-        لطف كنيد بريد اتاق رئيس، باهاتون كار دارن

رزا گوشي را روي دستگاه گذاشت .باز هم چون روزهاي گذشته زمانيكه به اتاق او خوانده مي شد ، قلبش به تپش افتاد . بي توجه به سخنان خانم عبدي بسرعت خود را به اتاق او رساند و ضربه اي به در زد . صداي او آمد:

-        بفرماييد

نفس حبس شده در سينه اش را بيرون داد و به سنگيني ، در را گشود . دوست داشت به خود و احساسش مسلط باشد و چون روزهاي ابتداي ورودش با صلابت و مغرور، پا در اتاق او بگذارد .اما اعتراف چند روز پيش ، پاهايش را سست ميكرد . حالا مي دانست كه فقط و فقط به اميدن ديدن او بود كه به شركت مي آمد و زماني كه به اتاقش احضار مي شد، نفس در سينه اش حبس مي شد و از شوق ديدار ، سر از پا نمي شناخت .حالا مي توانست علت گريز بعضي از آدمها را از عشق بداند .عشق، ويران كننده بود .

در به آرامي گشوده شد و او را مشاهده كرد كه در پشت ميز بزرگ خود نشسته بود و چون روزهاي گذشته بسرعت كلماتي را روي برگه روبرويش يادداشت ميكرد.با اضطراب ، چشمانش را در اتاق چرخاند . از حضور دانيال در اتاق، آرامش به دل پرهياهويش راه پيدا كرد .حضور دانيال كمي آرامش كرده بود . به همين علت با شهامت بيشتري قدم به داخل اتاق گذاشت. لبخند گرم دانيال مشوقش شد و او هم لبخندي بر لب نشاند و لحظه اي بعد باز هم چشمانش را به صورت خشك و بي حالت رايكا انداخت و بي تفاوت نگاه از كاغذ برداشت و به صورت رزا نگريست .قلب رزا به يكباره ديوانه شد و حس كرد زير آن برق نگاه طوسي رنگ طاقت مقاومت را از كف داده و از هرم گرماي وجودش در حال شعله ور شدن است .حس ميكرد عرق روي پيشاني اش نشسته و گونه هاي تبدار از شرمش او را رسوا خواهد كرد، اما اطمينان داشت رايكا چنان غرق در كارهاي تكراري روزمره و افكاري است كه او از آنها خبر ندارد، كه هرگز متوجه تغيير حالت ناگهاني او نميشود . افكارش هم درست از آب در آمد ، زيرا او نگاه دلسرد كننده اش را به صورت رزا دوخت و خيلي شمرده گفت:

-    خانم سرمدي امروز بعد از ظهر از سوئد دو مهمان داريم دلم ميخواد اونا رو كاملا در مورد كارهاي شركت توجيه كنيد ، پاي قرار داد مهمي در ميونه !

رزا به آرامي سر جنباند و نگاه درمانده اش را به صورت دانيال دوخت. او هم لبخندي هديه چشمهاي نگران دختر جوان كرد. رزا با نا اميدي گام برداشت .خودش نمي دانست چرا هرگاه كه به اتاق رئيسش خوانده ميشد، انتظار برخورد جديد و لااقل ذره اي دلگرم كننده را داشت .اما هربار نا اميدتر از ديروز راهي اتاق خودش مي شد و زمانيكه پشت ميزش مي نشست، بغض با تمام سنگيني اش به گلويش فشار مي آورد .تصميمي گرفت زودتر از فضاي خفه كننده داخل اتاق فرار كند. به همين خاطر بسختي لب گشود و به آرامي زمزمه كرد:

-        بله، تمام سعي ام رو مي كنم

آنقدر اين جمله را آرام بر زبان آورد كه لحظه اي توجه رايكا به او جلب شد .با تعجب به دختر جوان كه در حال خارج شدن از اتاق بود، نگريست .علت برخوردهاي او را نمي فهميد! زماني چنان شاد و سرزنده بود و لحظه اي ديگر اين چنين مغموم و در خود فرو رفته ! براي نخستين بار كمي كنجكاو شده بود. وقتي گونه هاي تبدار و رنگ گرفته وچشمان منتظر دختر را نظاره كرد ، بي اختيار لب به سخن گشود:

-        خانم سرمدي!

رزا به پشت سر نگريست .رايكا با لحني كاملا آرام پرسيد:

-        حالتون خوبه؟

رزا با حيرت به چشمان پر جذبه رايكا نگريست .احساس ذوب شدن داشت احساس ميكرد پاهايش در زير نگاه دلنشين او توان ايستادن را از دست داده اند .شادي حاصل از توجه رايكا باعث شد بي اختيار لبهايش، لبخندي گرم را مهمان خود كند .همه وجود او با همين يك سوال ، به خروش آمده بود و احساس ميكرد دوست دارد از شدت شادي پرواز كند . بهر سختي بود بر خود فائق آمد . سرخي شرم زير پوست صورتش دويد و با لحني آرام گفت:

-        بله خوبم، از محبتتون ممنون

و بلافاصله اتاق را ترك كرد .رايكا با حيرت به در خيره شد و لحظه اي خودنويس خود را ميان دندانهايش فشرد . بعد با تعجب به دانيال كه با سماجت لبخندش را حفظ كرده بود، نگاه كرد و گفت :

- اين دختره چه‌اش شده؟!

- چطور؟

- نمي دونم .احساس ميكنم بين غم و شاديش فاصله اي نيست .شايدم اشتباه ميكنم ، اما نگاه اون يه جور خاصي........

دانيال بشكني در هوا زد :

-        دلت رو لرزونده؟

-        چرند نگو !

-    تو ديگه عجب آدمي هستي! فكر نميكنم هرمرد ديگه اي به جاي تو بود مي تونست در برابر اون ، اينهمه بي تفاوت باشه .اون يه دختر همه چيز تمومه ، يه دختر مستقل وخانم و از همه مهمتر، با اراده .من كه تا حالا دختري به اين پختگي نديدم .اصلا انگار يه ده سالي از همسن هاش بزرگتر و عاقلتره .ديدي چطور به امور رسيدگي ميكنه؟

رايكا بي خيال سري جنباند و از پشت ميز برخاست و پنجره پشت سرش را باز كرد و به بيرون خيره شد . پائيز آرام آرام مي آمد و نم نم باران نشان از سلام دوباره آن مي داد . رايكا نفس عميقي كشيد و به ميز تكيه داد .همانطور كه پشت به دانيال داشت با صداي گرفته و خشن داري گفت:

-        يكسال ديگه هم گذشت و باز هم پائيز!

-        رايكا تو خودت رو بي جهت ناراحت مي كني ، من دوست داشتم تو مي فهميدي كه عسل.....

رايكا با خشم به پشت سر نگريست:

-        عسل چي؟

-        چرا اينقدر زود قاطي مي كني؟ من كه منظوري ندارم، فقط اينقدر تو رو دوست دارم كه طاقت ندارم تلف شدن عمرت رو ببينم

-        من با عسل زندگي ميكنم

دانيال به ميز نزديك شد. رايكا باز هم از پنجره به خيابان نگريست

-        اما تو رايكاي سال پيش نيستي.رنگ چشمات آدم رو به گريه مي اندازه

رايكا سر چرخاند و به صورت دانيال نگريست .از علاقه او به خود خبر داشت ، اما نمي توانست علت مخالفت او و ديگران را با وجود عسل بفهمد

-        تو چرا اينقدر با عسل مخالفي؟ اونكه در حق تو بدي نكرده

دانيال لبخند تلخي زد :

-    من خوشبختي تو رو مي خوام، از زمانيكه عسل وارد زندگي تو شده ، تنها چيزي كه ديدم غمه كه توي چشمات چادر زده و نگاهت اينقدر خسته‌اس كه آدم رو.......

-        غم من از پائيزه .هميشه توي اين فصل همين حال رو داشتم

دانيال باز هم به تلخي خنديد:

-        فكر ميكني بايد باور كنم؟

رايكا بسختي بغضش را فرو داد:

-    من اگه قرار بود عاشق بشم توي اين 29 سال شده بودم .دانيال، عسل يه دختر بي همتاست ، اون تنها كسيه كه تونست احساسات منو.....

-        به بازي بگيره!

باز هم خشم در چشمان رايكا خيمه زد:

-        تو كم كم داري منو عصباني ميكني

دانيال به نشانه تسليم ، دستهايش را بالا برد:

-        باشه هر طور كه خودت مايلي! تو راست ميگي ، تو بايد از اون خوشت بياد نه ما.

و بعد بسرعت از اتاق خارج شد .دلش براي پسر خاله اش شور ميزد. درباره عسل حرفهايي شنيده بود كه شرم داشت به پسرخاله اش بگويد، اما بالاخره بايد كاري ميكرد عسل به هيچ عنوان مناسب او نبود

ساعتها بسرعت سپري شدند تا عقربه روي ساعت 5/4 توقف كرد . چشمهاي رزا هنوز بر روي عقربه هاي ساعت ثابت مانده بود و انتظار ديدن دوباره او را مي كشيد كه باز هم صداي او را شنيد و قلب ديوانه اش شروع به تپيدن كرد:

-        خانم سرمدي، مهمانان من اومدند .لطف كنيد تشريف بياريد

بسرعت از جا برخاست و بسمت اتاق مدير عامل رفت . نفس عميقي كشيد و ضربه اي به در زد .باز هم صداي مرادنه و گيراي او برخاست :

-        بله بفرماييد

با دلهره دست بسمت دستگيره در برد و در را گشود .

چشمانش را آرام آرام بالا برد و در نظر اول چشمش به دو اقاي بلند قد و باريك اندام با موهاي بلوند افتاد .لبخندي بر لب راند و سپس نگاهش روي صورت آقاي بهنود بزرگ ثابت ماند .او هم لبخند بر لب بسوي رزا آمد و نگاه متعجب و پرحيرتش را به او دوخت .

-        شما خانم سرمدي نيستيد؟ رزا سرمدي! باورم نميشه، چرا خودتي، رزا كوچولو!

-        عمو فتاح، خودتون هستيد؟

-        بله عزيزم، چقدر بزرگ شدي!

رزا خنديد .آقاي بهنود بزرگ با هيجان به او نگريست :

-        كي به ايران برگشتي؟

-        سه سالي ميشه

-        پدر حالش چطوره؟

-        خوبن، سلام مي رسونن

رايكا با تعجب به آنها نگريست و دانيال لبخندي بر لب راند و رو به آقاي بهنود پرسيد:

-        شما خانم سرمدي را مي شناسيد؟

فتاح خان كه از ديدن دخترجوان بسيار خشنود شده بود ، سرش را به آرامي تكان داد و در همان حال گفت:

-        پدر رزاي عزيزم يكي از دوستان خوب منه كه البته مدتيه كم لطف شده و به ما سر نميزنه

و بعد بار ديگر به رزا نگاه كرد و ادامه داد:

- پس مترجم زبده شركت تو هستي عزيزم ! تعريفت رو زياد شنيده بودم

رزا با شرم سري جنباند

-        در خدمتم!

-        پسرم كه باهات بدرفتاري نكرده دختر خوبم؟

رزا به رايكا كه هنوز متعجب بنظر مي رسيد ، نگريست . او خيلي بي تفاوت نگاه از آنها بر گرفت و مشغول بازي با كاغذهاي روي ميزش شد . رزا كه از مشاهده كم توجهي  او دلسرد شده بود، با لحن آرامي گفت:

-        اينجا همه مهربون و با محبت هستند !

-        بهر حال اگه پسرم اذيتت كرد بگو تا توبيخش كنم

و بعد با صداي بلند خنديد و او را به دوستان سوئدي اش معرفي كرد اما توجه رزا به رايكا كه اخم كرده و به كارهايش مشغول بود، معطوف بود . ساعتي در اتاق ماندند و رزا با مهمانان در مورد كارهاي شركت گفتگو كرد. بعد از آن به همراه فتاح خان از شركت خارج شده و به هتلي كه مهمانان در آنجا اقامت داشتند، رفتند و در لابي هتل هم حدود يكساعتي به گفتگو نشستند .پس از آن فتاح خان شخصا او را به خانه‌اش رساند، اما پدر رزا هنوز به خانه نيامده بود ، به همين خاطر فتاح خان هم ديدار با او را به روزي ديگر موكول كرد و بعد خداحافظي كوتاهي رفت .رزا بسرعت وارد خانه شد .ياسمن خواهرش در سالن كوچك روبروي تلويزيون نشسته بود . رزا پاورچين پاورچين به او نزديك شد و دستهايش را روي چشمهاي او قرار داد .ياسمن دست بلند كرد و انگشتانش را روي دستهاي نرم و لطيف خواهرش كشيد و با لمس انگشتر باريك و ظريف او لبخندي بر لب راند و گفت:

- رزا جون ، اين جور مواقع انگشترت رو از دستت در بيار

رزا خنديد و بسرعت كاناپه را دور زد و روي آن نشست ، ياسمن هم لبخندي بر لب راند:

-        حالا تو چرا امروز انقدر شارژي ؟

-        اشكالي داره؟

-        اشكال كه نه، اما چه خوب بود هميشه اينقدر سرحال به خونه مي اومدي !

رزا ابرو در هم كشيد و با تعجب پرسيد:

-        مگه هر روز سرحال نيستم؟

-        نخير خانم، الان يك هفته اي بود كه دمغ و كسل به خونه مي اومدي .وقتي مي ديدمت دلم مي گرفت!

رزا با صداي بلند خنديد:

-        عزيزم قول مي دم از اين به بعد خستگيم رو توي خونه نيارم

ياسمن او را در آغوش كشيد :

-        حالا راستش رو بگو، امروز چرا اينقدر خوشحالي

-        حدس بزن

ياسمن ابرو بالا انداخت .

-        چيزي به ذهنم نمي رسه

-        اگه گفتي رئيس اصلي شركت ما كيه؟

-        از كجا بايد بدونم ؟ خب حتما همون آقاهه ، اسمش چي بود؟ آهان، آقاي بهنود

-        نه ، اون مدير عامله ، رئيس اصلي شركت پدرشه ، فتاح خان!

ياسمن ابرو در هم كشيد :

-        كدوم فتاح خان ؟ نكنه......

رزا با هيجان دستهايش را بهم كوبيد .

-        آفرين ، همون عمو فتاح خودمون كه توي سفر انگليس، همسفر ما بود، اوني كه پنج ماه تمام با ما يكجا زندگي كرد

ياسمن كه حالا او هم به هيجان آمده بود ، با خنده پرسيد:

-        اونوقت تو تازه فهميدي دختر؟

-    خب از كجا بايد مي فهميدم؟ اسم شركت كه ستاره آبي بود، منم كه نمي دونستم اسم آقاي بهنود كوچيك چيه، پس بايد از كجا حدس مي زدم ؟

-        از فاميلشون

-    خب اولش يه كم كنجكاو شدم كه اين اسم رو كجا شنيدم، اما يادم نيومد .آخه عمو فتاح رو به اسم كوچيك يادم بود و بعد هم خيلي زود از صرافت افتادم، آخه پسر عمو فتاح هيچ شباهتي به اون نداره ، منم كه......

و در دل زمزمه كرد : (( فقط غرق در افكار خودم شده بودم ))

- پس با اين حساب اسم رئيس شركتتون رايكاست

- رايكا بهنود،چه اسم قشنگي ! راستش توي شركت هيچكس اسم اونو صدا نمي زنه، كي فكر ميكرد بعد از شش سال يكدفعه......

- بعد از شش سال چه اتفاقي افتاده ؟

رزا به پشت سر نگريست ؛ بهناز مادرش ظرف ميوه به دست از در آشپزخانه خارج شد .اين بار ياسمن با هيجان پرسيد :

-        مامان اگه گفتي رئيس شركت رزا كيه؟

بهناز خانم ابرو بالا انداخت:

-        از كجا بايد بدونم؟

-        عمو فتاح! يادته مامان، اون سال توي انگليس عمو فتاح با ما زندگي ميكرد؟

لبخند بر لب بهناز خانم نشست

-        عجب! ببين دنيا چقدر كوچيكه! تو تازه فهميدي؟

اين بار رزا به سخن در آمد:

-    آره، امروز اومده بود شركت ، از ديدنش شوكه شدم. اونم از اينكه منو ديده بود ، خيلي به شوق اومد .مي گفت دلم براي پدرت خيلي تنگ شده!

بهناز خانم آهي كشيد؛گويا به گذشته بازگشته بود . نگاهش را به قاب عكس روي كنسول دوخت و در همان حال گفت:

-    فتاح خان و پدرت از زمان دانشجويي با هم دوست بودن .اين دوستي بر مي گشت به دوران نوجوانيشون .اونا توي يه محل همسايه بودن ، توي يه دانشگاه درس خوندن، البته دوتا رشته مختلف. بعد از اون پدرت براي ادامه تحصيل رفت انگليس و فتاح خان ايران موند و ازدواج كرد و بعدش هم صاحب پسري شدند .همون روزها بود كه پدرت به ايران برگشت و منو كه توسط مادربزرگت كه كانديد شده بودم، ديد و پسنديد و با هم ازدواج كرديم .پدرت كه تازه فارغ التحصيل شده بود ايران موند .تو شش ساله بودي كه دوباره پدرت هوس رفتن كرد . منم باهاش همراه شدم . توي اين مدت هنوز پدرت و عمو فتاح با هم رابطه داشتن ، حالا يا تلفني يا با فرستادن نامه وكارت پستال .شش سال پيش هم كه خوب يادته . عمو فتاح براي يه معامله تجاري اومده بود انگليس و پنج شش ماهي پيش ما موند .

-        مامان، شما هيچ وقت رايكا رو ديده بوديد؟

-    آره، اما آخرين باري كه ديدمش 13-14 سال بيشتر نداشت و از حق نگذريم پسر قشنگي بود . يه صورت فانتزي و جذاب داشت و چشمهاي طوسي خوشرنگ !

رزا لحظه اي چشمهايش را روي هم گذاشت و در پشت پلكهايش تصوير نوجوان سيزده ساله اي را ديد كه زير تيغ آفتاب در كنار شمشادهاي بلند ايستاده و به دور دستها نظر انداخته .لبخندي محو بر لبانش نقش بست .باز هم صداي مادر او را از روياهايش دور ساخت

-        فكر كنم فتاح خان يه دختر هم داشت ! آره مثل اينكه اسمش روناك بود

اين بار ياسمن پرسيد:

-        پس چرا وقتي برگشتيم ايران ديگه ........

بهناز خانم گويا در افكار خود غرق بود به سخن در آمد:

-    نمي دونم يه دفعه چي شد! توي اين شش سال انقدر پدرت درگير كار شد كه ديگه از همه چيز غافل شد . اوايل كه عمو فتاح به ايران برگشته بود هنوز كارت پستال مي فرستاد و گاهي هم تماس مي گرفت . خب به هر حال بچه هاي ما بزرگ شده بودند و در گيريهاي ذهني و كاري چند برابر ! البته شايد اينها همه ‌اش بهونه باشه، ما اگه مي خواستيم خيلي راحت مي تونستيم فتاح خان رو پيدا كنيم .

رزا با هيجان از روي كاناپه برخاست:                    

-        حالا هم دير نشده، ما دوباره مي تونيم با هم رابطه برقرار كنيم

-        حالا كجا ؟ وايسا ميوه بخور خستگيت در بياد

رزا بسمت اتاقش رفت و در همان حال گفت :

-        ميل ندارم،‌بيش از هرچيز نياز به دوش آ بگرم دارم

و بعد از آن وارد اتاقش شد، اما خسته تر از آن بود كه به حمام برود. به همين خاطر با همان لباسها خود را روي تخت انداخت و به سقف خيره شد .صورت رايكا با همان جذبه هميشگي در برابر ديدگانش جان گرفت . لبخندي محسوس بر روي لبش جا خوش كرد . با روبرو شدن با فتاح خان به آرزوي محالش نزديكتر شده بود .شايد ديدار مجدد پدر و فتاح خان باعث بازگشت صميميت گذشته و روابط بيشتر خانواده ها مي شد و لااقل او مي توانست دقايق بيشتري در كنار رايكا باشد .هرچند مركز توجهات او نباشد . آهي كشيد و چشمانش را بر هم گذاشت و خواب خيلي راحتي چشمانش را ربود .