الهه ناز جلد2قسمت15
آن موقع نمی خواستم، ولی برای حفظ ظاهر گفتم:
-
بفرمایین مادر جون
-
سلام بابا، سلام مادر جون، خوش اومدین
-
سلام. شما كه حالی از ما نمی پرسین. چرا گریه كردی دخترم؟ چی شده؟ منصور كجاست؟
-
چیزی نیست مادر جون، كمی حرفمون شده.
-
آخه برای چی؟
-
مهم نیست، خب چه خبرها؟ تعریف كنین.
پدر گفت:
-
مثل اینكه خبرها اینجاست. دعوا سر چیه؟ شما مدتیه یا با هم قهرین، یا چشمهای تو اشكیه، یا اعصاب منصور خرابه، نكنه دعوا سر ماست.
-
نه والله بابا! این چه حرفیه؟ به خدا سر شما نیست.
-
پس سر چیه؟
-
نپرسین، چون خودمون هم هنوز نمی دونیم.
-
زن و شوهرها دعوا دارن دیگه رادمنش، خودمون عصری داشتیم با هم دعوا می كردیم یادت رفته. حرف رو عوض كن خواهش می كنم.
-
چشم خانم، هر چی شما بفرمایین.
-
شام خوردین مادر جون؟
-
آره عزیزم، ما یه ساعت پیش خوردیم. بابات گشنه بود، زود خوردیم.
-
منصور كجاست؟
-
بالاست. زد بشقاب رو شكست، مثل اینكه دستش بریده.
مادر از جا پرید و گفت:
-
اوا خاك به سرم! چه بلایی سرش اومده؟
منصور از توی پله ها گفت:
-
هیچی مادر، حالم خوبه. سلام. سلام پدر جان.
-
سلام پسرم! سلام منصور جان، دستت چی شده؟
-
عصبانی شدم، خواستم بكوبم رو میز، خورد تو بشقاب.
-
مثل اینكه ما بد موقعی مزاحم شدیم.
-
اختیار دارین. اتفاقا خوب موقعی اومدین. روحیه مون عوض می شه. خب، چه حال و خبر؟
-
خوبیم پسرم، اومدیم بگیم ما فردا می ریم مشهد، شما نمیایین؟
-
به به! زیارت چه عالی! خوش بگذره. اگه زودتر می دونستیم می اومدیم، ولی حالا نمی شه. چند تا قرداد دارم، گرفتارم.
-
ما هم یه دفعه تصمیم گرفتیم مادر. صبح رادمنش رفت برای ساعت هفت و نیم صبح فردا بلیط گرفت.
-
به سلامتی.
-
من هم باهاتون میام مادر جون، اگه پرواز كنسلی بود كه با هم می ریم، اگه نبود من عصرش میام. كدوم هتل جا رزرو كردین؟
-
هتل هما عزیزم. بیا خوش می گذره. منصور هم اگه كارهاش رو تمام كرد میاد. یه هفته می مونیم.
-
من و گیسو یه فرصت دیگه میاییم.
-
ولی من می رم.
-
كجا می ری؟ مادر و پدر دوتایی می خوان برن.
-
من اتاق جدا می گیرم. می خوام مدتی از این خونه دور باشم.
-
تو كنار خودمی، اخلاقت این شده، وای به حال اینكه دور بشی. بدون من جایی نمی ری.
پدر گفت:
-
دخترم كنار شوهرت باشی بهتره، رضایت اون شرطه. منصور هم دلش به تو خوشه بابا.
-
باشه، مشهد نمیام، ولی توی این خونه هم نمی مونم.
پدر گفت:
-
ای بابا من چی می گم،تو چی می گی، گیسو.
-
می بینین پدر جان، همین جوری لجبازی می كنه. هر چی دندون رو جیگر می ذارم بدتر می شه.
به دست منصور اشاره كردم و گفتم:
-
آره، معلومه چقدر دندون رو جیگر می ذاری! مظلومیتت كاملا هویداست. بمیرم الهی.
-
یه ماهه دارم تحملت می كنم. خودت هم خوب می دونی.
-
خب تحمل نكن. مگه مجبوری زجر بكشی؟
-
صلوات بفرستین. شما چرا این طوری می كنین؟ قباحت داره. ما مثلا اومدیم دلمون باز شه.
-
خب رفتین خرید؟
-
آره دخترم، حالا بعد بیا ببین، سلیقه پدرته.
-
مباركتون باشه.
و به خودش اشاره كردم و گفتم:
-
پدرم خوش سلیقه س دیگه.
آن شب وقتی مادر و پدر خداحافظی می كردند، مادر جون گفت:
-
مواظب همدیگه باشین. منصور كاسه بشقابها رو شمردم، وای به احوالت چیزیش كم بشه!
-
حالا اومدیم و بشقاب از دست ثریا خانم افتاد. تقصیر من می ذارین مامان؟
-
ثریا دروغ نمی گه. ازش می پرسم. به اعصابت مسلط باش پسرم، جلو رادمنش خجالت می كشم.
-
صبح می برمتون فرودگاه مامان.
-
نه پسرم، ما ساعت شیش می ریم. مرتضی می بردمون.
-
پس مواظب هم باشین. انشاالله خوش بگذره. ما رو هم دعا كنین. در ضمن اونجا دعا كنید اخلاق گیسو مثل سابق بشه.
-
منصور به اتاق خواب رفت. ده دقیقه بعد من رفتم لباس خوابم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم و به اتاق سابقم رفتم و همان جا خوابیدم. منصور هم اصلا اعتراضی نكرد، حسابی قهر بود. تا صبح دقیقه ای چشم برهم نگذاشتم. الناز لحظه ای از جلوی چشمم دور نمی شد، بالاخره زهر خودش را به من و گیتی ریخت. ساعت شش از پنجره دیدم كه پدر و مادر با مرتضی رفتند. آیت الكرسی بدرقه راهشان كردم.
تا ساعت هفت و نیم فكر كردم و تصمیمم را گرفتم. دیگر زندگی زیر یك سقف در كنار منصور برام لذتبخش نبود كه هیچ، عذاب آور هم بود. به اتاق منصور رفتم. بیدار ولی هنوز در رختخواب بود. دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود و به سقف چشم دوخته بود. سلام نكردم. چمدانم را از داخل كمد بیرون آوردم و چند تا لباس و لوازم شخصی داخلش چیدم. منصور بلند شد نشست و گفت:
-
می خوای بری مشهد؟
جواب ندادم. لباسهایم را عوض كردم و شناسنامه ام را از داخل كشو برداشتم و در كیفم گذاشتم. بعد رفتم حوله ام را آوردم و داخل چمدان گذاشتم. زیپ را بستم و گفتم:
-
ببخشین اگه براتون زن خوبی نبودم، مهندس متین.
-
تو داری چیكار می كنی؟
-
خداحافظی. دارم می رم خونه پدرم، منزل سابقش.
بلند شد آمد دستش را روی چمدان گذاشت و گفت:
-
زده به سرت؟
-
· آره خوشی زده زیر دلم. می رم تا تو راحت زندگی كنی و مجبور نشی اون دندونهات رو روی جیگر عاشقت بذاری. یه موقع خون میاد!
-
· بین همه زن و شوهرها حرف پیش میاد.
به دستش اشاره كردم و گفتم:
-
این طوری؟
-
· مقصرش تو نبودی، خودم بودم.
چمدان را بلند كردم.
-
یعنی انقدر از من بیزار شدی؟
-
ما برای هم مناسب نیستیم منصور، اصلاً ایراد از منه. ولم كن تو رو خدا.
-
من دوستت دارم گیسو، چرا نمی فهمی؟ چرا داری زندگیمون رو خراب می كنی؟ اگه می خوای به پات بیفتم، خوب می افتم، دیگه غروری برام نمونده.
-
چرا؟ چون با من ازدواج كردی؟
-
از وقتی گیتی عزیزم رو خاك كردم، غرورم رو خاك كردم. اون همه چیز بود، غرورم بود، زندگیم بود، تو هم خواهر اونی، پس برای من تو همونی، این رو بفهم.
-
تو منو به خاطر اون دوست داشتی.
-
من تو رو به خاطر خودت می خوام.
-
ولی من دیگه تو رو نمی خوام.
-
بی دلیل كه نمی شه. مگه زندگی لباس تنه؟
-
به خودت بگو.
-
والله كسی تو زندگی من نیست. اگه چیزی هم گفتم، اگه گفتم می رم زن می گیرم، از روی عصبانیت بود. گیسو قهر و لجبازی بیخودی نكن.
-
تعجب می كنم با داشتن اون همه خاطرخواه كه برات سر و دست می شكنن، به من التماس می كنی.
-
كدوم خاطرخواه؟ كی در انتظار منه؟ چرا پرت و بلا می گی گیسو؟
-
برو كنار منصور، الهه ناز تو كس دیگه س. راست می گن تا سه نشه بازی نش. براش قشنگ تر اهنگ بزن.
بازویم را گرفت و من را روی تخت انداخت و گفت:
-
فكر كردی نمی تونم نگهت دارم. دختر بی عقل؟
-
برو كنار منصور.
-
نمی رم. خودت رو بكشیف فحشم بدی، رهات نمی كنم.
و شروع كرد به بوسه باران بدن من
· تو عزیز منی، تو عشق منی، وجود منی، لعنتی! اینو بفهم.
هر چه می خواستم از دستش فرار كنم نمی توانستم. ماشاالله زوری داشت مثل فیل. جیغ كشیدم:
· منصور من از تو بدم میاد، برو كنار، آزام نده.
· گیسو چقدر فریاد می كشی. ثریا میاد بالا زشته.
· بذار بیاد. ثریا خانم!
دستش رو جلوی دهانم گرفت. به فشاری دستش رو برداشتم و فریاد كشیدم:
· ثریا خانم! این داره منو می كشه. به دادم برس.
منصور با یك دستش جلوی دهانم را گرفته بود و با دستش دیگرش باهام مبارزه می كرد، بعد دستش را از جلوی دهانم برداشت. ثریای بدبخت از جیغ و هوار من چند ضربه به در زد و گفت:
· آقا تو رو خدا ولش كنین. از شما بعیده! شما كه دست بزن نداشتین.
ثریا در را باز كرد و با ناراحتی گفت:
· آقا به خاطر من ....
ولی وقتی ما را دید گفت:
· استغفرالله.
و با خجالت و لبخند از اتاق بیرون رفت و در را بست.
· بی حیا!
· تقصیر توئه كه اپرا اجرا می كنی.
· ولم كن لعنتی! آخه بزور چه فایده داره؟
· فایده داره.
آن قدر دست و پا زدم كه خسته شدم. یعنی از شما چه پنان در برابر جذابیت منصور كسی نمی توانست مقاومت كند. بنابراین تسلیم شدم، ولی احساسی نشان ندادم. در آخر مرا بوسید و گفت:
-
دیگه باهام آشتی كن. من بدم، پیرم، به درد تو نمی خورم، ولی تو نادیده بگیر. چی كار كنم؟ دوستت دارم.
بلند شدم لباسم را مرتب كردم.
-
دیگه كه نمی خوای بری؟
-
مگه به خاطر این قهر كرده بودم؟
-
گفتم شاید شكستن غرورم دلت رو به رحم بیاره.
-
مگه نمی خوای بری شركت؟
-
تا از جانب تو مطمئن نشم، نه.
-
خیلی خب، من هستم، برو به كارت برس.
-
مگه تو نمیای؟
-
نه، می خوام بخوابم، دیشب نخوابیدم.
-
·نری ها!
و بلند شد سر و وضعش را مرتب كرد و گفت:
-
بریم صبحانه بخوریم.
-
من میل ندارم. اگه خوابم برد بیدارم نكن.
-
باشه بگیر بخواب عزیزم. پس خداحافظ.
-
خداحافظ.
منصور رفت. شاید اگر ان موقع ها بود و به چشم خودم ندیده بودم كه به دیدن الناز رفته می گفتم:
-
آخیش! چقدر باگذشته! چقدر مهربونه! چقدر وابسته س!
ولی آن لحظه هیچ كدام از این جملات را نگفتم. بر عكس فكرم رفت پیش فرهان و خوشبختیهایی كه در كنار او در انتظارم بود. وقتی منصور به اتاق آمد، خودم را به خواب زدم. ملحفه را رویم كشید، مرا بوسید و آرام گفت:
-
خانمم خسته شده، اعصابش ناراحت شده، قربونش برم الهی، چه ناز خوابیده! باید ببرمش مسافرت.
و رفت. نیم ساعت بعد بلند شدم، آماده شدم. چمدانم را برداشتم و پایین آمدم. خجالت می كشیدم به چشمهای ثریا نگاه كنم.
-
سلام ثریا خانم.
با لبخند معنی داری گفت:
-
سلام خانم.
-
ببخشین تو رو خدا. امروز زده بود به سرش. برای اینكه تركش نكنم، آبرومون رو برد.
-
عیب نداره. حالا فهمیدین چقدر دوستتون داره؟ ولی خودمونیم انقدر ترسیده بودم كه حد نداشت. فكر كردم واقعاً دارن شما رو خفه می كنن، نمی دونستم دارن با بوسه و قربون صدقه خفه تون می كنن، دور از جون.
-
كور خونده. من دارم می رم ثریا خانم، دیگه خسته شدم، می رم خونه پدرم.
-
ای بابا! این كارها چیه؟ ذوق و شوق آقا رو سركوب نكنین.
-
اون ذوق و شوقش واسه كس دیگه ایه. خداحافظ.
-
خانم جان، نرین تو رو خدا.
-
بمونم دعوا مرافعه می شه. چند روزی می رم آرامش بگیرم. شاید به قول منصور خسته شدم.
-
پس زود بیاین ها.
-
انشاالله. خدانگهدار.
ماشین را روشن كردم و راه افتادم، به خانه كه رسیدم، آن قدر سرم درد می كرد و خسته بودم كه یك لباس راحتی پوشیدم ف سیم تلفن را از پریز كشیدم و خوابیدم. ساعت یك با صدای زنگ در از خواب پریدم. بلند شدم از پنجره نگاه كردم، منصور بود. رفتم در را باز كردم، وقتی آمد داخل گفت:
-
این بازیها چیه در آوردی، گیسو؟
-
بازی قایم باشك.
-
حاظر شو بریم خونه.
-
مریض نیستم كه صبح بیام اینجا بخوابم، ظهر بیام خونه.
-
اصلاً تو حرف حسابت چیه؟
و در را بست.
-
من می خوام از تو جدا شم. شوخی هم نمی كنم، ناز هم نمی كنم، دعوا هم باهات ندارم. دوستانه با هم ازدواج كردیم، دوستانه هم جدا می شیم. هم واسه تو زن زیاده، هم برای من شوهر.
-
پس لطفاً دوستانه بگو كی زیر پات نشسته؟
-
عقلم، شعورم، غرورم.
-
اگه راست می گی ثابت كن.
-
منصور من انقدر تو رو دوست داشتم كه تا آخرین لحظه هم دعا می كردم اشباه كرده باشم، ولی متاسشفانه حقیقت داشت.
-
چی حقیقت داشت؟ چی دیدی؟
-
چیزی كه یك زن نمی تونه ببینه.
-
منو با كسی دیدی؟
-
منصور دیگه مهم نیست. حتی اگر اون مسئله حقیقت هم نداشته باشه، دیگه باهات زندگی نمی كنم. چون بهم دروغ گفتی.
-
چه دروغی گفتم؟ لعنتی.
-
لعنتی جد و .... استغفرالله ... برو منصورف حالم خوش نیست. اومدی زابه راهم كردی.
منصور جلو آمد و مرا به دیوار تكیه داد و گفت:
-
اگه راست می گی بگو منو با كی دیدی؟
-
برو منصور حوصله ندارم. من فقط طلاق می خوام. نه به این دلیل كه بهم خیانت كردی. به این دلیل كه دیگه دوستت ندارم. ازت متنفرم. ای كاش همون موقع زن بهرام یا فرهان شده بودم. اونا شرفشون از تو بیشتره.
منصور نامردی نكرد و چند سیلی پی در پی به صورتم زد. مرتب فریاد می كشید:
-
آره اونا از من شرفشون بیشتره. من بی شرفم؟ من پستم؟ من خائنم؟ فكر كردی تحملم چقدر كثافت؟ هر چی نازت رو می كشم گندتر می شی. دیگ از دستت خسته شدم! نمی خوای به درك! برو بمیر! برو طلاق بگیر! برو زن فرهان یا بهرام شو. اره دیگه من اخی شدم . ازم خسته شدی.
و بی رحمانه به صورتم سیلی می زد. دیوانه شده بود. شاید هفت سیلی به صورتم زد. صورتم بی حس شده بود. در اثر خونی كه از بینی و لبم جاری شده بود، به خودش آمد و كنار رفت. روی مبل نشست و سرش را میان دستهایش گرفت. خودش هم به نفس نفس افتاده بود.
از روی میز دستمال كاغذی برداشتم و جلوی بینی ام گرفتم و روی مبل نشستم. سرم را به مبل تكیه دادم تا خونریزی بینی ام بند بیاید. نگاهی به من كرد و گفت:
-
بگو منو كجا دیدی؟ با كی دیدی؟ وگرنه همین جا می كشمت.
-
بكش راحتم كن. چرا معطلی نامرد؟
بلند شد به طرفم حمله ور شد و گفت:
-
بگو وگرنه لهت می كنم. گیسو.
-
مگه دیروز بعدازظهر نرفته بودی خونه الناز؟
جا خورد. كم كم عقب رفت و روی مبل نشست.
از ساعت شیش تا هشت و ده دقیقه اونجا بودی و من توی ماشین بیرون منتظرت بودم. تو با الناز رابطه داری، می خوای باهاش ازدواج كنی. دیروز به خاطر قرار مدار رفته بودی اونجا.
منصور مبهوت به من نگاه می كرد.
-
چرا ساكتی؟ دفاع كن. بگو نبودم. بگو چشمهام عوضی دیده.
روی مبل نشست و گفت:
-
خب، بودم.
-
آفرین، پس اونجا مركز شهر نیست. خونه دوستت هم نیست. زن هم توی اون جمع دوستانه بوده، اونم سه نفر. حالا می خوای با دروغهایی كه تحویلم دادی، باور كنم بدون منظور اونجا رفتی.
-
خونه الناز رفته بودم، ولی نه برای خواستگاری و قرار مدار ازدواج.
-
پس برای چه كوفتی بدون مشورت با من رفته بودی اونجا؟ مگه نمی دونی از اونا بدم میاد؟ اون وقت آلاگارسون می كنی می ری دیدنش؟ ای تف به اون روت بیاد.
-
به خاطر كاری رفته بودم.
-
چه كاری؟ بگو.
-
نمی تونم بگم.
-
منصور، بلند شو از اینجا برو. من دیگه حرفی با تو ندارم. اگه تا حالا به نامردیت شك داشتم، امروز با این رفتار وحشیانه ت مطمئن شدم. برو از جلو چشمهام دور شو. من فردا می رم تقاضای طلاق می كنم. پدرم هم میل خودشه، فقط قضیه ما رو از اونها جدا كن. همین.
-
تو داری عجله می كنی گیسو، داری اشتباه می كنی. من الناز رو دوست ندارم.
-
ولی اون تو رو دوست داره.
-
گیسو زندگی مون رو خراب نكن. به خدا برای این چیزهایی كه تو گفتی اون جا نرفته بودم. ولی نمی تونم بگم چرا اون جا رفته بودم، چون ازم خواهش كردن چیزی نگم.
-
آره، به قولی كه به اونا دادی عمل كنی، بهتره.
و فریاد كشیدم:
-
برو بیرون از این خونه.
منصور بلند شد و با عصبانیت به سمت در رفت و گفت:
-
اگه شهامت داری برو تقاضای طلاق كن، مطمئن باش خیلی راحت امضا می كنم.
-
مطمئنم، خب، الناز بد تیكه ای نیست. از رادمنش ها استفاده كردی، دیگه حالا نوبت اونه.
در را كوبید و رفت. تازه زدم زیر گریه. آن قدر فحش دادم كه خودم خسته شدم. بی رحم چقدر سیلی به صورتم زد.
آن شب فقط منتظر بودم صبح شود بروم تقاضای طلاق بدهم. آن قدر از منصور بدم آمده بود كه به سه طلاقه هم راضی بودم. صبح به دادگاه خانواده رفتم كارهای مقدماتی را انجام دادم و به خانه برگشتم. حدود ساعت سه با فرهان تماس گرفتم.
-
سلام مهندس.
-
سلام گیسو خانم، معلوم هست كجایین؟
-
من منزل پدرم هستم، منزل سابقمون.
-
چرا اون جا؟
-
من دیدم مهندس امروز نیومد. پس ... چرا به این زودی؟
-
دیر هم شده.
-
مهندس چه كرد؟
-
هیچی، كمی التماس، كمی دعوا مرافعه، دیروز طهر هم اومد اینجا، منو به باد كتك گرفت و رفت.
-
بهش كه چیزی نگفتین؟
-
چرا گفتم كه خونه الناز دیدمت، می گه برای انجام كاری رفته بودم، ولی نمی تونم بگم چه كاری، چون بهشون قول دادم.
-
هنوز گیجم. باورم نمی شه تقاضای طلاق دادین. چه ضرب الاجلی!
-
پدر و مادر جون مسافرتن، تا اونا نیومده ن باید اقدام می كردم.
-
كمكی از دست من برمیاد؟
-
نه ممنونم. فقط فعلا موضوع پیش خودمون باشه. تو شركت صحبتی نكنین.
-
حتما. شماره منزل پدرتون همون شماره قبلیه؟
-
بله. قربان شما.
-
خدا نگهدار.
بعدازظهر ثریا تماس گرفت، كلی نصیحتم كرد. خواهش كرد، التماس كرد، ولی به جایی نرسید.