فتاح خان بسرعت وارد سالن شد و به اطراف نگريست . رايكا روي مبل نشسته و روزنامه مي خواند، اما حواسش جاي ديگري بود. شكوفه خانم با لبخند به او نزديك شد .

-        سلام چيه ، چرا انقدر كبكت خروس مي خونه؟

فتاح خان كتش را از تن در آورد و به دست بهجت خانم مستخدم منزل داد و خود را روي اولين مبل انداخت و در حاليكه پيپش را روشن ميكرد ، با لبخندي بسوي همسرش نگريست و گفت:

-        امروز بعد از سه چهار سال خبري از يك دوست صميمي گرفتم

شكوفه خانم لبخند زنان روبروي او نشست

-        منم اونو مي شناسم ؟

رايكا كه از هيجان پدرش سردرگم شده بود، روزنامه را كناري گذاشت و به او نگريست .روناك هم كه تازه وارد سالن شده بود، كتابش را روي سينه فشرد و در كنار مادر نشست . فتاح خان كه همه را مشتاق شنيدن جواب ديد، با صداي آهسته اي گفت:

-        آره، سجاد!

-        اوه، مهندس سجاد سرمدي؟!

-    آفرين خودشه! امروز دخترش رو توي شركت خودم ديدم .اصلا باورم نمي شد، بلا خانم اينقدر بزرگ شده بود كه بسختي شناختمش!

-        اگه شماها با هم اينقدر صميمي بوديد ، پس چرا ما تا بحال اونا رو نديده بوديم؟

فتاح خان كه گويا به خاطرات سالهاي قبل بازگشته بود چشمانش را كمي تنگ كرد و پكي به پيپش زد وگفت:

-        اونا كه حدود سيزده سالي خارج از كشور بودند . من توي اون پنج ماهي كه انگليس بودم با اونا زندگي ميكردم

و آهي كشيد و ادامه داد:

- چه روزهاي خوبي بود! سجاد يه آدم بي نظيره؛ يه مرد كامل و يه دوست واقعي ! اما حيف كه سالها بين ما فاصله افتاد و من ديگه از اونا آدرس و نشوني نداشتم . مقصر اصلي هم خودم بودم ، اما باوركنيد يكي دوساله كه تصميم گرفته بودم دوباره پيداشون كنم، اما هرچه مي گشتم نتيجه اي نمي گرفتم

- پس علت خوشحالي امروزتون اونا هستن؟

- بله و شما هم امشب مهمون منيد!

رايكا بارديگر روزنامه را از روي ميز برداشت و شروع به مطالعه كرد . علت خشنودئي بيش از اندازه پدر را نمي فهميد . فتاح خان كه چنين ديد با چشم و ابرو به همسرش اشاره كرد و گفت :

-        بايد يه شب بريم خونه‌شون، اون دختراي بي نظيري داره!

روناك و شكوفه خانم لبخند زدند .رايكا هم ابرو درهم كشيد و بي توجه به سخن پدر ، به روزنامه روبرويش خيره شد .فتاح خان كه روناك و همسرش را همچنان منتظر ديد ، گويا براي صدنفر سخنراني ميكرد ، رشته سخن را دوباره بدست گرفت و با صداي بلند و رسايي شروع به سخنراني كرد:

-    من مدتها بود كه دنبال اونا مي گشتم ، سجاد دختراي خوبي داره؛ شايد هم خدا خواست و ما هم تونستيم از دست اين بانو رها بشيم !

رايكا با اخم روزنامه را روي ميز گذاشت و از جا برخاست .فتاح خان كه از برخورد تند رايكا خشمگين شده بود به صورت پسرش خيره شد .

-        دوباره معلومه چت شده؟

رايكا از او رو برگرداند و با صداي آرامي گفت:

-        دارم مي رم بخوابم .

-        هنوز كه سرشبه!

-        ولي من خسته‌ام .

فتاح خان با تاسف سري جنباند و رايكا بلافاصله از پله ها بالا رفت و داخل ساختمان مستقل خودش شد . فتاح خان با دست ، شقيقه اش را فشرد و رو به همسرش گفت :

-        اين پسره بالاخره با اين كاراش منو به جنون مي كشه

-        شايد بهتر بود اسم عسل رو وسط نمي آوردي

-    من چكار به اون دختره......... يعني ما حق نداريم توي اين خونه حتي نظر هم بديم؟ اين پسره نمي دونه كه ما همه زنجيروار به هم متصليم و اگه يكي توي اين ميون...........

-        حالا تو يه كم ملاحظه‌اش رو بكن تا بعدا ببينم چكار بايد كرد !

فتاح خان عصبي دستش را تكان داد:

-        از اين بيشتر ملاحظه كنم خانم؟ از اين كه مي بينم به اين راحتي داره آينده اش رو به آتيش مي كشه قلبم داره تكه پاره ميشه

شكوفه خانم با بغض ، دستمال كاغذي را از روي ميز برداشت و به چشم هايش ماليد .

****************************

صبح بسرعت از خانه خارج شد .آنقدر خسته بود كه حتي به ديدن عسل هم نرفت و يكراست اتومبيل را بسمت شركت راند . به محض ورود به طبقه اي كه دفترش در آنجا بود نظري به اتاق رزا انداخت. او پشت ميزش نشسته و روبرويش كتابي بود و او روي كاغذ چيزهايي يادداشت ميكرد .با صداي خانم منشي كه از جا بلند شد و سلام كرد ، رزا هم سرش را بالا آورد و به او نگريست . رايكا چشم از او گرفت و در جواب سلامش ، فقط سري تكان داد و لبي جنباند .رزا نااميد ابرو بالا انداخت و به خود دلداري داد كه اين رفتار سرد جزو خصلت اوست . به همين خاطر باز هم به برگه روبرويش خيره شد .رايكا بلافاصله داخل اتاقش رفت و در را بست و به ميز بزرگ وسط اتاقش تكيه داد و به فكر فرو رفت . بايد راه حلي مي يافت . از اين بحث ها و جنجالهاي هر روزه خسته بود و بايد زودتر تكليف خود را يكسره ميكرد . در تمام طول روز ، پشت ميز بزرگش پنهان شده بود و زمانيكه همه كارمندها رفتند ، از اتاق خارج شد . نظري به سالن خلوت و ساكت انداخت .نمي دانست چرا خودش را در اتاقش محبوس كرده بود .از چه چيزي مي ترسيد ؟

با افكاري درهم از شركت خارج شد و پشت اتومبيل مدل بالاي خود نشست و با سرعت بطرف خانه راند .باز هم به برخوردهاي اخيرش با عسل انديشيد .چندبار در طول مسير تصميم گرفت به ديدن او برود، اما از ترس برخوردي ديگر و چون هفته هاي گذشته تنشي ديگر، از رفتن منصرف شد و بسرعت به خانه رفت .دلش مي خواست مثل شبهاي گذشته بسرعت داخل اتاقش شده و تا صبح به چشمهاي عسل خيره شود. چون چشمهاي عسل در زير پلكهاي خسته او مهربانتر و دوست داشتني تر از هميشه بود .هنوز وارد سالن نشده بود كه روناك بسرعت خود را به او رساند و آماده و سرحال روبرويش ايستاد. رايكا لبخندي شيرين بر لب راند كه بر جذابيت صورتش هزار بار افزود .

-        كجا مي خواي بري خوشگل خانم! ببين چه تيپي هم زده !

روناك لبهاي نازكش را از هم گشود و دست برادر را به نرمي فشرد .

-        امشب قراره بريم خونه مهندس سرمدي

رايكا ابرو در هم كشيد

-        خوش بگذره!

-        اما تو هم بايد بيايي

-        كي بايد گذاشته؟

روناك سربزير انداخت و نگاهش را به سنگ سفيد و براق پله ها دوخت

-        كاش ميشد مي اومدي .ميترسم بازم بابا.......

رايكا لبخندي دندان نما زد و گونه روناك را در ميان انگشتان مردانه اش گرفت و با مهرباني گفت :

-        عزيز دلم نترس ؛ بابا ناراحت نميشه

-        مطمئني؟

رايكا چشمكي زد و با خنده گفت:

-        تو بايد شجاع تر از اين حرفها باشي . زندگي با دانيال يه مرد آهني ميخواد. بايد....

روناك سخنش را قطع كرد و با شرم دخترانه اي گفت:

-        داداش جون!

-        باشه عزيزم، برو انشاءا.... بهتون خوش بگذره

و بعد با لبخندي وارد سالن شد .فتاح خان كه كتش را روي دست انداخته و منتظر همسرش ايستاده بود، بمحض مشاهده رايكا با جديت هميشگي گفت:

- سريعتر آماده شو ، امشب قراره بريم......

- مي دونم ، اما متاسفانه نمي تونم شما رو همراهي كنم

- چرا؟

- از صبح سر درد داشتم .

فتاح خان نگاه پر ترديدش را به صورت او دوخت و از آنجايي كه قصد نداشت تشنجي بوجود بياورد، سكوت كرد، اما شكوفه خانم كه تازه از اتاق خارج شده بود با دو گام بلند خود را به پسرش رساند، روي نوك پا ايستاد تا دستش به پيشاني او برسد، دست سرد خود را روي پيشاني رايكا گذاشت و با نگراني پرسيد :

-        چي شده رايكا ؟ نكنه سرما خوردي ؟

رايكا لبخندي بر لب راند و به صورت پريشان مادر نگريست .

-        مامان من ديگه بچه نيستم .اينهمه نگراني براي چيه؟

شكوفه خانم بغض كرد و كيفش را گوشه مبل گذاشت ، خودش هم روي آن نشست و با چشماني اشكبار به پسرش نگريست

-    اشتباه شما بچه ها اينه كه فكر ميكنيد خيلي زود بزرگ مي شيد و ديگه نياز به مراقبت نداريد ؛ غافل از اينكه بچه ها هيچ وقت براي پدر ومادرشون بزرگ نمي شن

رايكا چشمهاي مهربانش را به مادر دوخت و گامي برداشت و روبروي پاهاي او روي زمين زانو زد و دستهاي ظريف و كوچك مادرش را در ميان دستهاي مردانه اش گرفت .

-    الهي قربونت بشم ، منكه منظوري نداشتم .فقط دلم ميخواست بزرگترها هم مي فهميدند كه بچه هاشون هر چند كه بچه اند ، اما دوست دارن بزرگترها اونا رو بچه نبينن و بهشون كمك كنند تا باور كنند كه بزرگ شدن و مي تونن با سختيهاي زندگي مبارزه كنن .مامان جون ، بچه موندن ماها براي شماها قشنگه ، اما ما دوست داريم بزرگ بشيم ، اونقدر بزرگ شديم كه بتونيم مهمترين تصميم هاي زندگيمون رو خودمون بگيريم

فتاح خان كه معني سخن كنايه آميز پسرش را فهميده بود، كتش را به تن كرد و همچون هميشه با جديت گفت:

-        من مي رم توي ماشين منتظرت مي مونم

رايكا كه هنوز به مادرش مي نگريست .سكوت كرد .شكوفه خانم نگاه از همسرش برگرفت و دستش را روي گونه اصلاح شده پسرش كشيد و با لحني آرام گفت:

-        اگه بچه ها باور كنن كه بزرگترها فقط بخاطر خودشون.....

-        اما مامان بچه دلشون ميخواد يه چيزهايي رو خودشون تجربه كنن

-        حتي به قيمت از دست رفتن زندگي و جوونيشون ؟

-        حداقل ميدونن كه راهي بوده كه خودشون انتخاب كردن .

شكوفه چشمهاي نگران و مضطربش را به پسرش دوخت بازهم حلقه هاي اشك در چشمانش به هم پيوند خورد .

-    اما بزرگترها با تمام اين اوصاف نمي تونن جهنم زندگي بچه هاشون رو ببينن و طاقت بيارن . اونا با ديدن رنج و درد بچه هاشون از پا در ميان .

اين بار چشمهاي رايكا هم پر از نگراني شد .

-        حتي اگه اين درد و رنج رو خودشون به بچه هاشون تحميل كنن؟

شكوفه خانم به گريه افتاد و اشك غلتان از روي گونه هاي لاغرش به پائين سر خورد .رايكا با نگراني دستش را روي گونه مادر كشيد و براي دلداري او گفت:

-        اما با اينحال بچه ها هميشه عاشق اونا هستن و دلشون نميخواد نظاره گر اشك اونا باشن

-        ولي تو در مورد من و پدرت اشتباه مي كني، ما......

رايكا كه مي دانست بحث بيفايده است .بزحمت لبخندي بر لب راند و با دست رطوبت گونه هاي مادر را پاك كرد و گفت:

-        عزيزم ، اينطوري همه آرايشت پاك شد! بلند شو كه حسابي دلم گرفت . امروز قراره بشما خوش بگذره

-        بدون تو فكر ميكني امكان داره ؟

رايكا دست مادر را گرفت و او را از روي مبل بلند كرد و گفت:

-        اگه بدوني توي خونه بيشتر به من خوش ميگذره چي؟ مامان، باور كن حضور من در اون مهموني بيشتر كسلم ميكنه .

اينبار شكوفه خانم تسليم شد و در حاليكه بسمت در مي رفت زمزمه كرد:

-        هرطور مايلي عزيزم !

و بعد خانه را ترك كرد .رايكا لحظه اي به اطراف نگريست . به چنين سكوتي نياز داشت .آرام از پله ها بالا رفت و وارد ساختمان خودش شد . همه جا مثل هميشه تميز بود و برق ميزد .چقدر دلش ميخواست زماني مي رسيد كه پشت اين در ، دو چشم آبي به انتظار بازگشتش نشسته باشد ! با خستگي خود را روي كاناپه انداخت و نگاهش به تلفن افتاد .چقدر دلش براي عسل و صداي گرم او تنگ شده بود . بي اختيار دست پيش برد و شماره گرفت .صداي بوق به گوش رسيد و بعد از يك ، دو ، سه ، چهار..... آنقدر به صداي بوقها گوش داد تا اينكه صداي بوق ممتد در گوشي پيچيد .با افكاري درهم گوشي را سرجايش گذاشت . يعني عسل اين وقت شب كجا بود؟!

*******************

به آرامي از پله ها پايين آمد .از بعد ازظهر حال خوشي نداشت . باز هم با عسل جرو بحث كرده بود و باز هم رفتار بي تكلف عسل باعث رنجشش شده بود. با گامهاي آرام بسمت سالن غذا خوري رفت .همه آنجا جمع بودند و ميز چيده شده بود . آرام سلام كرد و پشت ميز نشست و به لبخند روناك جواب داد .فتاح خان ، ساكت به خوردن مشغول بود و شكوفه خانم كه از ورود او خشنود بود، بلند شد و بشقاب پسرش را برداشت و برايش غذا كشيد و روي ميز گذاشت و با لبخند گفت:

-        چرا اينقدر دير اومدي؟

-        ببخشيد يه كمي كار داشتم

شكوفه خانم لبخند مهرباني زد و با غذايش مشغول شد .رايكا با بي ميلي غذايش را خورد و زودتر از بقيه سالن را ترك كرد .به سالن كوچك رفت و روي اولين كاناپه لم داد و كنترل تلويزيون را برداشت و به تغيير شبكه ها مشغول شد .بالاخره روي شبكه اي متوقف شد، اما حواسش اصلا به برنامه تلويزيون نبود و ذهنش حول و حوش مسايل آن روز به پرواز در آمده بود .كم كم بقيه هم سالن غذاخوري را ترك كردند .روناك بلافاصله كنار او روي كاناپه جاي گرفت و شكوفه خانم براي آوردن ظرف ميوه به آشپزخانه رفت .فتاح خان هم پيپش را روشن كرد و مشغول كشيدن شد .بهجت خانم فنجانهاي چاي را آورد و روي ميز گذاشت .رايكا خم شد و فنجاني برداشت و به لبش نزديك كرد . در همان لحظه صداي زنگ تلفن برخاست .بهجت خانم گوشي را برداشت و لحظه اي بعد رو به فتاح خان گفت:

-        آقاي مهندس سرمدي پشت خط هستن

فتاح خان پيپش را روي جا سيگاري روي ميز گذاشت و با لبخند بلند شد و بسمت تلفن رفت .رايكا توجهش به سخنان پدر جلب شد .رزا دختر جالبي بنظر مي رسيد .اما با وجود توجه بيش از اندازه پدرش به او، كم روي رفتار او حساس شده بود . او دختر خوبي بود اما نه آنقدر كه ..........

صداي پدرش او را به خود آورد :

-    من كه از رفت و آمد با تو و خانواده ات سير نمي شم ، بخصوص از ديدن روي ماه دختراي گلت كه بخدا توي هزار تا دختر تك هستن . واقعا خوشا بحال مردي كه افتخار دامادي تو رو داشته باشه .

رايكا كه متوجه طعنه پدرش شده بود، به او نگريست . پدرش هم همه توجهش به او بود .پس مطمئن شد كه معني سخن او را به خوبي درك كرده .به همين خاطر با صورتي در هم رفته از جا برخاست و به طبقه بالا رفت .

صبح با عجله از ساختمان خودش پايين رفت . برخلاف هميشه امروز كمي ديرتر از خواب بيدار شده بود زيرا شب گذشته تا نزديكي هاي صبح بيدار بود و حتي پلك روي هم نگذاشته بود. سخنان ديشب پدر، زنگ خطر را برايش بصدا در آورده بود و اگر به همين منوال پيش مي رفت او بايد براي هميشه........

نه بايد فكري ميكرد . نبايد به هيچ قيمت عسل را از دست مي داد . دندانهايش را روي هم فشرد .ولي باز هم تصاوير شب قبل مقابل چشمانش زنده شد .

-        خب نظر شما چيه خانم؟ من كه فكر نمي كنم دختري بهتر از اون براي آقا پسر شما وجود داشته باشه!

شكوفه خانم لبخندي بر لب راند:

-        تو هميشه خوش سليقه بودي!

فتاح خان هم با صداي بلند خنديد .اما رايكا مثل اسپند روي آتش از جا پريد .

-        شما حق نداريد براي آينده من تصميم بگيريد و زندگي منو به بازي بگيريد

فتاح خان كه بار ديگر عصباني شده بود، ابروهايش را در هم كشيد و فرياد زد :

-        بشين سرجات! ما داريم با تو مشورت مي كنيم

رايكا بي توجه به او بسمت پله ها رفت و در حال بالا رفتن گفت:

-        پس اگه اينطوره جواب من منفيه ، فقط همين !

فتاح خان از روي مبل برخاست ، اما شكوفه خانم دست او را كشيد . فتاح خان فرياد زد:

-        فكر نكن من اجازه مي دم هر غلطي دلت ميخواد بكني! رزا هم زيباست و هم خانواده اصيلي داره و اين خيلي مهمه .

-        پس خواست من چي؟

-    تو وقتي مي توني تصميم بگيري كه از عقلت براي اين كار استفاده كني ، نه حالا كه فقط از روي احساس حرف مي زني . من نمي ذارم تو آينده ات رو خراب كني .

-        اين آينده خود منه!

-        ما همه زنجير وار به هم وصليم ، اينو بفهم !

رايكا بسرعت از پله ها بالا رفت و فتاح خان بار ديگر فرياد زد:

-        ما آخر هفته مي ريم خونه سجاد و رزا رو براي تو خواستگاري مي كنيم

اما رايكا داخل ساختمان شده و جوابي نداده بود .تا صبح با خود كلنجار رفت . مي دانست كه پدرش هميشه هر كاري كه خواسته كرده ، اما اين بار او نمي گذاشت .نه نمي گذاشت .

تا نزديك صبح در كنار قاب پنجره ايستاد و به تصوير شب پر ستاره بيرون چشم دوخت واتفاقات چند ماه گذشته مانند فيلمي در برابر ديدگانش رژه رفت .

دم دمهاي صبح ، وقتيكه سپيده طلوع كرد .تصميمش را گرفت .بايد فردا كار را يكسره ميكرد . در غير اينصورت ديگر راهي براي جبران نداشت .با اين افكار بر روي تخت خوابيد و دستهايش را زير سر گره كرد و به سقف خيره شد .كم كم پلك هاي خسته اش روي هم افتاد و خواب چشمهايش را فرا گرفت .

ادامه دارد .

Romanirani.blogfa.com