رایکا فصل 9
- زندایی تماس گرفته میخواد امشب بیاد اینجا، ظاهرا میلاد هم میاد.
رزا مانند اسپند از جا پرید.
- دوباره چرا؟
- نمی دونم انگار یه جورایی بو برده که دیشب خواستگار داشتی، دوباره فیلش یاد هندوستان کرده!
رزا سردرگم وپریشان نالید:
- کی بهش گفته؟
خانم سرمدی با اخم به یاسمن اشاره کرد. او هم شرمسار سر بزیر انداخت:
- فقط میخواستم فکر نکنه داداشش تحفه اس، میخواستم بدونه خواستگاری مثل رایکا هم .........
رزا که از شدت خشم می لرزید فریاد زد:
- من از این بچه بازیها خسته شدم
- ببخشید من نمی دونستم اینطور میشه
رزا با حالتی عصبی شروع به راه رفتن کرد.
- حالا امشب میخوان بیان اینجا چکار کنن؟
- چه می دونم! زنگ زد و گفت شب می یام اونجا؛ گفتم برای شام بیایید، زود پذیرفت!
رزا زیر لب نالید:
- ای وای دوباره شروع شد! حرفهای کسل کننده همیشگی ! مامان، میلاد نمی تونه......
- می دونم دخترم، خودت رو اینقدر ناراحت نکن
رزا روی مبل نشست و سرش را بین دو دست فشرد .
- من خسته ام مامان، نیاز به سکوت دارم، دلم میخواد فکر کنم.
- می فهمم عزیزم ، اما نمی تونستم بگم نیان
رزا آهی کشید و سکوت کرد .یاسمن که از کرده خود پشیمان بود در مقابل خواهرش زانو زد و گفت:
- ببخشید، مقصر منم اما فقط میخواستم......
- درک میکنم
صدای تلفن سکوت حاکم را شکست .یاسمن از روی مبل بلند شد و تلفن را برداشت ، لحظه ای بعد دستش را روی گوشی گرفت و با لحنی مضطرب گفت:
- رایکاست!
رزا پریشان از روی مبل پرید .قلبش بشدت می زد .دیشب تا نزدیکیهای صبح بیدار مانده و فقط گریه کرده بود، و حالا چشمهایش بشدت می سوخت و سرش به اندازه کوهی سنگین شده بود. تا صبح بارها نام رایکا را روی کاغذ نوشته وهربار سعی کرده بود صورت او را در حال خنده تجسم کند اما موفق نشده بود. با این حال، نامش حتی روی کاغذ هم قلب او را به لرزه می انداخت و بی قرارش میکرد. از صبح هم تمام مدت در سالن به انتظار تماسی از سوی او نشسته بود واکنون که کم کم ایوس شده بود، یاسمن می گفت او پشت خط منتظر است . هنوز گیج و مبهوت ایستاده و به گوشی تلفن خیره شده بود. یاسمن که حال خواهرش را چنین دید ، نزدیکتر آمد و گوشی را به دستش داد:
- حالت خوب نیست؟
رزا پلکهایش را روی هم گذاشت ونفس عمیقی کشید .باید غرورش را حفظ میکرد .سعی کرد آرامشی به لحن صدایش بدهد.
- بله
- سلام، بهنود هستم
- خوب هستید؟
- متشکرم
- مامان بهترن؟
- سلام می رسونن
لحظه ای سکوت حکمفرما و بالاخره رایکا مجبور شد سکوت را بشکند .
- مزاحمتون شدم که....... که اگه امکان داره یه ساعتی ببینمتون!
سکوت رزا طولانی شده بود و رایکا مجبور شد بیشتر توضیح دهد .
- یه حرفهای نگفته ای هست که باید....... فکر میکنم حضوری صحبت کنیم بهتره
رزا بسختی لب به سخن گشود:
- بله اشکالی نداره .
قلبش کم مانده بود از سینه بیرون بزند. دست بر روی سینه اش گذاشت تا از شدت تپش آن بکاهد، اما حس میکرد سینه اش از زیر لباسش هم بالا و پائین می رود .یاسمن که چنین دید لبخندی معنی دار برلب راند و زیر لب زمزمه کرد:
- اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
رزا ابرو در هم کشید و باز هم چشمهایش را بست . صدای رایکا در گوشش چه شیرین و دلنواز نشست :
- برای ساعت 6 عصر موردی نداره؟
- نه
- پس لطف کنید........ نه بهتره خودم بیام دنبالتون.ساعت 6 منتظرم باشید.........خداحافظ
وبدون آنکه منتظرجواب او باشد تماس را قطع کرد. رزا خود را روی صندلی نزدیکش انداخت وگوشی تلفن را به سینه چسباند و چشمهایش را بست .مادر بالای سر او آمد و با دیدن حالش ، سراسیمه پرسید:
- اتفاقی افتاده؟
رزا چشمهایش را گشود .یاسمن لبخند می زد ومادر نگران بود، او هم بی اختیار لبخندی زد.
- حالم خیلی خوبه!
- پس چرا رنگت پریده؟
یاسمن زیر لب گفت:
- از خوشحالیه!
- تلفن کی بود؟
رزا به خواهرش نگاه کرد .یاسمن باز هم می خندید .دستش برای او رو شده و راه انکاری نبود. با صدای پائینی گفت:
- آقای بهنود بود، رایکا بهنود!
یاسمن باز هم خندید:
- میتونی بگی رایکا، اشکالی نداره
رزا خندید ولب به دندان گزید .خانم سرمدی که هنوز سر در گم بود با تعجب پرسید:
- خب چکار داشت؟
- میخواست بگه امروز بعد از ظهر میاد دنبالم، میخواست..........
- میخواست از خانم بله رو بگیره
خانم سرمدی هم خندید:
- خب نظر تو چیه؟
- گفتم باشه
یاسمن فریاد زد:
- یعنی بله رو دادی!
رزا هم خندید:
- نه خانم فقط قبول کردم که امروز برم بیرون تا صحبت کنیم
- خب پس امشب بله رو می گی!
- بسه دیگه تو هم، همین یه کلمه رو یاد گرفتی!
بهناز خانم خندید:
- ایشاا.... خوشبخت بشی دخترم
و بعد بار دیگر به اشپزخانه رفت .این بار مریم خانم از آشپزخانه خارج شد و رو به رزا گفت:
- عزیزم، من دیشب میخواستم بگم این پسره خیلی.........
رزا چشمهایش را درشت تر از حد معمول کرد و با خنده گفت:
- مریم خانم شایعات زود به گوشتون رسیده، شما باور نکنید
و مریم خانم اسپندی را که دود کرده بود دور سر دختر جوان چرخاند و گفت:
- آره دخترم از رنگ گونه هات معلومه این حرفها کاملا شایعه بوده! عزیزم نیم ساعت پیش نمی شد باهات حرف زد،ولی الان...........
یاسمن با صدای بلند خندید:
- اما خدائیش خیلی فیلمی ! من باور نمیکردم همه این نازکردنها از عشق باشه!
و مریم خانم صلوات گویان بار دیگر اسپند را روی سر او چرخاند و زیر لب زمزمه کرد:
- بترکه چشم حسود! کور بشه چشم بخیل!
رزا بسرعت به داخل اتاقش رفت . باید لباس مناسبی می یافت. در کمدش را گشود و با دقت به داخل آن نظری انداخت .لحظه ای به یاد آورد تا هفته قبل چقدر آرزو داشت با او همکلام شود .اما امروز قرار بود با او سوار یک ماشین شده و بوی ادوکلنش را از فاصله بسیار کمی به مشام بکشد .لبخند بر لب بسرعت آماده شد و نیمساعت زودتر از ساعت مقرر آماده روبروی آئینه نشست .باخود تمرین میکرد چگونه بنشیند و در جواب سوالهایش چه پاسخی بدهد که زنگ در به صدا در آمد. بسرعت بسمت سالن دوید ، یاسمن با لبخند به او نزدیک شد.
- خانم عجله کن رایکا خانم زیاد منتظر نمونن!
- خواهش میکنم شب پیش بابا، این شوخی رو ادامه نده!
- شوخی؟
- حالا!
- باشه به روی چشم ، دهن من قرص قرصه
رزا با صدا خندید و در حالیکه بسمت در می رفت گفت:
- می دونم، می دونم!
بلافاصله از در خارج شد و تمام طول حیاط را دوید. وقتی به نزدیک در رسید نفس عمیقی کشید و صاف ایستاد .خیلی جدی در را گشود و قدم درون کوچه گذاشت .اتومبیل سیاه رنگ او جلوی در پارک شده بود. با گامهایی آرام بسمت اتومبیل رفت، احساس میکرد لحظاتی دیگر قلبش از سینه بیرون خواهد زد .اما تمام تلاش خود را میکرد که خونسرد جلوه کند. هرچند شک داشت که در این کار موفق شود.
در اتومبیل را گشود و روی صندلی جلو قرار گرفت و با صدایی آرام سلام کرد. رایکتا بدون آنکه به او بنگرد جوابش را داد و اتومبیل را به حرکت در آورد و در همان لحظه پرسید:
- بنظر شما کجا بریم؟
رزا شانه بالا انداخت و سری جنباند .
- نمی دونم، هرجا خودتون دوست دارید.
- یه کافی شاپ دنج خوبه؟
- بله
ذایکا پایش را روی پدال گاز فشرد و سکوت بینشان حکمفرما شد .هیچکس تلاشی برای شکستن این سکوت نداشت .رزا نفس عمیقی کشید و بوی ادوکلن همیشگی رایکا را بلعید. احساس خوبی داشت، شاید هیچ وقت تصور نمیکرد روزی در اتومبیل او کنارش نشسته باشد! نه این باور کردنی نبود.دستهایش را در هم قلاب ، و سعی کرد تمام ثانیه ها و لحظه ها را بخاطر بسپارد .اتومبیل نزدیک کافی شاپ دنجی توقف کرد وهر دو پیاده شدند. پشت میز روبروی آکواریوم بزرگی پر از ماهیهای رنگارنگ نشستند .رزا به ماهیها نگاه میکرد و رایکا منو را به دست او داد:
- بفرمایید انتخاب کنید .
نظری سطحی به منو انداخت و گفت:
- بستنی میوه ای
- توی این شبهای سرد پائیز؟!
لبخندی گرم بر لبهای رزا نقش بست .
- من دختر شبهای پائیزم، پس هراسی از سرما ندارم .
رایکا بی تفاوت سری جنباند و به گارسون سفارش قهوه ای تلخ و بستنی میوه ای داد و بعد از آن آرام با انگشت روی میز کشید .گویا دنبال بهانه ای برای آغاز صحبت می گشت ، بالاخره گفت:
- من نمی دونم چطوری باید شروع کنم، اما اول از همه فکر میکنم باید بابت آخرین برخوردمون توی شرکت عذرخواهی کنم، من خیلی تند رفتم، خب خسته بودم و عصبانی و شاید هم.......
- یعنی شما هر وقت که خسته و عصبانی هستید با دیگران اینطوری برخورد می کنید؟
رایکا خیلی سرد نگاهش کرد، رزا واقعا زیبا بود. به چشمهای سیاه رنگ و مژه های بلندش که سایه ای عمیق زیر چشمش انداخته بود خیره شد. پدرش درست می گفت او حقیقتا زیبا بود اما دل او با دیدنش نمی لرزید .نظری به لبهای محکم و دندانهای ردیفش که در هنگام سخن گفتن چون الماس می درخشیدند انداخت.گونه های برجسته و صورت گرد و ابروهای کمانی اش را هم با دقت نگریست؛ ترکیب دلنشینی داشت، اما با این حال او صورت عسل را دوست داشت و رنگ چشمهای آبی او را که به دریای بیکران می مانست .
باید حرفی می زد ، زیاد او را منتظر گذاشته بود. بیاد نگاه آخر مادرش و تمنایی که در چشمهایش چادر زده بود، افتاد .نباید کلمات و جملات دلسرد کننده بر زبان می آورد، اما این کار هم از او ساخته نبود. شاید اگر او بعنوان یک دختر غریبه در کنارش نشسته بود. اکنون زیبایی و متانت او را می ستود اما امروز این دختر رقیب عسل بود، پس چگونه می توانست روی خودش به او نشان دهد؟ به همین خاطر با لحنی بسیار جدی گفت:
- من کلا آدم کم حوصله ای هستم .
رزا با تعجب به او نگاه کرد. او که می دانست با این سختی باز هم خود را از خواسته اش دور کرده، سعی کرد ملایم تر شود.
- بهر حال متاسفم
- من هم زود عصبانی شدم.
- اشکالی نداره امروز اومدیم اینجا تا با هم صحبت کنیم و دلخوریها رو دور بریزیم .شما می دونید که من قصد دارم با شما ازدواج کنم و امروز اومدم اینجا تا جواب بله رو از شما بگیرم
- به این سرعت؟
- من عجله دارم
رزا باز هم مات و مبهوت به او که گویا کلمات را از قبل حفظ کرده بود، نگریست
- برای چی؟
رایکا نگاهش را بالا آورد و به صورت معصوم او نگریست و خیلی قاطع گفت:
- مادرم مریضه و اصرار داره شما عروسش بشید!
رزا ابرو بالا انداخت و در همان حالت پرسید:
- پس این خواسته مادرتونه!
رایکا که متوجه اشتباهش شده بود سعی کرد جمله اش را تصحیح کند، به همین خاطر گفت:
- والبته من!
- من نمی تونم به این سرعت به شما جواب بدم
رایکا ابروهایش را در هم کشید.
- من که از شما عذرخواهی کردم
- بخاطر اون موضوع نیست .من نیاز به فکر کردن دارم
- چه فکری؟
رزا باز هم با تعجب به او نگاه کرد .رایکا چه آدم غریبی بود! هفته پیش آنطور برخورد میکرد و چند روز بعد به خواستگاری می آمد و به این سرعت هم قصد داشت جواب بگیرد!
- شما تا این حد مطمئن هستید که من جواب مثبت می دم؟
- آخه من هیچ اشکالی ندارم
لبخندی بر روی لبهای او نشست .این پسر با این غرور چگونه توانسته بود به خواستگاری اش بیاید؟
- کی به شما چنین امیدواری رو داده؟
رایکا جدی به او نگاه کرد ، اما وقتی که رگه های خنده را در چشمهایش دید سرش را با قهوه ای که گارسون روی میز گذاشته بود، گرم کرد.
- من که فکر میکنم بتونم......... بتونم شما رو خوشبخت کنم
خودش از گفتن این کلام شرم داشت .او داشت این دختر را فریب می داد و هیچ وقت نمی توانست او را خوشبخت کند، پس چرا بی جهت امیدوارش میکرد؟ چاره ای جز این نداشت. از خودش متنفر بود .چگونه می توانست با سرنوشت دختری چون او بازی کند؟ حالا که در کنارش بود، از معصومیتش خجالت می کشید. آرزو میکرد می توانست واقعا خوشبخت شود اما نه؛ هرگز در کنار او این امکان نداشت ، چون دیر یا زود به نزد عسل باز می گشت و این دختر تنها...... اما مادرش چه؟ الان فقط مادر مهم بود. باید فعلا او را نجات می داد و امید به زندگی را به وی باز می گرداند. بعد از آن دیگر اصلا مهم نبود!
- شما باید به مادر من کمک کنید . جواب مثبت شما می تونه اونو به زندگی برگردونه
- آخه چرا؟
- اون خيلي به شما علاقه داره
رزا ابرو در هم كشيد.
- اما اون فقط چند بار منو ديده!
- براي دختري با خصوصيات شما يك ديدار هم كافي بوده كه توجه مادرم رو جلب كنه
و لحظه اي بعد خودش از جمله اي كه گفته بود حيرت كرد. آري رزا اين قدرت را داشت كه در همان برخورد اول ديگران را شيفته رفتار متين خود كند. بار ديگر نگاهش را به صورت او دوخت . رزا كه مجاب نشده بود، باز هم با بستني خود بازي ميكرد، پس بايد زودتر حرفي مي زد.
- من امروز اومدم تا جواب مثبت از شما بگيرم
- و اگر جوابم منفي باشه؟
- اينقدر خواستگاري ميكنم كه دلتون نرم بشه .
رزا لبخند زد و رايكا متوجه خنده او شد و به آهستگي پرسيد:
- خنديديد ، يعني جواب مثبته؟
- چقدر عجله داريد!
- خواهش ميكنم.
دل رزا لرزيد ، احساس كرد ضربان قلبش متوقف شده .محبوبش ، مرد مورد علاقه اش، روبرويش نشسته بود و از او خواهش ميكرد ، پس ناز كردن بي فايده بود .خودش مي دانست تمام وجودش يكصدا فرياد مي زند: (( بله)) پس چرا او را عذاب مي داد؟ به همين خاطر با صدايي آرام گفت:
- من حرفي ندارم البته اگر خانواده ام راضي باشند.
لبخندي بي رنگ بر روي لبهاي رايكا نشست و لحظه اي بعد لبخندش عميقتر شد، اما تمام وجودش را غمي درد آور فرا گرفت . امروز ميتوانست خبر خوشي را به مادرش برساند كه شايد در بهبودي اش مثمر ثمر قرار بگيرد. پس با عجله از پشت ميز برخاست . رزا هم ناچار بلند شد . حركات شتاب زده رايكا او را دچار دلهره ميكرد. رايكا عذرخواهانه نگاهي به او انداخت .
- ببخشيد، بفرماييد بستني تون رو بخوريد
- ممنونم، بريم بهتره
- عجله من از بابت مادرمه، خيلي نگرانشم!
- خوش به حال مادرتون، اميدوارم خيلي زود حالشون خوب بشه!
رايكا تشكر كرد و باهم از كافي شاپ خارج شدند . در داخل اتومبيل باز هم سكوت حكمفرما بود. رزا از گوشه چشم به او نگريست. آيا او مرد روياهايش بود؟ پس چرا اينقدر مرموز؟ چرا نگاهش با كلامش همراه نبود؟ يعني ممكن بود اجباري در اين ازدواج باشد؟ نه، اين امكان نداشت .اگر اينطور بود پس چرا رايكا به اين وصلت اصرار ميكرد؟ سوالها مثل خوره به جانش افتاده بودند . به نزديك خانه رسيدند ، رايكا بار ديگر بسمت او چرخيد .
- پس مزاحمتون مي شيم براي قرار نامزدي .
رزا فقط سري جنباند و آرام خداحافظي كرد و رفت. رفتار سرد رايكا غمگينش كرده بود اما به خود دلداري مي داد كه اين برخورد طبيعي است و آرام آرام مهر او به دلش خواهد نشست .با اين اميد، كليد را داخل قفل در انداخت.
نور زياد سالن و صداي همهمه نشان مي داد كه مهمانان آمده اند .چقدر نياز داشت كه به خلوت اتاقش پناه ببرد و به روزي كه گذرانده بود بينديشد .اما با حضور مهمانان مزاحمي همچون زندايي، اين امكان وجود نداشت . به همين خاطر بي حوصله پا به درون سالن گذاشت .همه بسوي او برگشتند .با صدايي آهسته سلام كرد. مادر لبخندي بسويش پاشيد اما زندايي منيره از جا برخاست و بطرف او آمد .
- سلام عروس قشنگ بي معرفت! مگه نمي دونستي ما امشب مي ياييم اينجا؟
- چرا، اما متاسفانه كاري پيش اومد
- عيبي نداره ، من ناراحت نشدم بشرطي كه بتوني از دل ميلاد در بياري!
رزا اخمهايش را درهم كشيد، ميلاد از جا برخاست .
- براتون دلتنگ شده بوديم .
- لطف داريد
- من تعارف نكردم ، حرفم از ته دل بود
- ببخشيد، اگه اجازه بديد برم لباسم رو عوض كنم .
زندايي منيره كه از برخورد سرد او دلخور شده بود خود را كنار كشيد .رزا با دايي دست داد و بسرعت به اتاقش رفت و خود را روي تخت انداخت .دلش ميخواست به صورت زيباي رايكا بينديشد اما اين بار خلوتش را ياسمن برهم زد .
- اجازه هست بيام تو؟
- بفرما!
ياسمن با لبخند وارد شد.
- دروغگو! تو كه قرار بود لباست رو عوض كني .
- خيلي خسته ام
- خب؟
- خب كه چي؟
- زرنگ خانم ! يعني تو نمي دوني منظورم چيه؟ خب نتيجه اين ملاقات چي شد؟
- مثبت!
ياسمن با صداي بلند هورا كشيد و شروع به كف زدن كرد. رزا بسرعت از روي تخت بلند شد .
- دختره ديوونه ! همه رو خبردار كردي
ياسمن از شدت خوشحالي به گريه افتاد و خواهرش را در آغوش كشيد .
- الهي كه خوشبخت بشي، رايكا پسر معركه ايه!
در همان لحظه ضربه اي به در خورد و مادر در را گشود .
- معلومه چه خبرتونه؟
ياسمن به خواهرش نگريست ووقتي كه مخالفتي از سوي او نديد رو به مادر گفت:
- مامان، رزا بله رو گفته
بهناز خانم با تعجب به دخترش نگاه كرد.
- به همين راحتي؟
- زياد راحت نبود؛ اما رايكا خيلي اصرار داشت .مي گفت مادرش فقط به انتظار جواب من زندهاس.
بهناز خانم لبخندي بر لب راند.
- تو دختر عاقلي هستي......... در هر صورت اميدوارم خوشبخت بشي.
و بعد بوسه اي نرم بر گونه او نواخت .باز هم صداي در به گوش رسيد .ياسمن در را گشود؛ زندايي پشت در به انتظار ايستاده بود .
- ديدم شادي و پايكوبيه ، گفتم منم بيام ببينم چه خبره!
عرشيا پسر دايي بهزاد با سر وصدا وارد شد.
- آخ جون عروسيه؟
زندايي منيره نيشگوني از پاي عرشيا گرفت.
- ذليل شده! خبر عروسي بيرونه نه توي اتاق
و بعد نظري به رزا انداخت و گفت:
- خب نگفتي براي چي دست مي زديد؟
رزا به مادر نگاه كرد و ياسمن به جبران خرابكاري صبح گفت:
- رزا مدرك آخر كامپيوترش رو گرفته و قرار شده به ما شام بده!
- پس ما هم دعوت!
رزا سري جنباند و چشمكي به خواهرش زد و هر دو خنديدند .
***********************
رايكا خسته خود را روي تخت انداخت .امروز روز بدي را گذرانده بود . از خودش بدش مي آمد، زندگي دو نفر را به بازي گرفته بود. به ياد چشمهاي گيرا ومعصوم رزا افتاد و احساس گناه كرد. چطور توانسته بود اين دختر پاك و معصوم را به بازي بگيرد؟ او رنگ عشق را در چشمهاي رزا خوانده بود و از اين بابت از خود شرم داشت اما هر چه فكر ميكرد راه ديگري هم نمي يافت . در طول مسير بارها تكرار كرده بود كه به اين بازي ادامه نخواهد داد .اما وقتي كه لبهاي تبدار و خشكي زده مادرش به خنده اي شكوفا شد باز هم پايش سست شد و بي اختيار با صدايي زنگدار گفت:
(( مامان، اگه اون بفهمه من زن داشتم و با اين حال ازش خواستگاري كردم، چه احساسي پيدا ميكنه؟))
اما مادر دوباره رنجيده خاطر به او نگاه كرده بود . (( پسرم ؛ تو زن نداشتي، اينو بفهم !عسل..... عسل هيچ وقت زن تو نبود!))
و او ناچار سكوت كرده بود. دلش نميخواست باز هم موجبات رنجش مادرش را فراهم بياورد. چشمهايش را بست و صورت گرفته عسل در برابر ديدگانش جان گرفت . اگر او از اتفاقات اين دو روز خبردار ميشد چه؟ چشمهايش را باز كرد و به تصاوير صورت عسل كه در برابر ديدگانش روي ديوار چسبيده بودند، اتاقش را پوشانده بود خاطره اي را در ذهنش تداعي ميكرد . بار ديگر چشمهايش را بست. هيچ راه نجاتي از اين گردابي كه در آن فرو رفته بود ، نمي يافت!
***************************
صداي زنگ خانه بار ديگر به گوش رسيد .رزا بسرعت به بسمت پنجره دويد و آرام پرده را كنار زد .فتاح خان با لبخندي وارد شد و بعد از آن خاله پري و دانيال وآقاي شهبازي، رزا هنوز منتظر ورود رايكا بود كه بالاخره او را با سبد گلي در دست مشاهده كرد. دقيق تر نگاه كرد؛ صورت او هنوز غمگين بود. دلش لرزيد! اين غم چه بود كه رهايش نميكرد؟ لحظه اي كه مايوس پرده را رها كرد و روي تخت نشست . ياسمن كه تمام توجهش به حركات او بود به سمتش آمد و دست خواهر را در ميان دست خود گرفت .
- دوباره چي شد ؟
رزا چشمهاي به اشك نشسته اش را بالا آورد .
- نمي دونم ياسي، اما دلم گواهي بد مي ده!
- منظورت چيه؟
رزا شانه هايش را بالا انداخت.
- خودم هم نمي دونم اما غم چهره رايكا منو هم غمگين ميكنه .ياسي او اصلا شاد نيست !
ياسمن اخمهايش را در هم كشيد و گفت:
- يعني ميگي .......... نه بابا خيالاتي شدي! اگه تو رو نميخواست چرا اينقدر اصرار داره همه چيز زود تموم بشه؟
رزا از روي تخت برخاست و روبروي آئينه ايستاد و با صداي بغض داري گفت:
- در هر صورت من دوستش دارم .اصلا قبل از اينكه بياد خونهمون يا حتي بدونم پسر عمو فتاحه ، بازم دوستش داشتم اما .......... اما نگاهش........
ياسمن هم بلند شد و در كنار او ايستاد .
- پس اگه اينطوره كه ميگي به نداي قلبت گوش كن، قلب آدم بهش دروغ نميگه .حالا هم بخند ، اين صورت خوشگل با خنده قشنگتره!
رزا خنده بغض داري كرد. در همان لحظه ضربه اي به در خورد .ياسمن در را گشود ، پشت در، روناك و درنا به انتظار ايستاده بودند .
- عروس خانم نميخواي بياي؟ دلمون برات تنگ شده .
رزا لبخندي بر لب راند و روناك را در آغوش كشيد .روناك به درنا اشاره كرد و گفت:
- ايشون هم دختر خاله عزيز من درناست، خواهر دانيال.
رزا با او هم دست داد و با لبخند گفت:
- بله مشخصه، چون خيلي شبيه آقا دانيال هستن .
درنا لبخند زد .ياسمن به داخل اتاق اشاره كرد وگفت :
- بفرماييد داخل.
- نه ممنون، مامامور شديم بياييم دنبال شما، همه منتظرن .
رزا به پشت سر نگاه كرد و نفس عميقي كشيد و همراه دخترها به طبقه پائين رفت .از همان لحظه ورود فقط رايكا را ديد و همه افكارش حول و حوش او حركت كرد .هرگاه كه با او روبرو مي شد، در حالت خلسه فرو مي رفت و از اوضاع پيرامون خود غافل مي شد . ديدار رايكا برايش آرامش بخش و سكر آور بود، تمام ذهنش پر مي شد از نام رايكا و روحش با بوي تن او آميخته مي شد و چشمهايش ديگر چيزي جز چشمهاي او نمي ديد و
وقتي بخود آمد كه همه كف مي زدند و روناك بلند شده بود و شيريني تعارف ميكرد .نظري به لبهاي رايكا انداخت ولي او نمي خنديد! برخلاف بقيه حتي لبخند هم نمي زد! با نگراني ابروهايش را درهم كشيد و نگاه پر از سوالش را به روناك دوخت اما در كمال تعجب ديد كه او هم از نگاهش مي گريزد تا جوابي به پرسشهايش ندهد .
صداي دانيال در گوشش طنين انداز شد:
- تا جمعه هفته آينده 7 روز بيشتر نمونده ، از همين امروز كارهامون رو شروع كنيم .
آقاي شهبازي با لحني طنز آلود پرسيد:
- ببخشيد دانيال جون ميشه وظايف خودتون رو شرح بديد؟!
همه با صداي بلند خنديدند ، اما رايكا باز هم در سكوت، چشمهايش را به زمين دوخته بود.
.
.
.
ادامه دارد
Romanirani.blogfa.com