بسرعت از رستوران خارج شد .برخلاف هر روز امروز تمايل نداشت نهار را در اتاقش صرف كند .به همين خاطر كمي زودتر از بقيه شركت را ترك كرده بود. مدتها بود كه به تنهايي خو گرفته بود و ترجيح مي داد ساعاتش را با تنهايي و فكر عسل پر كند . بسرعت سوار آسانسور شد و به طبقه بالا رفت . همه كارمندان به كارهاي روزمره خود مشغول بودند .لبخندي بي رنگ بر لب رايكا نشست كه غم چهره اش را نمايان تر كرد و زير لب زمزمه كرد: امروز هم گذشت ، چون بقيه روزهاي يكنواخت!

آسانسور در طبقه چهارم متوقف شد .به آرامي در را گشود و وارد راهرو و از آنجا داخل ساختمان اصلي شد .منشي كه پشت ميز نشسته بود و با تلفن صحبت مبكرد، با مشاهده او از روي صندلي جست . رايكا با دست اشاره كرد كه بنشيند و بسمت اتاقش رفت، اما براي لحظه اي صداي خنده اي پاهايش را متوقف ساخت. آرام به داخل اتاق نظر انداخت .رزا با صداي بلند مي خنديد. خانم  عبدي در حاليكه چايش را ميخورد .قند به گلويش پريد و به سرفه افتاد .رزا با خنده بلند شد و پشت او ايستاد .صداي خانم غبدي تغيير كرده و هنوز ريز ريز مي خنديد .

-    آره وقتي به خودش اومد نظري به صورت جدي آقاي بهنود انداخت. چشمهاي رئيس از عصبانيت، سرخ رنگ شده بود و خانم اميدي كه دست و پايش رو گم كرده بود با مِن مِن گفت (( ببخشيد آقاي بهنود، يه كم حواسم.....)) آقاي بهنود كه از خشم در حال انفجار بود ، عينكش را از روي صورتش برداشت و چشمان غضبناكش را به اون بيچاره دوخت (( خانم لطف كنيد بريد منزلتون و هر وقت حواستون سرجاش اومد دنبال كار بگرديد )) خانم اميدي زير لب ناليد ((اما....)) آقاي رئيس با صداي بلندتري گفت)) اما نداره خانم محترم ، بفرماييد!)) و خانم اميدي سلانه سلانه بسمت اتاق اومد

رزا سرش را پايين انداخت و با لحني دلسوزانه گفت :

-        بيچاره خانم اميدي!

-    دلت براش نسوزه ، تو از بس خوبي همه رو مثل خودت مي بيني . اما خدا مي دون اون چقدر پر مدعا بود. فكر ميكرد از دماغ فيل افتاده و اونقدر فيس وافاده داشت كه بيا و ببين! همه ما از رفتنش دلمون خنك شد

-        اينطور نگو خانم عبدي

-    باور كن اگه تو هم جاي ما بودي همين قدر خوشحال مي شدي . مخصوصا كه بعد از اون همكار خوبي مثل تو نصيبمون شد .اما از همه جاش مهمتر قسمتي بود كه انگار از دماغ آقاي رئيس از شدت عصبانيت ، دود بلند ميشد . يه لحظه نگاهش كردم ، ديدم شده مثل يه اژدهاي خشمگين! با خودم گفتم الانه كه با دماغش يه آتيش سوزي راه بندازه!

رزا با صدا خنديد .

-        اِ خانم عبدي

-        اما باور كن قيافه اش خيلي خنده دار شده بود . هيچوقت كه نميشد با صد من عسل هم خوردش، اون روز كه ديگه نوبر بود!

رايكا اخمهايش را در هم كشيد .منشي لبش را به دندان گزيد و از روي صندلي برخاست ، اما او با دست اشاره كرد كه سرجايش بنشيند و ساكت باشد و آرام خود را به اتاق نزديكتر كرد. اين بار صداي رزا آمد:

-        اينقدرها هم كه مي گيد وحشتناك نيست فقط يه كم جديه ، كه اين جديت هم لازمه مسئوليتي به اين سنگينيه .

-    چي ميگي عزيزم ؟ الان آقاي شهبازي ، هم به وظايفش به خوبي مي رسه و هم رابطه خوبي با همه داره .نه ، عزيزم مشكل اينجاست كه اين آقاي رئيس ما فكر مي كنه كه از دماغ فيل افتاده و چون رئيس شده بايد به زمين و زمان فخر بفروشه .

رزا بي خيال شانه بالا انداخت و قصد داشت از اتاق خارج شود كه بار ديگر خانم عبدي گفت:

-    اما خدائيش اون روز بلوايي به پا بود .خانم اميدي وقتي لبخند روي لب ما رو ديد ، داشت ديوونه ميشد و با عصبانيت دندون قروچه اي كرد و كيفش رو از روي ميز برداشت و با عجله اتاق رو ترك كرد . اما اونقدر بسرعت از اتاق خارج شد كه بندكيفش به دستگيره در اتاق گرفت و خانم نقش زمين شد! جات خالي همه از خنده روده بر شده بودند .حتي آقاي شهبازي هم با صداي بلند مي خنديد، اما آقاي رئيس همينطور ساكت به اون خيره شده بود. جديت آقاي رئيس هم به طنز اون روز اضافه شده بود

رزا باز هم با صداي زيبايي خنديد و بسرعت از در خارج شد . رايكا هم كه ديگر طاقت از كف داده بود ، بسمت اتاق چرخيد . در يك لحظه رزا محكم با سينه او برخورد كرد و بشدت به عقب رفت .رنگش مثل گچ سفيد شد و لحظه اي نگاه مضطربش را به چشمان رايكا دوخت .همه چيز تمام شده بود! از صورت خشمگين او مشهود بود كه تمام سخنان آنها را شنيده و حال بايد منتظر عواقب بد آن مي ماندند. رايكا با خشم چشمانش را روي هم گذاشت و سعي كرد بر اعصاب خود تسلط يابد و در همان حال گفت :

-        بياييد اتاق من!

و بعد بلافاصله وارد اتاقش شد .منشي با تاسف سري جنباند و رزا با نا اميدي به ديوار اتاق تكيه داد .خانم عبدي به بيرون از اتاق دويد :

- بدبخت شديم رفت! حالا بايد چكار كنم؟ من به اين شغل احتياج دارم

بعد قطرات اشك در پهناي صورتش پخش شد .رزا انگشت دست راستش را رو ي لب گذاشت و با صداي پائيني گفت:

-        هيس! حالا اينقدر شلوغش نكن. مقصر خودمون بوديم، پس آرومتر.اينطوري اگه صدات رو بشنوه بيشتر عصباني مي شه .

خانم دستهاي سردش را به دستهاي رزا چسباند و رزا از سرماي آن لرزيد

-        چرا اينقدر يخ كردي؟

-        يعني چكارت داره؟

-        نمي دونم، حتما همه حرفامون رو شنيده !

خانم عبدي به پيشاني اش كوبيد :

-    منو كه اصلا لايق توبيخ هم ندونست .حتما برگه اخراجم رو به تو مي ده كه بهم بدي. ديدي چه آسون بدبخت شدم . چيزي كه زياده تايپيست .

رزا ابرو در هم كشيد:

-        بسه ديگه انقدر ناله نكن ، شايد هم ....... شايد هم .......

-        تو اونو نمي شناسي

رزا سري جنباند:

-        بهر حال زودتر برم بهترع

و بعد بسوي اتاق رفت و ضربه اي آرام به در نواخت .لحظه اي سكوت و بعد صداي او آمد :

- بفرماييد

آرام در را گشود و وارد شد . رايكا پشت به او و رو به پنجره ايستاده بود .آرام در را بست و به آن تكيه داد ومنتظر ماند .اما رايكا هم سكوت كرده بود. جرات حرف زدن نداشت و ترجيح مي داد او سكوت حاكم را بشكند. لحظه اي طول كشيد تا يسمت رزا چرخيد .از خشم دقايقي پيش خبري نبود و فقط همان صورت بي حالت و سرد ! رايكا روي ميز خم شد و پرونده اي را از روي آن برداشت و بطرف او گرفت وگفت:

-        اينها رو همين امروز ترجمه كنيد .

رزا با گامهايي آرام بسمت ميز رفت و پرونده را گرت. رايكا پرونده ديگري را برداشت و به دست او داد:

-    اينم بديد خانم عبدي بگيد كه تا همه رو تايپ نكرده به منزل نره . حتي اگه تا اخر ساعت كاري طول كشيد بايد بمونن و تمومش كنن

رزا نفسي به آسودگي كشيد، پس تنبيهي كه در انتظارش بود، همين بود.لبخندي در چشمانش نشست كه از نگاه تيزبين رايكا دور نماند .او هم كه چنين ديد قاطعانه گفت:

-        عجله كنيد خانم وگرنه مجبوريد شب رو همين جا بخوابيد

رزا سر به زير انداخت و بسمت در چرخيد

-        بله

اما لحظه اي بعد همان جا ايستاد و به آهستگي گفت:

-        ببخشيد ، كار ما اصلا درست نبود!

رايكا بي توجه، پشت به او و رو به پنجره ايستاد . رزا به پشت سر نگريست و لبخندي بر لبش نشست . رايكا با همه مردهايي كه ديده بود فرق داشت، چيزي در دلش فرو ريخت .اين مرد با همه تفاوتهايش.......

بايد مي گريخت! بايد از اين اتاق و صاحب مغرورش مي گريخت! قلبش تحت فشار بود و تمام عضلات بدنش منقبض شده بود. ناي تكان خوردن نداشت اما بايد مي گريخت، بايد مي گريخت! بسرعت از در خارج شد و در را پشت سر خود بست و به آن تكيه داد و چشمهايش را بر هم گذاشت .خانم عبدي به صورت خود كوبيد:

-        ديدي بيچاره شدم !

رزا به آرامي چشمهايش را گشود، بغضي تلخ آزارش مي داد .آيا بايد باور ميكرد؟ آن مرد با آن غرور و با آن چشمها چه بلايي بر سر احساسش آورده بود؟ دو قطره اشك روي برجستگي گونه هاي رنگ پريده اش سرخورد . دلش مي خواست در اتاق خودش در خانه شان بود ، بايد بخود اعترافات سختي ميكرد .دلش ميخواست گريه كند .اشك بريزد و فرياد بزند .دلش ميخواست چشمان طوسي رنگ او را در قاب چشمانش قاب كند تا هرگاه كه چشمانش را روي هم مي گذارد ، فقط تصوير دو چشم خاكستري جانشين سياهي مطلق چشمانش شود

دلش ميخواست گريه كند اما براي چه؟ به چه دليل؟ اما چرا گريه؟ او بايد شاد مي بود. مردي ، در كنج دلش خانه كرده بود، مردي كه مي توانست لحظات تنهايي اش را پر كند ، مردي كه مي توانست با او و در كنار او لحظات ناب تنهايي اش را معنا كند! اما نياز به گريه داشت، چرا؟ آيا اشك ريختن لازمه عشق بود؟ آخر او هيچ وقت عاشق نشده بود و نمي دانست عشق چيست .

نگراني عجيبي به دلش چنگ انداخت .چشمهايش را بست و در پشت پلكهايش ، تصوير رايكا را ديد كه پشت به او و رو به پنجره ايستاده است .لبخندي روي لبش نشست .هنوز خانم عبدي گريه ميكرد و او بايد خوددار مي بود .

آرام دستش را روي لبش گذاشت و پرونده را بسمت او گرفت :

-        چرا هياهو راه انداختي؟ تنبيه تو اينه؟

خانم عبدي با ناله بسوي او آمد و پرونده را گرفت و نظري به برگه هاي داخل آن انداخت .

-        اينا چيه؟

-        بايد امروز همه رو تايپ كني؟

-        همه رو؟ اينا كه دو روز طول ميكشه!

-        بالاخره تنبيه شما اينه!

خانم عبدي نفسي عميق كشيد:

-        واي خدا رو شكر! عيبي نداره مثل آدم مي شينم و تا شب كار ميكنم. بهتر از اينه كه اخراج بشم

و بعد خندان به اتاقش رفت. در همان لحظه دانيال از راهرو وارد شد و با تعجب به رزا ومنشي كه هنوز ايستاده بودند ، نظري انداخت :

- چي شده، چرا اينجا ايستاديد؟ اتفاقي افتاده؟

هر دو به اتفاق سري تكان دادند و رزا لبخند ملايمي بر لب راند:

-        نه هبچ اتفاقي نيفتاده

و بعد چشمكي به منشي زد و او هم ريز ريز خنديد.دانيال ابروي چپش را بالا انداخت و سرش را تكان داد و با خنده، دستگيره در اتاق رايكا را گرفت و گفت:

- هر طور مايليد!

و بعد وارد اتاق شد . رايكا هنوز پشت به در و رو به پنجره ايستاده بود

- معلومه اينجا چه خبره؟

رايكا برگشت و لبخندي بر لب راند:

-        هيچي، مگه چي شده؟

-        من امروز سركارم؟

-        نه چرا؟

-        آخه خانم سرمدي وحسيني يه طوري بودن!

-        چطوري؟

-        نمي دونم، اما شرايط مثل هميشه نبود

رايكا با صدا خنديد :

-        داري از فضولي مي ميري؟

دانيال دستهايش را بهم فشرد:

-        آره بخدا!

-        حقشون بود اخراجشون ميكردم ، هردوتاشون رو، اما.........

-        كيا رو؟

-        سرمدي وعبدي

-        چرا؟

-        خانم عبدي منو مسخرع ميكرد و سرمدي مي خنديد

اين بار دانيال با صداي بلند خنديد :

-        تو رو؟

-        آره ، خنده داره؟

-        آخه حق داشتن، منم به تو عادت كردم وگرنه خدائيش تو خيلي خنده داري !

رايكا پشت ميز نشست

-        مطمئن باش اگه يه كلمه ديگه چرت و پرت بگي تو رو ديگه اخراج ميكنم

-        چيه زورت به من رسيده!

-        نه ، خانم عبدي هم بخاطر خانم سرمدي قِصِر در رفت

دانيال با دست روي ميز كوبيد :

-        اِ..... نه بابا! خبريه؟

-    نخير آقا اشتباه نكن ، فقط صلاح نبود مترجم ماهري مثل اونو از دست بدم .اين دختر با اين سن كمش خيلي دقيقه.تا حالا توي اين چندسال مترجم به اين خوبي نداشتيم

-    اين دختره توي همه چيز بي نظيره! اينقدر قشنگ حرف مي زنه كه آدم دوست داره دو ساعت بشينه و فقط به آهنگ صداش و كلمات قشنگش گوش بده !

-        خب ديگه چي عزيزم؟ نگران نباش ، من به روناك چيزي نمي گم!

-        تو كه آدم فروش نبودي

-        خيلي از آدما تغيير مي كنن

-        اما تو.....

-        خب مي گفتي ديگه چي ؟ تو صداي لطيف خانم سرمدي رو شنيدي؟

دانيال با خنده گفت:

-        نامرد!

-        امشب طرف خونه ما پيدات نشه

-        تو اين كار رو نمي كني

-        پس بيا تا خودت برخورد روناك رو ببيني!

دانيال بار ديگر با صداي بلند خنديد.

*************************

رزا نظري به پرونده انداخت .بايد هر چه زودتر همه آنها را ترجمه ميكرد .دلش نميخواست در برابر او كم بياورد .بسرعت خودكارش را روي برگه سفيد كشيد . زمانيكه خسته چشم از روي برگه برداشت ساعت 5 بعد از ظهر را نشان مي داد .دستهايش را در بالاي سر گذاشت و كش وقوسي به اندامش داد. خانم عبدي سر بلند كرد و به او نگريست :

-        تموم شد؟

-        آره

-        خوش بحالت! من كه فكر كنم امشب رو اينجا مهمونم

رزا لبخندي لطيف بر لب راند:

-        اما خوب تنبيهي بود! هم كار شركت جلو افتاد و هم حسابي دمار از روزگار ما در آورد

خانم عبدي سري جنباند و به كامپيوتر روبرويش خيره شد

-        ديگه داره حالم به هم ميخوره

-        برات آب قند بيارم؟

-        آره، مرسي مثل اينكه فشارم پائين اومده

-        باشه، وقتي برگشتم برات مي يارم

و بعد از اتاق خارج شد.منشي دستش را روي آيفون فشرد:

- آقاي بهنود با من امري نداريد؟

- نخير بفرمائيد.شب خوشي داشته باشيد

- ممنون

و بعد از آن ارتباط را قطع كرد و به رزا نگريست

- ترجمه ها تموم شد؟

تبسمي بر روي لبهاي رزا نشست

-        تقريبا

-        طفلي خانم عبدي ! معلوم نيست تا چه ساعتي مهمونه

-        ميشه يه ليوان آب قند براش ببري؟ انگار فشارش پائين اومده .

خانم منشي ، كيفش را از روي صندلي برداشت و در حاليكه به سمت آبدارخانه مي رفت آهسته گفت:

-        باشه اگه نديدمت خداحافظ

-        خدحافظ

رزا دستش را پيش برد و ضربه اي به در زد .تپش قلبش چند برابر شده بود و دستش بوضوح مي لرزيد.صداي دلنشين رايكا در گوشش نشست:

-        بله

رزا چشمهايش را بست و دست روي قلبش گذاشت .((قرار بود خوددار باشي، نمي خواي كه آبروي منو به همين راحتي ببري، هان؟))

و بعد لبخندي به دستهاي لرزانش زد، ((چيه؟ نكنه ميخواي بگي لرزش دستم هم نشونه عاشق شدنه! پس اگه اينطوره عشق رسوا كننده اس، يه رسوا كننده دلپذير!

بار ديگر صداي رايكا آمد:

-        بله

رزا دستگيره در را فشرد و آن را گشود، رايكا منتظر به در مي نگريست و با مشاهده رزا خودكارش را روي ميز نهاد و به پرونده اي كه در دست او بود، خيره شد .رزا گامي به جلو گذاشت ، دستش هنوز مي لرزيد و او بيم داشت رسوا شود .به همين علت به سرعت پرونده را روي ميز گذاشت و خود را كنار كشيد .رايكا با حيرت به پرونده و سپس به صورت او خيره شد:

-        تموم شد؟

-        بله

رايكا پرونده را بازكرد و بدون آنكه به او بنگرد ، اشاره كرد كه روي مبل چرمي كنار ديوار بنشيند .سپس به برگه ها خيره شد . كلمات بسيار دقيق و بدون نقض ترجمه شده و هيچ بهانه اي وجود نداشت. دقايقي به همين منوال سپري شد و او به دقت متن را از نظر گذارند. اما هرچه بيشتر مي گشت، كمتر اشتباهي مي يافت .رزا دستهايش را بهم گره كرد و به صورت زيبا ومردانه رايكا نگريست . صورت او به تمام معنا زيبا بود! اما او عاشق غرور خاص اين مرد شده بود، غروري كه در هيچ پسري نديده بود .مردان زيادي، بارها در سر راهش قرار گرفته بودند، چه جوانهايي كه در كالج با او هم دوره بودند و يا جواناني كه بعد از بازگشت به ايران در سر راهش قرار گرفته بودند . همه آنها خصلتهاي مشتركي داشتند، اما رايكا مرد ديگري بود با شخصيتي متفاوت و بي نظير! او هميشه بدنبال چنين مردي بود و امروز او را يافته بود . در مملكت خودش و در اتاق كناري، جايي كه هر روز مي نشست و مي توانست به انتظار ديدن طوسي زيباي چشمانش بنشيند !

رايكا بسرعت كلمات را از نظر مي گذراند و در دل او را تحسين ميكرد، اما بايد بهانه اي مي يافت تا او را براي تنبيه تا شب نگاه دارد .پس..... اما هيچ ايرادي در كار نبود و كلمات دقيق و پشت سر هم رديف شده بودند . به همين علت به ناچار خم شد و از داخل كشوي ميزش پرونده اي ديگر را بيرون كشيد و بسمت او گرفت و گفت:

-        حالا كه انقدر سرعت عمل داريد زحمت اين يكي رو هم بكشيد!

رزا ابروهايش را در هم گره كرد و به چشمان خندان رايكا نگريست . چشمان او مي خنديد ، اما بقيه اجزاي صورتش جدي بود، پس اين كار چه معنايي داشت؟ گامي به جلو برداشت و پرونده را از ميان دست او بيرون كشيد .رايكا نگاه خندانش را به صورت او دوخت:

-        حالا ديگه ياد مي گيريد پشت سر كسي غيبت نكنيد!

رزا سر به زير انداخت .براي لحظه اي دوست داشت زمان در همان لحظه متوقف شود ، اما تمام تلاشش براي متوقف كردن زمان بي نتيجه ماند .دل كندن از آن طوسي زيبا، كار سختي بود ، اما بايد مي رفت .سعي كرد آن نگاه و آن چشمها را در ذهن خود قاب بگيرد و بسرعت اتاق را ترك كرد .

به هر زحمتي بود گريخته بود .بارها با خود تكرار كرد، (( واي كاش مانده بودم و مي گفتم كه من .....)) اما نه، چه دفاعي داشت؟ او با خنده هايش خانم عبدي را ترغيب به ادامه صحبت كرده بود، اما خودش مي دانست كه در تمام آن لحظه ها در دلش رفتار جدي رايكا را ستوده بود

رايكا روي صندلي چرخدارش بسمت پنجره چرخيد و به غروب آفتاب كه در قاب پنجره اتاق نشسته بود، نگريست .غروب آفتاب، چشمانش را نوازش كرد و خستگي را به او يادآور شد . چشمهايش را لحظه اي بر هم گذاشت ، باز هم دلتنگ عسل شده بود! از شوق ديدار او بسرعت از روي صندلي برخاست و كيف مشكي چرمي اش را از كنار ميز برداشت و كتش را روي دست انداخت و از اتاق خارج شد. ساختمان در سكوت سكرآوري فرو رفته بود. به سرعت بسمت در رفت ، اما در همان لحظه بياد خانم سرمدي افتاد و بسمت اتاق آنها نگريست .خانم سرمدي پشت ميز نشسته بود و خودكارش را روي كاغذ مي كشيد . لبخندي بر روي لبش نقش بست .انتقام خوبي گرفته بود. زير لب زمزمه كرد(( حالا ديگه درس خوبي مي گيريد!))

و بعد سوئيچ اتومبيلش را در دستش جابجا كرد و بسرعت از ساختمان خارج شد .

 

 

ادامه دارد