رایکا فصل6
رايكا بر سرعت اتومبيل افزود .بايد هرچه زودتر نزد عسل مي رفت و از او ميخواست تا اين بازي كسل كننده را خاتمه دهد .بايد همه حرفهايش را ميزد، قبل از آنكه همه چيز را چون يك خواب و رويا از دست بدهد .او عسل را دوست داشت؛ به حد پرستش! و حاضر نبود بخاطر غرور كذايي كه از آن متنفر بود چشمهاي آسماني او را به آساني از دست بدهد؛ نه او بايد همه تلاش خود را ميكرد .روبروي در سفيد رنگ خانه عسل ايستاد . به سرعت از اتومبيل پائين آمد و با گامي بلند ؛ خود را به در خانه رساند و دستش را روي زنگ فشرد .كمتر از چند ثانيه طول كشيد كه صداي نرم و لطيف عسل از پشت گوشي آيفون ، گوشش را نوازش داد:
- بله
همه عصبانيتش ناگهان فروكش كرد. او باز م اسير اين صدا و اين لطافت و ظرافت زنانه شده بود. بار ديگر صداي عسل در گوشي پيچيد :
- بله!
رايكا بسختي لبهايش را از هم گشود :
- عسل بيا پائين كار دارم
- اِ.... سلام! تويي آقا پسر ترسو؟ بيا بالا عزيزم ، منم باهات خيلي كار دارم
دكمه آيفون را زد و در حياط باز شد . رايكا به ناچار راه ساختمان را در پيش گرفت . اما با خود عهد كرد به هيچ طريقي در برابر او كوتاه نيايد .او بايد بخاطر عشقش اين فداكاري را ميكرد و اين غرور كاذب را به دور مي انداخت .هنوز در افكارش غرق بود كه در سالن باز شد و اندام بلند و كشيده عسل نمودار گشت . مشاهده صورت زيباي عسل، نه تنها آرامش را به دل پرهياهويش بازنگرداند، بلكه آشفته تر از قبل گام برداشت و زير لب زمزمه كرد:
- نه ، من اين فرشته رو به هيچ قيمتي از دست نمي دم!
و لحظه اي بعد او در كنار عسل بود، ولي بايد كاملا برخود مسلط مي ماند و امروز ديگر اجازه نمي داد حربه هاي زنانه عسل ، او را از خواستهاش كه بيش از يكسال از آن دور مانده بود، دور كند .نه، عسل بايد زن او ميشد و اين تنها راه آرام كردن قلب سركشش بود. ترنم صداي عسل باز هم او را از افكارش دور ساخت.
- آقاي بداخلاق ! اومدي دعوا؟
رايكا به چشمهاي جذاب و خندان عسل نگريست .نه، حقيقتا اين چشمها هيچ گاه قدرت استقامت براي او نگذاشته بود. اما اين بار با هميشه فرق ميكرد ؛ نفس عميقي كشيد و با لحني كاملا جدي گفت:
- عسل، بشين باهات كار دارم
- حالا چرا اينقدر با عجله؟
- لطفا بشين!
عسل با لبخند به روي مبل خزيد .رايكا چشمهايش را به چشمهاي بازيگوش او دوخت و با لحني كاملا جدي گفت:
- اميدوارم فكرهات رو كرده باشي!
- در چه مورد؟
- يعني تو نمي دوني؟
- دلم ميخواد تو بگي
- عسل، من امروز اصلا روز خوبي رو نگذروندم و دلم نميخواد تو هم منو به بازي بگيري!
عسل پاهاي كشيدهاش را روي هم انداخت و از داخل پاكت سيگار، سيگاري برداشت و آن را آتش زد ، پك محكمي به آن زد و در همان حال گفت:
- من هيچ وقت زندگي رو به بازي نمي بينم، عشق هم برام يه بازي نيست ، مگر اينكه تو.......
رايكا بر افروخته تر از سابق، ابروهايش را درهم كشيد.
- اما تو منو يه پسرك ترسو و عاشق پيشه مي دوني كه هر كاري ميكني، صداش در نمي ياد! اما عسل باور كن من فقط در برابر تو اين پسر بچه ترسو و بزدل هستم! اينو مي توني بفهمي؟ اين عشق توئه كه اينطور ميخواد خوار و زبونم كرده! آره اين منم، رايكا بهنود؛ تنها پسر فتاح خان بهنود كه فكر ميكنه مالك همه تهرونه! عسل اينو بفهم. من بخاطر عشق تو دارم زجر ميكشم، دارم شكنجه ميشم، اونم توسط همه اونهايي كه يه زموني دوستشون داشتم . لااقل توي اين شرايط از تو ميخوام كه عشقت رو ازم نگيري، دلم ميخواد تو رو داشته باشم، مي فهمي؟
عسل بار ديگر پكي محكم به سيگار زد و ابروهاي نازك و كشيده اش را در هم كشيد و گفت:
- من فكر نميكنم جايي برات كم گذاشته باشم!
- اما من اين چيزها رو نمي خوام، من ميخوام تو زنم باشي ، بهم تعهد داشته باشي، مي فهمي! من ميخوام بتونم هروقت كه دلم ميخواد تو رو براي خودم داشته باشم .دلم ميخواد بدونم دوستات كيا هستن و با هم توي مهمونيهاي اونا شركت كنيم .اينو بفهم عسل .فهم اين موضوع فكر نمي كنم زياد سخت باشه!
عسل خونسردتر از قبل ، آتش سيگارش را در جاسيگاري خفه كرد .
- خب من بايد براي رسيدن تو به آرزوهات چكار كنم؟
رايكا با حيرت به صورت او نگريست .دلش ميخواست در چشمهايش خواسته ديگري را بخواند، اما چشمهاي آبي او يخزده بود؛ درست مثل كوه يخ! از سرماي آن چشمهاي يخزده، وجود او هم يخ زد و برخود لرزيد .صداي غم گرفته رايكا گويا از اعماق چاه بيرون آمد:
- آرزوهاي من؟!
- خب آرزوهاي هر دوي ما، چه فرقي ميكنه عزيزم؟ مهم اينه كه فتاح خان دوست نداره من عروسش بشم!
- تو چرا تلاشت رو براي رسيدن به اين آرزو نمي كني؟
- صدبار گفتم ، باز ميگم ؛ از من نخواه مقابل اون پيرمرد مغرور وخودخواه زانو بزنم!
- حتي بخاطر من؟
- حتي بخاطر تو!
رايكا نا اميد خود را روي مبل انداخت و با دست پيشانياش را فشرد. باز هم عسل او را از خود مايوس ساخته بود و باز هم آن چشمها رنگ بي تفاوتي بخود گرفته بود.
- باور نميكنم دوستم داشته باشي .
عسل اين بار فرياد زد:
- دوستت دارم اما بخاطر خودت، دلم نميخواد در مقابل اين مرد ظالم زانو بزنم .رايكا اينو بفهم !ما نمي تونيم تا آخر عمر زير سلطه اون زندگي كنيم . من نمي تونم بعدها براي رفتن به مهماني يا انتخاب لباسهام از اون اجازه بگيرم ، كاري كه اون دلش ميخواد عروسش انجام بده .تو هم يا منو فراموش كن يا جلوي اين همه ظلم و استبداد رو بگير!
رايكا باز هم شقيقه هايش را با دست فشرد. بحث وجدل بي فايده بود ، پس بايد تصميمي را كه بعدازظهر همان روز گرفته بود بازگو ميكرد. اين ديگر آخرين راه حل بود. به همين خاطر لبهايش را از هم گشود و گفت:
- پس فقط يك راه حل باقي مي مونه، اونم اينه كه ديگه كاري به فتاح خان نداشته باشيم و من و تو همين امشب بريم عقد كنيم .
عسل يكباره از جا پريد .
- تو ديوونه شدي ؟!
- مثل اينكه تو نميخواي بفهمي من از اين وضعيت خسته شدم .
- منظورت چيه؟ يعني ميخواي خودت رو از چيزي كه حق مسلمته محروم كني! يعني ميخواي اون خونه و شركت و باغها و ويلاها رو بذاري براي فتاح خان كه بره دنبال عيش ونوشش و تو هم....
- مثل اينكه فراموش كردي همه اين چيزهايي كه ازشون حرف مي زني مال خود پدره و اين خودش بوده كه با زحمت اين زندگي رو ساخته!
- مزخرف نگو پسر ! تو نمي فهمي چي ميگي.اونا همه اش ارث توئه، حق توئه! مي فهمي ديوونه؟
- نه نمي فهمم؛ فتاح خان هنوز زندهاس
- اما براي هميشه كه زنده نمي مونه!
- هنوز تا اون زمان خيلي مونده
عسل با حالتي عصبي در سالن شروع به قدم زدن كرد و گفت:
- تو فكر ميكني يه زن توي شرايط من ميتونه به يه مرد بي پول و...... رايكا ، تو فكر ميكني اينطور من و تو خوشبخت مي شيم؟
رايكا كه از رفتار عسل سردرگم شده بود ، بلند شد و روبروي او ايستاد و دستهاي نرم و لطيفش را در ميان دست گرفت و چشمهاي عاشقش را به چشمهاي او دوخت و گفت:
- عسل من نمي ذارم كمبودي توي زندگي احساس كني؛ يه خونه برات ميخرم و خودم هم مي رم سركار
عسل با عصبانيت دستهايش را از ميان دستهاي رايكا بيرون كشيد و با حالتي عصبي فرياد كشيد :
- آره حتما ميري ميشي حسابدار شركت، شايد هم توي بايگاني يه كاري پيدا ميكني!
- عسل ، تو از من چي ميخواي؟
- هيچي، ميخوام تنهام بذاري.
رايكا نا اميد و خسته سري جنباند و بسمت كاناپه رفت ، كتش را از روي آن برداشت و روي دست انداخت و بسمت در حركت كرد .عسل به يكباره بسمت او چرخيد و با صداي بلند گفت:
- معلومه داري كجا مي ري؟
- خودت گفتي ميخواي تنها باشي
عسل با حالتي عصبي خود را روي مبل انداخت و پاهايش را جمع كرد وگفت:
- من اينجا رو گذاشتم براي فروش، يه جاي ديگه رو هم ديدم ، اما براي خريدنش تقريبا شصت ميليون كم دارم ...... براي پس فردا هم قرار گذاشتم كه برم براي قولنامه
- كجاست؟
- همين اطراف
رايكا با ياس ، سري جنباند .نياز به استراحت داشت و ترجيح مي داد خود را زودتر به اتاقش برساند . به همين علت در حال خروج از در، با صدايي بسيار آهسته گفت:
- پس فردا مي ريزم به حسابت!
- تو از من دلخوري؟
- نه
بسرعت از خانه خارج شد و داخل اتومبيلش نشست . سرش به شدت درد گرفته بود .به همين خاطر چند لحظه سرش را روي فرمان گذاشت و سعي كرد سخناني را كه بين او و عسل رد و بدل شده بود، مرور كند . اما با يادآوري آنها مايوس تر از قبل، سرش را از روي فرمان اتومبيل برداشت و پايش را بر روي پدال گاز فشرد . خسته بود و نياز مبرمي به خواب داشت .شايد در اين صورت كمي آرامش به قلب پر دردش راه مي يافت .
اتومبيل رايكا از پيچ كوچه پيچيد كه مرسدس سياه رنگ فتاح خان كنار در سفيد رنگ خانه متوقف شد .فتاح از آن خارج شد و با اكراه دستش را روي زنگ در فشرد . باز هم صداي نرم و زنانه عسل در آيفون پيچيد:
- بله؟
- فتاح هستم ، در رو بزنيد
سكوتي چند ثانيه اي برقرار شد و در پي آن دكمه آيفون زده شد .فتاح در را باز كرد و قدم به داخل خانه اي كه پسرش را اينگونه افسون كرده بود، گذاشت .دلش نميخواست بار ديگر قدم به خانه زني بگذارد كه با طنازي و فريبندگي زنانه، پسرش را در دام افكنده و احساسات پاك و بي آلايش او را به بازي گرفته . با او و دختراني اين چنين، آشنايي كامل داشت .خودش مرد چشم وگوش بسته و سر به راهي نبود و بارها با چنين زناني روبرو شده بود . با اين تفاوت كه او عاشق نمي شد . اما پسرش.......
بهر حال بايد اين مار خوش خط وخال را از سر راه برمي داشت تا از آينده پسرش اطمينان حاصل ميكرد . او مي دانست عسل فقط وفقط عاشق ثروت هنگفت خانواده بهنود است نه خود او، پس بايد تا پسرش بيشتر در اين گرداب فرو نرفته ، نجاتش مي داد .
هنوز غرق در افكارش بود كه به در سالن رسيد. زن جوان با لباس نامناسبي جلوي در ايستاده بود و لبخند مضحكي بر لب داشت .
- به به، چه سعادتي نصيب ما شده كه فتاح خان بهنود به خونه فقير فقرا تشريف آوردن! خوش اومدين ، مزين فرمودين!
عسل خود را كنار كشيد و فتاح با ابروهاي درهم گره كرده داخل سالن رفت و روي اولين مبلي كه به چشم ميخورد، نشست . عسل هم با ناز كرشمه بسمت مبل رفت و همراه با لبخند گفت:
- بفرماييد تا براتون شربت بيارم
- لازم نيست، عجله دارم
عسل بي تفاوت ، شانه هايش را بالا انداخت و روي مبلي مقابل فتاح نشست و بار ديگر پاكت سيگارش را برداشت .فتاح خان نظري به پاكت سيگار و سپس به جاسيگاري پر از ته سيگارهاي خاموش شده در آن انداخت و با حالتي عصبي ، سر تكان داد وگفت:
- نمي دونم چطور رايكا اينقدر كور شده كه زشتيهاي تو رو نمي بينه! اون فقط مسخ آبي چشمات شده و فكر ميكنه دنيا توي اونا خلاصه ميشه .اما نمي دونه زير اينهمه زيبايي و ظرافت ، يه گرگ نشسته و منتظر دريدنه !
- حالا شما چرا ناراحتين؟ بذارين رايكا هم مدتي زندگي كنه ...... شما كه با اين جور زندگيها ناآشنا نيستين!
فتاح خان با عصبانيت دندانهايش را بهم سائيد .تحمل اين زن برايش غير ممكن بود! اما چاره اي هم جز اين نداشت ، پسرش نيازمند كمك او بود.
- ببين! نيومدم اينجا كه باهات دعوا كنم، حوصله جر و بحث رو هم ندارم، تو خودت مي دوني از هر لحاظ كه فكرش رو بكني هيچ تناسبي با رايكاي من نداري. من براش يه دختر مناسب و با اصل و نسب پيدا كردم و قراره به زودي بريم خواستگاري ......ناراحت نشو ، بالاخره تو هم به قول خودت توي اين يكسال زندگي كردي و بايد خرجت در بياد .حرفي ندارم، تو صيد خوبي كردي و ماهي چاق و چله اي رو توي تور انداختي! عيبي نداره ، ما هم بايد تاوان سر به هوايي پسرمون رو پس بديم ؛ پس خودت تعيين كن..... قيمت رهايي پسرم از توي تور چقدره؟
عسل لبخندي بر لب راند و گفت:
- آخه دوستش دارم!
- نيازي به بازار گرمي نيست .تو بگو هر چقدر كه باشه مي پردازم.اما بشرطي كه ديگه به هيچ عنوان در مقابل ديد پسرم ظاهر نشي، طوري كه همه فكر كنن مردي؛ مي فهمي ؟ تو از اين به بعد بايد نقش يه مرده رو براي رايكا بازي كني!
عسل پاهاي كشيده اش را روي هم انداخت و به پشتي مبل تكيه داد و خاكستر سيگارش را در جا سيگاري تكاند و گفت:
- اما رايكا خيلي به من وابسته شده ، فكر نميكنم به همين راحتي..........
- تو اگه بخواي ميتوني اونو از خودت دلسرد كني ........ اصلا لزومي نداره اينكار رو بكني . با پولي كه من بهت مي دم ، ميتوني يه خونه خيلي خوب هر جا كه دوست داري.... نه،نه اصلا تو ميتوني با اين پول يه زندگي رويايي براي خودت توي اروپا دست وپا كني .
عسل كه به مقصود خود رسيده بود، لبخندي زد و تظاهر به فكر كردن كرد .
.
.
.
ادامه دارد
Romanirani.blogfa.com