رایکا فصل1-11

سلام امیدوارم خوب و خوش باشید .

نظر یادتون نره

باز هم باران مي باريد .از شب قبل آسمان يكريز اشك مي ريخت و اين غم سنگين آسمان بر روي دل كوچك او هم سنگيني ميكرد . به روبرو نگاه كرد و سعي كرد مژه بر هم نزند. دلش نميخواست در برابر اين مرد مغرور كه عاشقانه دوستش داشت اشك بريزد اما از بي توجهي هاي او خسته و درمانده شده بود .صداي رايكا باز هم بغض را به گلويش باز گرداند .

ادامه نوشته

رایکا فصل 10

سلام امیدوارم خوب باشید این فصل هم بمناسبت تولد عسل جون . بازم میگم تولدت مبارک گلم.

نظر فراموش نشه

رايكا طول سالن طبقه بالا را چند بار طي كرد و دستهايش را با حرص در پشت كمرش قفل كرد و به اطراف نگريست .سردرگم بود.

ادامه نوشته

رایکا فصل 9

سلام اميدوارم خوب باشيد . ديروز داستان رو نذاشتم براي اينكه ميخواستم تمام فصل ۹ بذارم كه داستان زودتر تموم بشه .ببخشيد دير شد . قول نمي دم اما احتمالا امروزفصل ۱۰ رو مي ذارم اينم بخاطر تولد عسل جون هديه من هرچند كمه پس امروز  فصل ۱۰ رو مي ذارم .

عسل جون تولدت مبارك       

نظر فراموش نشه

-  زندایی تماس گرفته میخواد امشب بیاد اینجا، ظاهرا میلاد هم میاد.

ادامه نوشته

رایکا فصل 8

سلام امیدوارم خوب باشید .

نظر فراموش نشه

رایکا بغضش را بسختی فرو داد و بسرعت اتاق را ترک کرد. باید به خانه می رفت و در خلوت خانه اشک می ریخت صدای ضربه ای که به در خورد باعث شد چشمهایش را به در بدوزد .

ادامه نوشته

رایکا فصل 7

سلام امیدوام خوب باشید اصلا برام مهم نیست که هر کسی دلش میخواد هر تهمتی به من می زنه من شدم گرگ بارون دیده در ضمن آخه خودتون فکر کنید من به چه دلیلی باید دروغ بگم اگه بابام فوت کرد اومدم به وبم بخاطر این بود که زیادی بهم ریخته بود اینم پیشنهاد مامانم بود که بیشتر به وبلاگم برسم تا فکر اذیتم نکنه در ضمن بینی ام ۱سال پیش عمل شده ولی نیاز به یک ترمیم کوچک داشت در ضمن من کسی رو احمق ندونستم و شماها رو مسخره نکردم چون من کسی رو به زور به وبلاگم نیاوردم همه خودشون اومدند اگه کسی هم ناراضی هست میتونه نیاد که بخواد تو زندگی شخصی من هم دخالت کنه. مهم واسم کاری هست که دارم انجامش می دم با تشکر از نظرات شما چه خوب چه بد .

نظر فراموش نشه

شب باز هم چادر سياه و پولكينش را بر پهنه آسمان افراشته بود، ماه هم مانند هر شب به طنازي مشغول بود مشغول بود .

ادامه نوشته

سلام امیدوارم خوب باشید محض اطلاع دوستان باید بگم من از پریشب تا امروز بیمارستان بستری بودم اگر باور ندارید برید بیمارستان میلاد بپرسید تو بیمارستان هم شرایط نبود که بتونم بقیه داستان رو بذارم شما  اصلا وابدا فکر شرایط من نیستید و همش فکر می کنید من همیشه خوبم و سالم .

من مسافرت دارم و دانشگاه دارم و مریض می شم و مشکلات دارم یعنی شماها هیچکدوم این مشکلات رو ندارید ؟

من که از خدامه همیشه بیام اما اصلا فکر شرایط من نیستید . یه مقدار بشینیدفکر کنید ببینید کی درست میگه ؟

در ضمن سارا خانم طرف حق گرفتن چیه ؟ این بچه بازیها یعنی چه؟ یه داستان نذاشتن اینهمه تهمت داره؟ شماها وقتی بخاطر یه داستان کوچک اینهمه تهمت به من می زنید چطور میخواهید در آینده زندگی کنید؟ واقعا براتون متاسفم البته یه عده از دوستان اصلا هم برام مهم نیست که شما بیاید تو وبم هی واسم نظرات منفی بذارید سخن هرکس ریشه در شعور و تربیت طرف داره .

رایکا فصل6

سلام امیدوارم خوب باشید از من پرسیده بودید این کتاب چند فصل و چند صفحه است؟

 این کتاب ۲۰ فصل و ۴۵۶ صفحه است و من هر روز یک فصل می ذارم

نظر یادتون نره

رايكا بر سرعت اتومبيل افزود .بايد هرچه زودتر نزد عسل مي رفت و از او ميخواست تا اين بازي كسل كننده را خاتمه دهد .

ادامه نوشته