گفت:
- خواهش مي كنم
ياشار صدايش را پايين اورد و ارام گفت
- كي مي ره اين همه راه رو؟
سهيل بي توجه به اطراف جواب داد:
- يكي مثل من خر پيدا مي شه
با تشر گفتم:
- سهيل
- به خدا باربد اين كلاس تو من يه نفر روها مي شنوي من يه نفر رو كشته بابا پياده شو با هم بريم
نگاهي از روي استيصال به ميز كناري انداختم نگاهم از روي دختري كه از او
عذرخواهي كرده بودم به صورت كناري اش سرخ ورد لبخند مليحي زد و سر تكان
داد من هم لبخندي زدم و سر تكان دادم عرفان با شيطنت گفت
- بچه ها شروع شد
نگاهش كردم چشمكي زد و گفت:
- باربد كفش شو در اورده تا رو مخ يارو بدوئه
بلند شدم و گفتم:
- نخير مثل اينكه با شما نمي شه كنار اومد
سهيل بازويم را گرفت و كشيد و گفت:
- بشين بابا ترش نكن
با ابرو به ميز كناري اشاره كرد و گفت:
- اول كاري خوب نيست
دستم را از بين انگشتانش بيرون كشيدم و گفتم:
= چرا تهمت مي زنيد
ياشار با خنده گفت:
- حرف حق تلخه؟
روي صندلي نشستم و گفتم:
- حرف زور تلخه
سهيل با شعف كودكانه اش گفت
- تنها خور، چشم عنايتي هم به ما داشته باش
با پوزخند گفتم:
- مرده خور، تو كه هميشه روزيتو پيدا مي كني
- به جون تو اصلا حال نمي ده
- جون عمه ات
- خب جون عمه ام خسته ام مي كنن
- واسه همينه كه داري خودتو خفه مي كني
دستي به پشت سرش كشيد و گفت:
- اين دخترا دست از سر من بر نمي دارن
عرفان ارام به پايم زد نگاهش كردم چشمكي زد و رو به هسيل گفت
- پس تو چرا هي عشق و ضعف مي كني؟
صداي خنده امان بلند شد سهيل در حالي كه صورتش از خنده سرخ شده بود گفت:
- از بس خرم
ياشار گفت:
- تو به خاطر اين شجاعتت بايد نشون بگيري
سهيل يقه اش را صاف كرد و گفت:
- مي دادن قبول نكردم.
همانطور كه با ظرف بستني مقابلم ور مي رفتم گفتم:
- سهيل خر بودن چه احساسي داره؟
- او...ه ، عاليه!
عرفان در حالي كه به قهقه مي خنديد بريده بريده گفت:
- نوش جونت
سهيل هم با چهره اي بشاش گفت
- قابل نداره اصلا مال خودت
صداي زنگ تلفن همراهم بلند شد با گفتن جمله ببخشيد بچه ها ان را برداشتم
- بله
صداي سهيل نمي گذاشت خوب بشنوم
- كلاس اين موبايلت منو كشته
بلند شدم و همانطور كه از انها دور مي شدم گفتم:
- سلام مامان
- كجايي؟
- پيش بچه هام
- امشب قرار بود كجا بريم؟
- كجا؟؟؟؟؟
- باربد!
كمي به مغزم فشار اوردم و جواب دادم
- جايي قرار نبود بريم
- تو خيلي سر به هوا شدي
- خب قرار بود بريم.
- نمي آي؟
- كجا؟
- باربد!
پدرم گوشي را گرفت و گفت:
- الو
- سلام بابا
- سلام بابا جان، نمي آي؟
- اگه شما نمي گين باربد! بگم؟
- بگو
- كجا؟
- مگه قرار نبود بريم خونه عمه خانم؟
با كف دست روي پيشاني ام كوبيدم و گفتم
- آه، يادم نبود.
صداي مادرم را شنيدم كه گفت:
- از بس سر به هوايي
- شرمنده ام بابا مي شه از طرف من ازشون عذر بخواين؟
مادرم گوشي را گرفت و گفت:
- باربد جان ، تو كه عمه خانم رو مي شناسي
پيش از ان كه چيزي بگويم پدرم گوشي را گرفت و گفت:
- حالا نمي شه خودت بياي و واسه دفعه هاي پيشم كه نيومدي عذر بخواي.
نگاهي به بچه ها كه دور ميز نشسته بودند و مي خنديدند انداختم و گفتم
- والله بابا دستم بنده
باز هم مادرم گوشي را گرفت و گفت:
- ما نمي تونيم بلاكش تو باشيم
و دوباره صداي پدر را شنيدم كه مي گفت:
- خودت بيا جواب عمه خانم رو بده
- اخه بابا....
پيش از ان كه جمله ام را كامل كنم تلفن قطع شد .زير لب گفتم، (( اي بابا،
گاوم زاييد)). نگاهي به گوشي تلفن انداختم و گفتم،((مجبورم برم اونم فقط
به خاطر تو)) ان را در جيبم گذاشتم و به طرف بچه ها رفتم
سهيل با سر و صدا پرسيد:
- كدومشون بود؟
با ابرو به ميز كناري اشاره كردم . شليك خنده بچه ها بلند شد روبه ميز استادم و گفتم:
- من بايد برم
سهيل با تعجب پرسيد:
- كجا؟
صندلي را عقب كشيدم و روي ان ولو شدم
- احضارم كردن
عرفان چشمكي زد و گفت
- كجا شيطون؟
- خونه عمه خانم
سنگيني نگاهي را احساس كردم سر بلند كردم دخترهاي ميز كناري هاج و واج
نگاهم مي كردند با شرمندگي سر به زير انداختمياشار كه متوجه همه چيز بود
به قهقه افتاد و با دست روي رانش مي كوبيد سهيل و عرفان هم بي ان كه
بدانند چه اتفاقي افتاده است با او همصدا شده بودند صدايم را پايين اوردم
و گفتم
- هر سه تاتون رو اب بخنديد
ياشار جواب داد:
- فعلا كه تو رو اب شنا مي كني
خودم هم خنده ام گرفته بود اما نمي خواستم به انها رو بدهم دستهايم را در دو طرف ميز حايل كردم و بلند شدم خنده روي لبهاي سهيل ماسيد
- كجا؟
- خيلي خنگي، خونه عمه خانم ديگه
با ناباوري گفت
- جدي مي گي؟
قد راست كردم و گفتم:
- دست شما درد نكنه
ياشار و عرفان هم ديگر نمي خنديدند سهيل پرسيد
- حدا مي ري ديدن عمه خانمت؟
- مجبورم
- واسه چي؟
- تا حالا سه دفعه بابا و مامان رفتن من شونه خالي كردم
اشاره اي به تلفن همراهم كردم و ادامه دادم
- هي بگيد باربد راحت شدي باربد كلاس به كمرت بستي ، اه، اين دردسر رو وبال گردنم كردن كه هميشه تو دسترس باشم.
سهيل با حالتي جدي گفت:
بندازش تو سطل اشعال.
وبا شيطنت اضافه كرد:
- البته بگو كجا مي اندازيش كه من برم ورش دارم
ياشار گفت
- ولش كنيد اين داره ما رو سياه مي كنه ببين كجا قرار داره مي خواد بره؟ هي ، رفيق تها خوري شگون نداره ها
چهره در هم كشيدم و جواب دادم
- نه به جون هر سه تاتون اگر باور ندارين پاشين با هم بريم
سهيل دست هايش را بالا اورد و گفت
- تو رو خدا دور من يه نفر رو خط بكش
و رو به ياشار و عرفان ادامه داد
- نمي دونيد چه عمه خانمي داره
چشمانش برقي زد و به ميز كناري نگاه كرد و با شيطنت گفت
- برق بلاست
يبعد سرش را تكان داد و ادامه داد:
- ووي، ووي ، ووي
به زحمت مانع خنديدنم شدم و گفتم:
- خيلي هم دلت بخواد
قيافه حق به جانبي به خود گرفت و گفت:
- نه آقا ارزوني خودت مال بد بيخ ريش صاحبش
ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم و لبم به خنده باز شد نگاهي به ساعتم انداختم عرفان گفت
- به چي نگاه مي كني
بلند شدم و گفتم:
- خب بچه ها كاري ندارين؟
سهيل با دستپاچگي ساختگي اي گفت
-پول ميز چي ميشه؟
ياشار با كف دست به سر سهيل كوبيد و گفت
- خاك بر سر خسيست ابرومونو به باد دادي
- خاك بر سر خودت بدبخت تو مي خواي پول ميز رو بدي يا عرفان
دست در جيب فرو كردم و همانطور كه كيفم را بيرون مي كشيدم گفتم
- شروع نكنيد گفتم كه خودم پول ميز رو مي دم
يك اسكناس هزار توماني روي ميز گذاشتم و گفتم
- ديگه حرفي نيست؟
- پونصد بذار روش هوس بستني كردم
- تو ديگه كي هستي؟
به طرف ميز كناري چرخيد و گفت
- من سهيل هستم از اشناييتون خوشوقتم
پانصد تومان ديگر روي ميز گذاشتم و با گفتم كلمه خداحافظ به طرف در به راه افتادم سهيل صدايم كرد و گفت
- باربد اينجوري مي ن؟
به عقب برگشتم و ارام گفتم
- ابرو واسمون نذاشتي
زير جشمي به ميز كناري نگاه كردم دخترك نگاه ملتمسش را به من دوخته بود
چشم چرخاندم و با گفتن خداحافظ به راه افتادم صداي سهيل را از پشت سرم
شنيدم كه مي گفت
- شب بهت زنگ مي زنم.
بي انكه نگاهش كنم دستم را در خوا تكان دادم و از در كافي شاپ بيرون رفتم
. به طرف اتومبيلم به راه افتادم در همان حال گوشي را از جيبم بيرون اوردم
و شماره خانه را گرفتم


ادامه دارد..............
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 23:6  توسط رامانا  |