رايكا فصل 5

سلام اميدوارم خوب باشيد چند روزه اصلا حالم خوب نيست حسابي سرما خوردم ديروز بشدت حالم بد بود نتونستم ادامه داستان رو بذارم . عذر ميخوام دوستتون دارم خيلي زياد

نظر يادتون نره

صبح زودتر از هميشه از خوا ب بيدار شد و به حمام رفت و خيلي زود آماده شد .قبل از رفتن به شركت قصد داشت به ديدن عسل برود ، به همين خاطر بلافاصله از پله ها پايين رفت ، اما فتاح خان در سالن به انتظارش نشسته بود .

ادامه نوشته

رايكا فصل 4

سلام اميدوارم خوب باشيد .

نظر يادتون نره

فتاح خان بسرعت وارد سالن شد و به اطراف نگريست . رايكا روي مبل نشسته و روزنامه مي خواند، اما حواسش جاي ديگري بود. شكوفه خانم با لبخند به او نزديك شد .

ادامه نوشته

رایکا فصل 3

سلام

نظر یادتون نره

 

فصل ۳

-        لطف كنيد بريد اتاق رئيس، باهاتون كار دارن

ادامه نوشته

رایکا فصل 2

سلام امیدوارم خوش باشید . ببخشید یه خورده دیر کردم ولی قول می دم امروز یه فصل دیگه هم بذارم و دیگه هرروز داستان رو می ذارم بازم از تاخیرم پوزش میخوام امیدوارم منو بخشیده باشید .  دوستتون دارم خیلی زیاد

 نظر یادتون نره

فصل ۲

بسرعت از رستوران خارج شد .برخلاف هر روز امروز تمايل نداشت نهار را در اتاقش صرف كند .به همين خاطر كمي زودتر از بقيه شركت را ترك كرده بود.

ادامه نوشته