رایکا فصل1-11
باز هم باران مي باريد .از شب قبل آسمان يكريز اشك مي ريخت و اين غم سنگين آسمان بر روي دل كوچك او هم سنگيني ميكرد . به روبرو نگاه كرد و سعي كرد مژه بر هم نزند. دلش نميخواست در برابر اين مرد مغرور كه عاشقانه دوستش داشت اشك بريزد اما از بي توجهي هاي او خسته و درمانده شده بود .صداي رايكا باز هم بغض را به گلويش باز گرداند .
- مشكل تو چيه؟
- من مشكلي ندارم ، اما فكر ميكنم تو، تو به من....... علاقه نداري.
رايكا خيلي سرد نظري به او انداخت و از نگاه سرد او لرز در وجودش رخنه كرد.
- تو اشتباه مي كني!
رزا بسختي بغضش را فرو داد وگفت:
- من اشتباه نمي كنم ؛ رفتار سرد و بي تفاوت تو اين فكر رو به همه و من القا كرده .پشت سر حرفهايي مي شنوم كه اصلا نمي تونم تحمل كنم ، رايكا...........
رايكا باز هم به او نگاه كرد .در وجود اين دختر چيزي نهفته بود كه او را وادار به فرار ميكرد .او حاضر به تسليم نبود و نبايد در برابر نگاههاي جذاب او سرخم ميكرد. بايد به دنبال عسل مي رفت؛ عسل زنش بود، عشقش بود، اميدش بود...........اما.......پس چرا جواب تلفنش را نمي داد؟ لحظه اي چشمهايش را بست و بياد روز قبل افتاد.زماني كه باز هم در مقابل در منزل او به انتظار ايستاده بود و زن همسايه كه او را منتظر ديده، با تاسف سري تكان داده و گفته بود،(( عسل خانم بيشتر از يك ماهه كه از اينجا نقل مكان كردن، مگه شما خبر نداشتيد؟))
آن لحظه بود كه آواري سهمگين بر سرش ويران شد. عسل رفته بود و او بايد به هر قيمتي او را مي يافت و مقصر اصلي اين دوري وجدايي فقط اين دختر بود كه امروز در كنارش نشسته و از او محبت ميخواست .
چطور امكان داشت؟نه، او نمي توانست غير از عسل كس ديگري را دوست بدارد .رزا كه از سكوتهاي طولاني او خسته شده بود، لب به شكايت گشود:
- بيشتر از دوماهه كه با هم نامزد كرديم و توي اين زمان جمعا 3 ساعت هم با هم حرف نزديم ، يعني اينقدر از من......... ببين رايكا! اگه منو دوست نداشتي چرا......
و اشك روي صورتش خط كشيد .رايكا دست دراز كرد و در داشبورد اتومبيل را باز كرد .دلش نميخواست شاهد اشك ريختن او باشد. مقصر او نبود .خانواده اش به اجبار آنها را بهم تحميل كرده بودند، پس نبايد انتقام ديگران را از او مي گرفت .خم شد تا از داخل داشبورد، جعبه دستمال كاغذي را بردارد اما بجاي جعبه دستمال،پاكتي به دستش خورد .از سرعت اتومبيل كاست و پاكت را برداشت؛ هيچ نام ونشاني روي آن يادداشت نشده بود، بي اختيار دستش لرزيد ، گويا اتفاق بدي در حال وقوع بود .رزا چشمهايش را روي هم گذاشت تا از ريزش اشكهايش جلوگيري كند، اما تلاش او هم بي فايده بود .رايكا پاكت را به آرامي باز كرد و عكسي را كه داخل آن بود ، بيرون كشيد ، لحظه اي بعد پايش را محكم روي ترمز كوبيد .اتومبيل بشدت و با صداي وحشتناكي متوقف شد و سر رزا به شيشه خورد و خون از پيشانياش جاري شد . با اينكه درد پيشاني امانش را بريده بود ، حيرت زده به صورت رايكا كه چون مردهاي بي حالت شده و لبهايش به سفيدي گرائيده بود ، خيره شد .صداي ممتد بوق اتومبيلها بر روي اعصابش خط مي كشيد .سرش را خم كرد و نظري به عكس انداخت؛ دختري با چشمهاي آبي در لباس سفيد عروسي! آن دختر كه بود؟ چه نسبتي با رايكا داشت كه عكس عروسياش او را به چنين روزي انداخت؟ رايكا هنوز در بهت بود .رزا آرام دستش را روي دست مردانه او كشيد .رايكا مانند خواب زدهها از جا پريد و اشكها روي صورتش راه گشودند .لحظه اي گيج ومنگ به اطراف نظر انداخت و بعد اتومبيل را روشن كرد و با سرعت باور نكردني راند. رزا كه از سرعت زياد او به وحشت افتاده بود، بي صدا گريه ميكرد اما او همچنان با سرعت سرسام آوري اتومبيل را مي راند .
رزا آرام پرسيد:
- ميتونم بپرسم چه اتفاقي افتاده؟
رايكا با خشم به او نگاه كرد؛ گويا مقصر تمام اين وقايع او بود! درست بود، همين دختر، عسل را از او گرفته بود .او با فريب خانواده آنها را شيفته خود ساخته و باعث شده بود عسل او ، عسل او..........
باز هم صداي رزا در گوشش زنگ زد:
- اون دختر كيه؟
رايكا تقريبا فرياد كشيد:
- اون دختر عشق منه، عمر منه، زن منه، اينو مي فهمي؟
جيغي ضعيف از گلوي رزا بيرون آمد، در حال احتضار بود .چه شنيده بود؟ رايكا با او شوخي ميكرد! آري بي گمان با او شوخي ميكرد! ملتمسانه ناليد:
- بگو كه شوخي ميكني، رايكا ........... بگو كه شوخي ميكني .
رايكا باز هم فرياد كشيد:
- شوخي؟! ازدواج من و تو يه شوخي مسخره بود! اينو مي فهمي ؟ اونا از من خواستند با تو ازدواج كنم چون از زن من، عسل من، خوششون نمي اومد .منم مجبور شدم، حماقت كردم اما مجبور بودم با تو ازدواج كنم .تو درست حدس زدي ؛ من هيچوقت تو رو دوست نداشتم، نه اون اول نه الان و نه هيچ زمان ديگه........ چون قلب من فقط ميتونه يه مالك داشته باشه!
رزا ناليد:
- همين جا نگه دار پياده مي شم!
اما رايكا همچنان اتومبيل را به جلو مي راند .اين بار رزا فرياد زد:
- گفتم نگه دار!
رايكا پايش را روي ترمز كوبيد و اتومبيل بعد از چند لحظه متوقف شد .رزا دستش را حائل صورت كرد و زمانيكه اتومبيل نگه داشت ،آخرين نگاهش را به صورت او دوخت . اين مرد او را به بازي گرفته بود ، پس ديگر دوستش نداشت .هيچ زماني و در هيچ شرايطي!
از اتومبيل بيرون پريد ودر را محكم بهم كوبيد و همانطور كه مي گريست، خلاف جهت حركت اتومبيل شروع به دويدن كرد. در ميان خيابان عريض و طولاني حركت كرد. آسمان همچنان مي باريد، گويا سعي در خالي كردن عقده هاي دلش داشت . او هم به همراه آسمان مي گريست .خسته بود، خسته تر از آنكه به پشت سر بنگرد .صداي گامهاي رايكا پشت سرش به گوش نمي رسيد ، نه او نمي آمد، او نمي آمد.
با درد گريست و خطوط چهرهاش در هم فشرده شد .دلش ميخواست فرياد مي زد و صدايش به افلاك مي رسيد .دلش ميخواست زندگي ديگر به پايان مي رسيد و او مجبور نبود باز هم روزهاي يكنواخت گذشته را بدون حضور رايكا ازسر بگيرد .با درد دستش را روي دهانش فشرد وسعي كرد صداي هق هق گريهاش را در ميان دستهايش خفه كند،اما تلاش بي فايده بود .خوشحال بود كه در آن وقت روز ، خيابان خلوت بود وفقط هرازگاهي اتومبيلي با سرعت از كنار او مي گذشت و مقدار زيادي آب جمع شده در روي آسفالت خيابان را به لباسش مي پاشيد. گريست ، زار زد و بارها با خودش نجوا كرد . رايكا را به چه راحتي از دست داده بود! به راحتي يك خواب و رويا. باز هم با نا اميدي به پشت سر نگاه كرد؛ اما رايكا نيامد و در كنار عكس زن روياهايش ماند و خاطرات عسل را به او ترجيح داد .اي كاش زودتر فهميده بود، اي كاش خيلي زودتر از همه چيز آگاه شده بود .چرا زودتر علت اين همه بي مهري و بي توجهي را نفهميده بود؟ چرا زودتر سوالي را كه امروز از او پرسيد، نپرسيده بود؟ واي نه! حالا كه چشمهاي رايكا همه زندگي او شده بود ، حالا كه صدايش تنها ترنم زيبايي بود كه بارها در ذهنش تكرار مي شد، چرا بايد امروز بفهمد كه قلب مرد محبوبش در گرو عشق ديگريست؟ از عسل بيزار بود ، او به چه آساني برنده اين بازي مسخره و دردآور شده بود! يادآوري لبخندي كه در آن عكس بر روي لبهاي عسل نقش بسته بود قلبش را نيش مي زد . بخوبي معني آن لبخند زهر دار را درك كرده بود .
(( برو، چون تو هميشه بازنده اين بازي بوده اي، قلب رايكا هيچ مالكي جز من نخواهد داشت ، او هيچگاه تو را به من ترجيح نخواهد داد .پس برو و بيش از اين خودت را بازي نده!
دستش را به چشمهايش فشرد .دلش ميخواست تصوير لبخند زهر دار و زجرآور عسل را در مقابل ديدگانش خط خطي كند ، اما اين كار محال بود و فقط همان تصوير يكنواخت و عذاب دهنده!
صداي ترمز شديد اتومبيلي او را متوجه خود ساخت، مقداري آب به لباسش پاشيد .بي توجه به وضعيت خود لحظه اي ايستاد و چشمهاي خسته اش را بست . يعني درست مي ديد؟ رايكا به دنبالش آمده بود! آرام با خود زمزمه كرد ، ((واي خدايا! از تو متشكرم ، او آمد تا براي هميشه.......))
با دلهره چشمهايش را آرام گشود و به اتومبيل سياه رنگ نگاه كرد. شيشه مه گرفته و خيس از باران اتومبيل پائين رفت و پسري سرخم كرد و همراه با لبخندي گفت:
- بفرمائيد خانم برسونمتون!
نااميد به پسر خيره شد، قطرات اشك همچنان از چشمهايش جاري بود .
- كمكي از دست من برمي ياد؟
نااميدتر از لحظات قبل از پسرجوان روي گرداند و اين بار به آرامي به راهش ادامه داد . پسر بعد از مكثي كوتاه، بار ديگر اتومبيل را به راه انداخت و بلافاصله از مقابل ديدگانش دور شد . خسته و درمانده روي جدول كنار خيابان نشست و به حركت اتومبيلهايي كه بسرعت مسافت خيابان را طي ميكردند و قطرات باراني كه از زير چرخهاي آنها به هوا پرت مي شد، نگاه كرد .اشكهايش با قطرات باران همرا و هم آواز شده بود .ديگر دوست نداشت نفس بكشد .اي كاش مي شد دنيا در همين نقطه به پايان برسد و او ديگر مجبور نباشد در آرزوي داشتن نگاه مسخ كننده رايكا........نه، اين امكان نداشت .عسل هميشه بين او ومحبوبش فاصله انداخته بود و در همه لحظاتي كه حس خوشبختي در رگهايش جاري بود، باز هم وجود سايه اي مبهم و ناشناس عذابش داده بود. و اين بار چه غافلگير كننده! چشمان رايكا در برابر ديدگانش جان گرفت؛ واي كه چقدر چشمهايش غمگين و دردآلود بود! باز هم صداي هق هق گريه اش بلند شد . از روي جدول برخاست و شروع به قدم زدن در خياباني كه بي انتها بنظر مي رسيد، كرد.
افكار درهم و عذاب دهنده اي به مغزش هجوم مي آورد . با خود انديشيد كه كاش هيچ وقت در مورد گذشته او كنجكاوي نكرده و از او سوالي نپرسيده بود . اي كاش نمي دانست كه آن قلب شكسته كه با تار و پود دلش عجين شده ، روزي اين چنين ديوانه وار به پرستش دختري با چشمهاي آبي به رنگ دريا مي رفته و نگاه و صداي او برايش موسيقياي مقدس مي آفريده كه او را به عرش مي رسانده .اي كاش مي توانست باور كند كه رايكا براي عاشق شدن آفريده نشده و در يك كلام، عشق را نمي فهمد ، اما افسوس كه وجود رايكا در عشق خلاصه شده بود و تار و پود وجودش ذره ذره عشق را در خود پيچيده بود. اما پس چرا او اين چنين بي نصيب و نگران بايد در انتظار قطره اي از كرم او باشد؟ پس چرا بايد به انتظار كلامي دلگرم كننده ونگاهي....... نه او با خود روراست نبود، او به همين سكوت و بي توجهيهاي هميشگي او عادت كرده وحتي حاضر بود با همين شرايط باز هم براي هميشه در كنار او بماند، اما چشمهاي سرد و يخزده رايكا امروز چه بد به او ياد آور شدند كه مزاحمي دردسرآفرين بوده!
براي لحظه اي خود را خوشبخت احساس كرد زيرا لااقل مدتي توانسته بود در كنار او باشد .لبخندي مرده بر لبش نشست اما همان سايه لبخند هم خيلي زود بر روي لبش ماسيد و بار ديگر غم با سنگيني تمام در دلش جاخوش كرد
آنقدر گيج و سردرگم بود كه بياد نمي آورد در كدام خيابان است اما ديگر چه اهميتي داشت؟ او كه برايش اصلا مهم نبود كه كجاست، زيرا اصلا قصد بازگشت به خانه را نداشت . چگونه قادر بود به خانه بازگردد ومقابل پدر ومادرش بايستد وبگويد رايكا او را تنها گذاشت و رفت؟ چگونه مي توانست بگويد كه نامزدياش براي هميشه بهم خورده؟ بياد گذشته افتاد؛ زمانيكه رايكا از او خواسته بود خيلي سريع جواب خواستگاري او را بدهد .گويا دنيا را به او داده بودند، احساس ميكرد ديگر زندگي روي ناخوش خود را نشان نخواهد داد .اما چه زود همه چيز با يك توفان سهمگين در هم ريخت و ويران شد.
غروب شده بود و روشنايي روز جاي خود را به سياهي و تاريكي مي داد .ساعتي مي شد كه باران بند آمده بود اما سراپاي او هنوز خيس بود و از سرما لرز در تمام تنش رخنه كرده بود .سرش آنقدر درد ميكرد كه ديگر تاب و توان را از او ربوده بود .درمانده دست به پيشاني اش فشرد و به كنار خيابان رفت .چند دقيقه بعد تاكسي در مقابل پاهايش متوقف شد . در را گشود و روي صندلي عقب لم داد.راننده بسرعت بسمت مسيري كه او خواسته بود حركت كرد. چشمهايش را روي هم گذاشت و احساس كرد به قعر چاهي فرو مي رود . همه بدنش كوفته و دردآور شده بود راننده كه از آئينه جلو، نظاره گر حال زار دختر جوان بود، آهسته پرسيد:
- خانم حالتون خوب نيس؟ مي خوايد بريم بيمارستان؟
بسختي دهان گشود ، اما صدايش گويا از فرسنگها دور به گوش مي رسيد:
- خوبم، متشكرم ، فقط لطف كنيد .........
هرچه تلاش كرد كلمه ديگري به ذهنش نرسيد . به همين خاطر فقط سكوت كرد .راننده دست پيش برد و بخاري ماشين را روشن كرد .اما براي او فرقي نميكرد سرما به تمام استخوانهاي بدنش نفوذ كرده و تمام وجودش را در بر گرفته بود .آرام ناليد:
- آخ خدايا مردم!
مرد بار ديگر در آئينه به صورت رنگپريده و رنجور او نگريست اما سكوت كرد و محكمتر پايش را روي پدال گاز فشرد .بخاطر بارندگي كه تمام روز به طول انجاميده بود، خيابانها خلوت بود، به همين خاطر بسرعت روبروي ويلاي مهندس سرمدي رسيدند و راننده اتومبيل را متوقف ساخت ونگاهي به عقب انداخت . رزا چشمهايش را برهم نهاده و بين خواب و بيداري بود .
- خانم رسيديم .
چشمهايش را از هم گشود و به بيرون نگاه كرد .بار ديگر دستش را به پيشاني فشرد .اين سردرد شديد او را از پا در مي آورد! در كيفش را گشود و بيشتر از پولي را كه بايد به راننده مي داد، به سويش گرفت . بعد از اتومبيل پياده شد . دستش را روي زنگ فشرد .اتومبيل عقب عقب رفت و نور چراغهاي آن از روي درختها و جاده سيماني گذشت و دور شد و به خيابان اصلي پيچيد .
صداي هراسان مادر در آيفون پيچيد:
- كيه؟
- باز كن مامان!
- تويي؟ معلومه تا حالا كجا بودي؟
سكوت كرد حوصله جواب دادن به سوالهاي مادرش را نداشت .نااميد همان جا به ديوار تكيه داد و عاجزانه ناليد:
- خدايا چكار كنم؟
لحظه اي بعد در باز شد .سلانه سلانه حياط را طي كرد. آنقدر پاهايش درد ميكردند كه بسختي آنها را روي زمين مي كشيد . بلافاصله در باز شد و پدر ومادرش در آستانه آن ظاهر شدند .رزا به صورت نگران آنها نگاه كرد .چه جوابي براي آنها داشت؟ بايد سكوت ميكرد ، بايد براي هميشه سكوت ميكرد .بهناز خانم قدمي بسمت دخترش برداشت اما مهندس بازويش را چسبيد .
- بهناز خودت رو كنترل كن.
خانم سرمدي با ناباوري به صورت همسرش نگاه كرد .
- يعني تو حال و روزش رو نمي بيني؟ شبيه جسد شده ، صورتش رو نگاه كن ، اين چشمها، چشمهاي دختر منه؟ اين سرو وضعيه كه صبح از اينجا رفت؟ من نبايد بدونم چه بلايي سر دخترم.......
مهندس بازهم بازوي همسرش را فشرد
- بذار بياد تو بعد استنطاقش كن!
بهناز خانم هنوز ناباورانه به همسرش نگاه ميكرد .رزا با گامهايي آرام از پله ها بالا رفت و بي آنكه به پدر و مادرش بنگرد ، وارد سالن شد .ياسمن كنار پله ها ايستاده بود و چشمهاي تغيير رنگ داده اش نشان از التهاب دروني اش داشت . صدايش هم چون پدر ومادرش گرفته بنظر مي رسيد .
- سلام ، ما همه نگران تو شده بوديم .چندبار با خونه آقاي بهنود تماس گرفتيم اونها هم ازت بي خبر......
نام بهنود باز هم زخم سربسته دلش را باز كرد .بي آنكه نگاهي ديگر به ياسمن بيندازد از كنار او هم گذشت و از پله ها بالا رفت .يكراست به اتاق خوابش رفت و در را پشت سر خود بست .
- ديدي، ديدي حتي سلام هم نكرد! سجاد تو تا كي ميخواي سكوت كني؟ واقعا نمي فهمي دخترت داره روز به روز مثل شمع آب مي شه! اون ديگه رز سابق نيست، اونوقت تو حتي نمي ذاري بفهمم امروز چه بلايي سرخودش آورده! بذار لااقل بدونيم..........
مهندس سرمدي از همسرش روي گرداند و بدون آنكه منتظر ادامه سخن او باشد از پله ها بالا رفت و در اتاق را گشود . رزا روي زمين زانو زده و سرش را روي لبه تخت گذاشته بود .مهندس گامي داخل اتاق نهاد و بسيار آرام پرسيد:
- رز ، عزيزم اتفاقي افتاده؟
سكوت او باعث شد پدر باز هم گامي به جلو بگذارد .
- نميخواي بگي چه اتفاقي افتاده؟تو اصلا متوجه هستي با اين كارهات چه اعصابي از مادرت و من خرد ميكني؟ نميخواي حرف بزني؟
رزا سرش را از روي تخت برداشت و مستقيم به صورت پدر نگاه كرد.
- پدر بذاريد راحت باشم......... خواهش ميكنم ، فقط همين امروز!
خانم سرمدي كه تازه از پله ها بالا آمده بود در حاليكه دستهايش را در هوا تكان مي داد، با عصبانيت گفت:
- نخير خانم ، همين امروز بايد جوابگوي همه سوالات من و پدرت باشي!
و بعد با بغض ادامه داد:
- مگه من بدبخت چقدر تحمل دارم؟ تا كي هر روز بايد دل نگرون چشم به در بدوزم كه آيا امروز خونه مي آي يا بايد........ بسه ديگه، واقعا بسه! يه روز ميگي ميلاد برادر زن دايي بهزاد رو نميخواي و بدون اينكه با كسي مشورت كني توي اون اتاق آب پاكي رو روي دستش مي ريزي و خانواده دايي رو از ما مي رنجوني....... چند روز بعدش به خواستگاري رايكا جواب منفي مي دي....... در همه اين موارد ما سكوت كرديم. گفتيم خب قصد ازدواج نداري، اما كمتر از بيست وچهار ساعت بعد تصميم گرفتي با رايكا ازدواج كني! بازم ما مخالفتي نكرديم اما از اون روز يك لحظه هم روي آرامش رو نديديم .تو كاملا سر به هوا شدي و من معني اين رفتار تو رو نمي فهمم.من ساده چقدر خوشحال و خوش بين بودم، فكر ميكردم تو با رايكا....... اي واي بر من! اي واي بر دل من و پدرت كه اميد به كي بستيم! هيچ فكر ميكني از صبح چه بر سر ما اومده؟ به خدا صد بار مرديم و زنده شديم .صد بار با خونه آقاي بهنود تماس گرفتيم ، بيچاره دل اونا هم هزار راه رفت .آخه دختر تو چه مشكلي داري؟ بالاخره با اين روشي كه در پيش گرفتي .........
رزا با صدايي كه از شدت بغض مي لرزيد زمزمه كرد:
- اي كاش مرده بودم!
مهندس سرمدي ابروهايش را درهم كشيد .
- اين چه حرفيه كه مي زني؟ نكنه عقلت رو از دست دادي!
رزا فرياد زد:
- آره،آره ديوونه شدم . تو رو بخدا دست از سرم برداريد وگرنه مجبور ميشم خودم رو از پنجره پرت كنم بيرون !
خانم سرمدي بسمت دخترش دويد و كنار او نشست .دستهاي يخزده او را در ميان دستهايش فشرد و چشمهاي نگرانش را به او دوخت وگفت:
- چي به سرت اومده؟ اين حرفها چيه كه مي زني؟
و بعد ناگهان دستهايش را رها كرد وكمي خود را كنار كشيد و هراسان پرسيد:
- چرا اينقدر يخ كردي؟
مهندس هم بسمت دخترش آمد و دستش را روي پوست ظريف و سرمازده او كشيد:
- داري چي به سر خودت مي ياري؟
خانم سرمدي از روي زمين بلند شد و بلافاصله بسمت كمد لباسها دويد، لباسي را از درون آن بيرون كشيد و روي تخت در كنار او گذاشت ، بعد دنبال حوله رفت در همان حال گفت:
- سجاد بذار اول لباسش رو عوض كنه .
رزا لباس را بطرفي پرت كرد و با لحني پرخاشگرانه گفت:
- من لباسم رو عوض نمي كنم!
- چرا؟
رزا به چشمهاي ناباور پدرش نگاه كرد.
- دلم ميخواد بميرم !
مهندس سرمدي بازوهاي دخترش را چسبيد و او را از زمين بلند كرد.
- به من نگاه كن! با رايكا مشكلي داري؟
چشمهايش به اشك نشست؛ پدرش چه آسان در مورد مشكل او صحبت ميكرد! با نااميدي خود را در آغوش پدر انداخت .
- بابا رايكا رفت!
مهندس دستهايش را در ميان موهاي لطيف و بلند دخترش فرو كرد .
- چطور امكان داره ؟ رايكا تو رو دوست داره .
صداي گريه او بلند شد :
- اما هميشه يه دختر چشم آبي رو بيشتر از من دوست داشته؛ بابا خوشبختي من توي يه لحظه به حراج گذاشته شد
مهندس سرمدي با حالتي عصبي ، چشمهايش را برهم گذاشت .
- اما رايكا چنين مردي نيست، اون نميتونه تو رو ........
- اما فراموش كرد. بابا اون دنبالم نيومد، اون اصلا منو نديد، چشمهايش خيس از اشك عشق بود، اما اون عشق من نبودم، من هيچ شباهتي به اون نداشتم ، من،من.......
دماي بدنش ناگهان بالا رفت .مهندس او را از آغوشش بيرون كشيد و دست روي پيشانياش گذاشت. درست حدس زده بود؛ دخترش در تب مي سوخت .بلافاصله با صداي بلند فرياد زد:
- بهناز،بهناز!
خانم سرمدي بسرعت داخل اتاق شد وحوله نارنجي رنگي را بسوي دخترش گرفت .
- بگير موهات رو خشك كن
- بهناز، رزا داره توي تب ميسوزه !
خانم سرمدي بار ديگر دستپاچه وعصبي بسمت او رفت . همسرش سربزير از اتاق خارج شد .چه آسان از آنهمه آرامش و سكوت به يكباره جاي خود را به اين توفان سپرده بود.
شايد بايد به نصايح بهناز گوش مي داد و در مورد رايكا بيشتر تحقيق ميكرد، شايد بايد......بايد....اما نه، رايكا با تمام جوانهايي كه تاكنون ديده بود، تفاوت داشت .او پسر هوسران و خوشگذراني نبود كه براحتي بتواند...... پس دخترش چه مي گفت؟ چه كسي در اين ميان او را به بازي گرفته بود؟
صداي گريه خانم سرمدي كه بلند شد، همسرش بلافاصله داخل اتاق رفت .رزا روي تخت دراز كشيده و چشمهايش را برهم نهاده بود . صورتش چون ماه رنگ پريده و روشن شده و لبهايش به سفيدي گرائيده بود. مهندس سرمدي در كنار تخت دخترش نشست و دستش را روي پيشاني او گذاشت. رزا در تب مي سوخت! مهندس آرام زمزمه كرد:
- عزيز دلم معلومه با خودت چكار كردي؟
بهناز خانم اشكهايش را با دست زدود:
- سجاد، بايد چكار كنيم؟
- صبر،فقط صبر!
- آخه تا كي ؟ من ديگه تحمل ندارم .
سجاد بلند شد و بسمت در رفت و در همان حال گفت:
- بايد با دكتر رضايي تماس بگيرم؛ حال رزا اصلا خوب نيست .
و با گفتن اين سخن از اتاق خارج شد ولي بهناز هنوز در كنار تخت دخترش اشك مي ريخت .
.
.
.
ادامه دارد
Romanirani.blogfa.com