رايكا فصل 5
صبح زودتر از هميشه از خوا ب بيدار شد و به حمام رفت و خيلي زود آماده شد .قبل از رفتن به شركت قصد داشت به ديدن عسل برود ، به همين خاطر بلافاصله از پله ها پايين رفت ، اما فتاح خان در سالن به انتظارش نشسته بود .
- رايكا!
رايكا بسمت او برگشت و با صداي آرامي سلام كرد . فتاح خان سري جنباند و در همان حال گفت:
- شب زودتر بيا شايد بخوايم امشب يه سري به آقاي سرمدي بزنيم .
رايكا زير لب غريد:
- دختره مزاحم!
فتاح خان با صداي بلندتري گفت:
- شنيدي چي گفتم؟
رايكا در حال خروج از در سالن ، با لحني تمسخر آميز زمزمه كرد:
- بله شنيدم
و بعد بلافاصله از پله ها پائين رفت و داخل اتومبيلش شد . دلش براي عسل تنگ شده بود و براي ديدارش بي تابي ميكرد .خيلي زود به خانه او رسيد و بلافاصله بدون اينكه توجهي به پارك اتومبيلش كرده باشد ، زنگ را فشرد .لحظه اي بعد صداي كسل و خسته عسل از پشت آيفون به گوش رسيد:
- بله .
- سلام عزيزم ، باز كن .
- اين موقع صبح معلومه چهات شده پسر؟
- حالا دوست نداري بيام بالا؟
در باز شد و رايكا با گامهاي بلندي حياط را طي كرد ووارد ساختمان شد. در بدو ورود از شلوغي خانه سرش گيج رفت و با تعجب به اطراف نگريست .عسل با چشمهايي پف كرده و صورتي كاملا خسته از اتاق خواب خارج شد .رايكا ابروهايش را در هم كشيد :
- معلومه ديشب اينجا چه خبر بوده؟
عسل خود را به او رساند و بوسه اي بر گونه اش نواخت و خود را به او آويزان كرد وگفت :
- عزيزم خبري نبود ، با چندتا از دوستام دور هم جمع شده بوديم
رايكا دستهاي او را از گردن خود جدا كرد و كمي خود را كنار كشيد و با حالتي كاملا عصبي پرسيد:
- چند نفر اين بلا رو سر خونه آوردن؟ دوستات كيا هستند كه من نبايد اونا رو ببينم ؟ اصلا چرا نگفتي منم بيام ؟
- مثل اينكه امروز سر ناسازگاري داري ها!
رايكا كاملا عصبي دست او را كشيد و بسمت ميز برد و با مشت روي آن كوبيد
- اينا چيه عسل ؟ هان! اين شيشه ها چيه ؟ چندتا دوست كنار هم نشستيد و ....... تو معلومه چي ميخواي عسل؟ تو براي چي.........
اينبار عسل هم فرياد كشيد:
- اصلا به تو چه ربطي داره؟ من يه آدم آزادم و حق دارم هرطور كه دلم ميخواد زندگي كنم .
اينبار رايكا كنترل از دست داد و سيلي محكمي به صورت عسل زد .عسل لحظه اي مات و مبهوت به او نگريست و بعد مثل گرگ زخم خورده شروع به فرياد كرد:
- كي بتو اجازه مي ده دست روي من بلند كني؟
چشمهاي رنگين رايكا از خشم سياه شد.
- من شوهر تو هستم !
عسل روي مبل خزيد و سيگاري از داخل پاكت بيرون كشيد و به لبش نزديك كرد و حالت طنز آلودي به صدايش داد:
- اوه شوهر! عجب شوهري!
رايكا با عصبانيت به او نزديك شد و سيگار را از ميان انگشتان او بيرون كشيد و به گوشه اي پرت كرد .عسل ديگر ديوانه شده بود، بلند شد و با مشت به سينه او كوبيد .
- ديوونه چرا اينطوري مي كني؟
رايكا آنقدر برافروخته بود كه با شدت او را روي كاناپه پرت كرد:
- من همه زندگيم رو پاي تو گذاشتم . يكساله عمرم رو تلف نكردم كه حالا با لحن تمسخر آميز با من حرف بزني ! تو اگه واقعا زن من هستي بايد........
- بايد چي؟ حتما وقتي مهموني مي گيرم تو رو هم مثل سرخر دعوت كنم! نه عزيزم! از اين خبرها نيست .دوستاي من از بچه سوسولايي مثل تو خوششون نمي ياد. آره بچه مثبت عزيزم! در ضمن پدر گراميتون اگر بو ببره كه پسر پاستوريزهاش توي همچين مهموني هايي شركت ميكنه از ارث محرومش ميكنه!
رايكا گيج و سردرگم به عسل نگريست
- عسل اينجا چه خبر بوده؟!
- من و تو فقط محرم هم هستيم . هروقت كه تونستي عقدم كني حق داري سين جيم كني . تا اون موقع لطفا توي كارهاي من دخالت نكن!
رايكا دست او را كشيد ، اما بلافاصله منصرف شد و بسمت در رفت . صداي عسل از پشت سر به گوشش رسيد :
- رايكا وايسا، حالا چرا زود از كوره در مي ري؟
اما او بر سرعت گامهايش افزود ، بلافاصله از خانه خارج شد و پشت اتومبيلش نشست، اما قدرت حركت نداشت .اعصابش چنان به هم ريخته بود كه حتي نمي دانست مسيرش كجاست .به همين خاطر سرش را روي فرمان اتومبيل گذاشت .دلش مي خواست با صداي بلند گريه كند و اشك بريزد
عسل را دوست داشت ، اما تحمل رفتارهاي زننده او كه روز به روز بيشتر ميشد، كار آساني نبود. تصوير چشمان آبي رنگ او در مقابل ديدگانش مي چرخيد اما او نبايد تسليم مي شد. عسل درست مي گفت . او تا زماني كه به عقد رسمي اش در نيايد.....
- بله حتما همينطوره .اگر عسل زن قانوني و رسمي من بشه حتما دست از اين كارهاي ....... شايد هم تمام اين كارهاش از روي لجبازيه ، پس بايد تا قبل از اينكه كاملا از دست بدمش، تكليف زندگيم رو روشن كنم
با اين افكار ، اتومبيل را روشن كرد و بسمت شركت راند . خيلي زود به شركت رسيد و بمحض اينكه به راهرو طبقه بالا رفت ، به ياد رزا افتاد .او حالا ديگر يك مشكل اساسي و يك سنگ بزرگ در برابر رسيدن به آرزوهايش بود . پس بايد به هر وسيله اي شده او را از سر راهش بر مي داشت . به همين خاطر بر سرعت گامهايش افزود . در اتاق روبرو باز بود و او صورت رزا را مشاهده ميكرد كه با ديدن او از روي صندلي برخاست و گفت :
- سلام آقاي بهنود .
رايكا بي توجه به او وارد اتاقش شد و پشت ميز نشست . لحظه اي از برخورد تند و زننده خود شرمگين شد ، اما چاره اي جز اين نداشت .بايد هر چه زودتر به اين بازي مسخره خاتمه مي داد . بايد او را از اين كار دلسرد كرده و به كنج خانه مي فرستاد تا بلكه پدرش از تصميم خود صرفنظر كند .اصلا اي كاش هيچ وقت او را استخدام نميكرد!
بلند شد و پشت پنجره ايستاد و به بيرون خيره شد . اين دختر از لحاظ كاري هميشه بهترين بود و خودش بارها در مقابل دانيال اعتراف كرده بود كه او با وجود سن كمش بسيار با تجربه و دقيق است .اما امروز مجبور بود بدون دليل او را توبيخ كند، فقط براي اينكه پدرش را نا اميد كرده و عسل.......
باز هم عسل او را در كاري كه ميخواست انجام دهد، مصمم ساخت .اما معصوميت نگاه آن دختر...... دلش نمي آمد چنين دختري را خرد كند، اما نه ....... بايد كار را يكسره ميكرد .با آنكه شركت به وجود چنين مترجم زبده اي نياز داشت . اما او بايد هر طور شده او را از ادامه اين كار منصرف ميكرد .اخلاق پدرش را بخوبي مي شناخت ومي دانست كه او امروز خود را براي جنگي نا برابر آماده كرده است
آرام پشت ميز نشست و به موهايش چنگ زد و به وقايعي كه از ديروز گذارنده بود انديشيد. خانم سرمدي بارها با ترجمه دقيقش قرار دادهاي مهمي را براي شركت به امضا رسانده بود ، حالا يا مجبور بود از آنهمه سود و بخصوص مترجم كم نظيري مانند او بگذرد و يا بايد.......
عسل از همه چيز برايش مهمتر بود . به همين خاطر نفس عميقي كشيد و دستش را روي آيفون فشرد:
- خانم سرمدي لطفا بياييد اتاق من!
رزا بلافاصله از روي صندلي برخاست و كتابي را كه در دستش بود، به سينه فشرد .لحن عصبي رايكا، قلبش را به تپش انداخته بود . صورتش بوضوح رنگ باخته بود و لبهايش به سفيدي مي زد . از اينكه كسي در اتاق نبود تا اوضاع بهم ريخته اش را ببيند براي لحظه اي خشنود شد .از صبح كه از خواب بيدار شده بود دلشوره عجيبي به دلش چنگ انداخته بود و اكنون اين لحن عصبي رايكا و آن برخورد غير منتظره دلشوره اش را دوچندان كرده بود .با سرعت از اتاق بيرون زد و با چشمهايي نگران به در اتاق رايكا نگريست .صداي دانيال او را از تصورات تلخش بيرون كشيد :
- چقدر رنگ پريده، نكنه روح ديدي!
رزا چشمهاي مضطربش را به دانيال چرخاند و با ديدن چهره خندان او شرمگين، سربزير انداخت.دانيال كه اينچنين ديد با خنده عميقتري گفت:
- آهان فهميدم ! نكنه بازم پسرخاله بداخلاق من......
رزا احساس كرد ديگر توان ايستادن ندارد، به همين خاطر به ديوار پشت سرش تكيه داد. دانيال كه او را اينطور ديد ، اين بار كاملا جدي گفت:
- فشارت پائين افتاده؟
رزا به آرامي سر جنباند و بسمت اتاق رايكا رفت و ضربه اي به در زد .صداي نامهربان رايكا باز هم ترس به دل او انداخت:
- بفرماييد
رايكا مثل روزهاي گذشته خود را پشت ميز بزرگش پنهان ساخته بود .رزا به آرامي در اتاق را گشود و نظري به صورت برافروخته از خشم رايكا انداخت و قلبش در سينه فرو ريخت .در را آهسته بست و آرام و بي صدا روبروي او ايستاد .رايكا سرش را بالا آورد و نگاه خشمگينش را به صورت نگران او دوخت و در همان حال گفت:
- خانم سرمدي ، معلومه حواستون كجاست؟ من تا كي بايد از اينهمه سر به هوايي شما چشم پوشي كنم؟
رزا بسختي بغض سنگين گلويش را فرو داد و با صدايي مرتعش گفت :
- من نمي دونم چه خطايي از من سر زده كه شما..........
- شما كي مي دونيد كه چه اتفاقي افتاده ؟ خانم محترم شما در هپروت سير مي كنيد !
رزا دوباره بسختي بغضش را فرو داد .تا اين لحظه كسي با او اينچنين صحبت نكرده بود .واي كه عشق چقدر انسان را خار ميكند ! شايد اگر امروز بجاي رايكا هرشخص ديگري با اين لحن تند با او سخن مي گفت ، او بسرعت اتاق را ترك ميكرد و ديگر به هيچ دليلي به اين شركت باز نمي گشت ، اما امروز پاي عشق در ميان بود. چگونه مي توانست از اين چشمها بگريزد؟ چگونه مي توانست اين چشمها را ناديده بگيرد ؟ واي كه مجبور به تحمل چه لحظات سخت وگزنده اي بود! نه، از اين عشق بدش مي آمد ، از اينهمه حقارت متنفر بود اما نه ...... پس رايكا چه ؟ پس مردي كه نگاهش ، كلامش و حتي اين صورت بي حالت و جدي اش ، تمام روحش را تسخير خود كرده بود، چه؟
بغض آنقدر به گلويش فشار آورد كه بي اختيار اشك از ديده اش پائين چكيد .از كلام تند رايكا نرنجيده بود؛ از خودش رنجيده بود ، از اين اسارت و تحقيرآميز بدش آمده بود، يعني عشق آنقدر ارزش داشت؟ تا حدي كه اجازه دهد اين مرد مغرور اين چنين بي ادبانه با او برخورد كند! بي اختيار لبهاي لرزانش را از هم گشود ؛ نه او حتي بخاطر عشق هم حاضر نبود بي احترامي هاي او را تحمل كند .به همين علت با صداي لرزان گفت:
- من به شما اجازه نمي دم اينطور گستاخانه با من برخورد كنيد!
رايكا كه از برخورد تند دختر جوان يكه خورده بود، به صورت گريان اما مغرور او نگريست .لحظه اي دلش براي او سوخت .به خوبي مي دانست كه بدنبال بهانه اي براي توبيخ رزا مي گشته و تمام هدفش اين است كه او را از كار كردن در اين شركت منصرف كند. نه ، او اجازه نمي داد كه اين دختر تازه از راه رسيده جانشين عسل او شود .پدرش درست مي گفت ؛ اين دختر هم زيبا بود و هم از خانواده اي اصيل برخوردار بود .اما چشمهاي آبي عسل را نداشت . صورت مهتابي عسل را نداشت و لبهايش همچون لبهاي صورتي رنگ عسلش نبود .نه، او هيچ شباهتي به عسل نداشت ، نبايد اجازه مي داد اين دختر بيش از اين به خانواده اش نزديك شود . سخنان شب پيش پدر ، اعصابش را مثل خوره ميخورد .به همين علت سعي كرد چشمهاي معصوم و گريان دختر جوان را ناديده بگيرد . نگاهش را از روي صورت او دزديد و بر روي برگه سفيد روبرويش دوخت .با خودكار كلمات و اشكال نامفهومي روي كاغذ مي كشيد .هنوز چشمهاي عسل او را در اين راه راسخ تر مي كرد . بهم همين علت باز هم با صداي خشمگيني گفت:
- خانم سرمدي من فكر نمي كنم ديگه احتياجي به شما داشته باشيم ، زودتر بريد و با حسابداري تسويه كنيد!
و آرام زمزمه كرد:
- ديگه دلم نميخواد شما رو اينجا ببينم !
رزا بشدت لبهايش را به هم فشرد .از برخورد تند رايكا حسابي جا خورده بود و بايد تلافي ميكرد .به همين خاطر با حفظ آرامش هميشگي به رايكا كه هنوز به او مي نگريست ، نگاه كرد و گفت :
- آقاي بهنود! منم از اين اتفاقي كه افتاده بسيار خشنود و خوشحالم ! چه بهتر كه اين اتفاق زودتر افتاد چون اگر زمان طولاني تر ميشد از شما توقع برخوردهاي بدتري مي رفت . خوشحالك كه ارتباط ما با هم به همين جا ختم ميشه و من ديگه مجبور نيستم ......... بهر حال هم شما و هم من مي دونيم كه اينطور نبوده و من هيچوقت دختر سر به هوايي نبودهام ، اما بالاخره شما رئيس هستيد و مي تونيد تصميمهاي....
اما جمله اش را ادامه نداد .
آنقدر عصباني بود كه شايد اگر مي ماند كلمات نامربوطي بر زبان مي راند . به همين خاطر در را گشود و بسرعت اتاق را ترك كرد .دانيال كه پشت در به انتظار ايستاده بود ، چشمهايش را به سمت ديگري چرخاند .رزا نگاه سرزنش بارش را به صورت دانيال انداخت .مي دانست كه كاملا از كلمات رد و بدل شده ميان آنها باخبر است، به همين خاطر صورتش را با دست پوشاند و صداي هق هق گريه اش فضاي اتاق را پركرد. دانيال بسمت او گامي برداشت .
- خانم سرمدي! شما اجازه بدين من با ............
اما رزا ادامه سخن او را نشنيد . بسرعت بسمت اتاق خودش دويد .بايد زودتر لوازمش را جمع ميكرد .ديگر نمي توانست آن محيط را تحمل كند .نه، او حتي به عشق هم اجازه نمي داد او را بي احترام كند .
بسرعت داخل اتاقش پيچيد و پشت در پناه گرفت و با پشت دست، اشك را از روي صورتش زدود. خانم عبدي همانطور پشت ميز ايستاده و به صورت او خيره شده بود . اما تلاش رزا براي فرو دادن بغض گلويش تقريبا بي اثر ماند و هرچه تلاش ميكرد قادر به مهار آن نبود . خانم عبدي بسمت او دويد و دست زير بازوي او انداخت .
- يه دفعه چي شد ؟ چرا دق دليش رو سرتو خالي كرد؟
رزا با تاسف سري جنباند:
- آقاي بهنود با خودش هم مشكل داره؟
خانم عبدي با تكان دادن سر گفت:
- خب گريه نكن عزيزم، حتما عصبانيتش فروكش ميكنه و باز هم مي توني به كارت ادامه بدي .
رزا آهسته ناليد:
- هرگز ديگه به هيچ قيمتي حاضر نيستم به كار در اينجا ادامه بدم .
دانيال بسرعت وارد اتاق مدير عامل شد و با صدايي لرزان گفت:
- قاطي كردي پسر ؟ معلومع تو داري با كي لج ميكني؟
رايكا بدون اينكه به او بنگرد با صداي پائيني گفت:
- با پدرم، با مادرم ، اصلا با خودم .ديگه چي مي گي؟
- هيچي؛ فقط ميگم تو يه كبك احمقي كه اون سر بي صاحب موندهات رو كردي توي برف و فكر ميكني كسي تو رو نمي بينه .هيچ فكر كردي آخر و عاقيبت اينكارها به كجا مي رسه؟
رايكا با شدت از روي صندلي برخاست و تقريبا فرياد زد:
- به اونجا كه تو و اون پدر خودخواهم دست از سرم برداريد و بذاريد برم يه گوشه دنيا و با عسلم زندگي كنم .
دانيال روي مبل چرمي نشست و با دست راست پيشانياش را چسبيد و با لحني بسيار آرامتر از دقايقي پيش گفت :
- تو اشتباه ميكني ! آخر اين بازي به اينجا ختم ميشه كه خاله بيچاره من و البته مادر تو با اين قلب مريضش بيفته توي بيمارستان و انتظار......
صداي فرياد رايكا او را وادار به سكوت كرد:
- ساكت شو!
دانيال با بهت به صورت بر افروخته رايكا نگاه كرد . در تمام وجودش نسبت به عسل احساس نفرت ميكرد، زيرا از روزي كه او وارد زندگي صميمي تزين دوستش شده بود، ذره ذره آب شدن و از بين رفتن او را نظاره گر بود و مي ديد كه رايكا روز به روز مغموم تر و بي حوصلهتر از گذشته ميشود و اين دختر به ظاهر عاشق پيشه او را چنان در پيله عنكبوتي خود پيچيده كه راه نجاتي باقي نمانده است .
دانيال با تاسف سري جنباند و گفت:
- اي كاش كاري از دست من بر مي اومد
رايكا كه حالا كمي آرامتر شده بود؛ روي صندلي اش افتاد و با دست شقيقه هايش را فشرد .
- دانيال برو بيرون، خواهش ميكنم!
دانيال از روي مبل برخاست و با سري كه بسمت پايين افتاده بود بسمت در رفت و بمحض بيرون رفتن از اتاق به اتاق روبرويي نگريست .رزا با كيفي در دست ، از اتاق خارج مي شد، دانيال گام بلند برداشت و درست روبروي او قرار گرفت
- صبر كن خانم سرمدي ............ شما نبايد زود ناراحت بشيد . اون فقط كمي عصبيه
رزا بي آنكه سرش را بالا بياورد گفت:
- من ناراحت نيستم فقط ديگه تمايلي به ادامه همكاري با اين شركت ندارم
دانيال با تاسف سرش را تكان داد:
- نميخوام اصرار كنم اما بدونيد هميشه در اين شركت به روي شما بازه و ما از همكاري دوباره با شما خوشحال مي شيم
رزا تشكر كوتاهي كرد و از در خارج شد . در داخل آسانسور تمام تلاش خود را كرد كه مژه بر هم نزند .دوست نداشت باز هم اشكها، رسوايش كنند و بيش از اين در ميان همكارانش تحقير شود . بمحض آنكه از آسانسور خارج شد، بسرعت بسمت در اصلي رفت .حتي متوجه سرايدار هم نشد و بسرعت از عرض خيابان گذشت .به بوق ممتد چند اتومبيل كه از كنارش مي گذشتند هم اعتنايي نكرد . شتابان بسمت اتومبيلش رفت وداخل آن نشست
رايكا در پشت نماي شيشه اي اتاقش ايستاده بود و به خيابان مي نگريست .اعصابش بشدت تحريك شده بود و از اينكه باعث رنجش رزا شده بود، خود را سرزنش ميكرد. از بابتي هم به خودش حق مي داد .اين دختر به آساني توانسته بود توجه خانواده اش را جلب كند ؛ كاري كه عسل از انجام آن عاجز بود .رايكا دستش را در ميان موج موهايش فرو برد و به حركت اتومبيل ذغالي رنگ رزا نگريست .
رزا بسرعت پايش را روي پدال گاز فشرد و ماشين با جهشي از جا پريد . باز هم پرده اي از اشك ، چشمهايش را پوشاند و ديدن را برايش مشكل ساخت . سنگيني بغضي كه تا حالا آزارش داده بود به گلويش فشار مي آورد و تلاش براي مهار اشكهايش بي فايده بود. هق هق گريهاش در فضاي خالي اتومبيل پيچيد. دست راستش را زير بيني اش تكيه داد و با صداي بلند گريست . ديگر هيچكس . هيچ چيز برايش مفهومي نداشت . او يك شبه عاشق شده بود و در عرض چند دقيقه عشقش را باخته بود .حسرت باز هم بر گريه اش افزود .او ديگر حتي نمي توانست از دور چهره زيباي محبوبش را ببيند، نمي توانست صداي پر جذبه اش را بشنود و حتي ديگر قادر نبود روبروي او بايستد و به توبيخهاي گاه و بي گاهش گوش بدهد .نه، او همه چيز را باخته بود و حالا ديگر راه برگشتي نبود، هرچند اين راه ، راه برگزيده خودش بود . او در تمام طول زندگي اش آرزو داشت كه عشق را با تمام وجود حس كند، آرزو داشت قلب او هم با ديدن چشمهاي مردي به تپش بيفتد وگرماي جانبخش آن برتمامي وجودش مستولي شود، اما تمام اين لذتهاي شيرين به از دست دادن غرورش نمي ارزيد .حاضر نبود عشق را با اشك، گدايي كند .
نفهميد چه موقع به خانه رسيد. اتومبيل را همان جا پشت در رها كرد و بسرعت بسمت ساختمان دويد . خانه مثل اغلب روزها بي حضور پدر ومادرش ، ساكت بود .بسرعت به داخل اتاقش رفت و خودش را روي تخت انداخت .صداي گريه اش هر لحظه بلندتر و بلندتر شد .هنگام غروب آفتاب، چشمهايش را از هم گشود ، نور قرمز رنگ و دلگير خورشيد به داخل اتاق مي تابيد .چشمهايش را ريز كرد و به آسمان نگريست . با آن خواب عميقي كه رفته بود،باز هم خستگي و رخوت را در بند بند وجودش احساس ميكرد. كش و قوسي به اندامش داد ، اما با يادآوري روزي كه به گذارنده بود، باز هم اشك به ديده آورد . صداي ضربه اي كه به در خورد ،موجب شد از فكر و خيال دست بكشد و به در بنگرد . در روي پاشنه چرخيد و مادرش در پشت آن نمايان شد .
- سلام رز ، حالت خوبه؟
كمي خود را بالا كشيد و با صداي گرفته اي گفت:
- بله خوبم، ممنون
مادر با ترديد به صورت دخترش خيره شد:
- پس چرا اينقدر زود به خونه اومدي؟ چرا ماشينت روي توي پاركينگ نبردي ؟ چرا صورتت متورم و برافروختهاس؟!
رزا بحزمت لبخندي بر لب راند وگفت:
- مامان جون، يكي يكي بپرس!
مادر كه لبخند او آرامش كرده بود، اين بار با آرامش بيشتري پرسيد:
- خب چرا چشمات قرمز شدن و اينقدر برافروختهاي؟
- حالم اصلا خوب نبود، مرخصي گرفتم كه زودتر بيام خونه .
مادر بسرعت خود را به تخت او رساند و دستش را روي پيشاني اش گذاشت .
- گرماي بدنت كه طبيعيه!
- آره فكر ميكنم بدنم خسته اس و اين كسالتم هم از خستگيه .
- تو نبايد زياد به خودت فشاربياري
- سعي ميكنم، اما خب كارهاي شركت خيلي زياده!
- چندبار بابات بهت گفت اين كار مناسب تو نيست ! آخه دختر كار به اين مهمي لااقل سه چهار سال سابقه كار ميخواد . تو هنوز براي مسئوليت به اين بزرگي ، جووني .
- نمي دونم شايد ديگه ادامه ندم
مادر با ترديد در چشمهاي دخترش بدنبال جواب سوالش گشت ، اما تلاشش بي نتيجه ماند ، به همين علت از گوشه تخت برخاست و در همان حال گفت:
- بهر حال اين تصميميه كه خودت بايد بگيري. اما ازت ميخوام مثل سركار رفتنت كه عجولانه و بي تفكر تصميم به انجامش گرفتي ، نباشه؛ اين بار يه كم بيشتر فكر كن !
رزا سرش را تكان داد و بهناز خانم با لبخند از اتاق خارج شد .هنوز چند دقيقه اي از رفتن او نگذشته بود كه بار ديگر در به صدا در آمد . با بي حوصلگي گفت:
- بله
- ميشه بيام تو؟
صداي ياسمن بود . دستش را به پيشاني كشيد؛ حوصله هيچ كس را نداشت ، اما بهانه اي هم براي اين بدرفتاري نداشت . بايد در مقابل خانواده اش صبوري به خرج مي داد و نمي گذاشت آنها به اختلاف بين او و مدير عامل شركتش پي ببرند . شايد در اين صورت مورد شماتت و مواخذه آنها قرار مي گرفت . هرچند كه اميدوار بود تا بحال آقاي بهنود بزرگ همه چيز را به پدرش نگفته باشد .بار ديگر صداي ياسمن بين او و افكارش فاصله انداخت.
- رزا!
- بيا تو
ياسمن دستگيره در را بسمت پايين كشيد و در باز شد . رزا چشمهاي خسته اش را بطرف او چرخاند . ياسمن حال خواهرش را چندان مساعد نديد، كتابي را كه در آغوش داشت بيشتر به خود فشرد و گفت:
- سلام . مثل اينكه حالت خوب نيست!
- نه خوبم كاري داشتي؟
ياسمن مِن مِن كنان گفت:
- من..........ميخواستم اگه برات امكان داشته باشه چندتا اشكالم رو رفع كني، اما مثل اينكه حوصله نداري.
رزا با بي حوصلگي سري جنباند:
- آره اگه امكان داره بذار براي يه فرصت مناسبتر
ياسمن بدون مخالفت بسمت در چرخيد، اما بار ديگر بطرف خواهرش برگشت و با ترديد پرسيد:
- ميتونم كمكت كنم؟
- نه فقط يه كم ناخوشم
- فقط همين؟
- چيز ديگه اي بنظر مياد؟
ياسمن شانه هايش را بالا انداخت و با ابروهاي درهم كشيده ، جواب داد:
- نه، فقط يك كم كنجكاو شدم .گفتم شايد با كسي مشكلي پيدا كرده باشي.
چيزي چون آوار در دلش فرو ريخت . براي لحظه اي فكر كرد آنها از وقايع امروز باخبرند ، اما با يادآوري اينكه پدر هنوز به منزل باز نگشته،كمي از دلهره اي كه در وجودش شكل گرفته بود، كم شد و سعي كرد خيلي خونسرد بگويد :
- ياسي جون! من حالم خوبه ، تو هم نگران نباش.
ياسمن با آنكه قانع نشده بود، اما ترجيح داد خلوت او را برهم نزند و خيلي زود اتاق را ترك كرد .رزا كنار پنجره، روي تخت نشست و به بيرون نگريست .باز هم ريز ريز باران مي باريد . لرز در تمام وجودش رخنه كرد، به همين خاطر دستهايش را دور بدنش حلقه كرد .بغض تلخي كه ساعتها گلويش را ميفشرد دوباره شكسته و اشك از گونه هايش جاري شد . اين غروب غم انگيزترين غروب زندگي اش بود .گويا خورشيد هم بخاطر عشق برباد رفته او خونه گريه ميكرد .
از روي تخت برخاست و روبروي ميز توالت ايستاد و در آينه به صورت خود نگريست . اشك همچنان روي گونهاش خط مي كشيد . دستي روي پوست صورتش كشيد و عميقتر به خطوط صورتش نگريست .ديگر هيچ گاه حس سابق به او دست نمي داد . بارها با خود تكرار كرد (( يعني من زيبا نيستم؟)) و لحظه اي بعد، گريه اش به هق هق تبديل شد . هزاران چرا در ذهنش به حركت در آمد. علت اينهمه بي مهري رايكا را نمي فهميد و اين حالت تدافعي....... واقعا چرا بي دليل سعي در شكستن او داشت؟ همه چراها بدون يافتن جوابي در ذهنش باقي ماندند .آنقدر گريست كه بعد از آن بار ديگر بيحال خود را روي تخت انداخت و به عمق نگاه رايكا انديشيد. اي كاش اين امكان وجود داشت كه براي يكبار هم كه شده چشمهايش را در چشمهاي او بدوزد و در عمق نگاهش گم شود . اي كاش اين امكان وجود داشت كه رنگ سياه چشمهايش با طوسي نگاه او پيوند بخورد......... اي كاش، اي كاش!
.
.
.
ادامه دارد
Romanirani.blogfa.com