حریم عشق2-8
كيانوش از داخل آينه نيكا را ديد كه به ماشين نزديك ميشود با سرعت از ماشين پياده شد در را براي نيكا گشود .او روي صندلي قرار گرفت.كيانوش در رابست وخودش نيز سوار شد بمحض آنكه نشست به نيكا نگريست .او لبخندي زد ، ولي كيانوش احساس كرد چشمانش پر از اشك است.آهسته پرسيد: اتفاقي افتاده
نيكا با زحمت بغضش را فرو خورد وگفت: نه انشاءا.... مبارك باشه آقاي مهرنژاد.
كيانوش با شادي فرياد كشيد : قبول كردند؟
نيكا با تعجب به او نگاه كرد وگفت: بله
كيانوش همانطور هيجان زده گفت: خيلي خوب شد واقعا از لطفتون ممنونم خانم معتمد
نيكا اين بار با نگاهش او را سرزنش كرد وآهسته گفت: خواهش ميكنم كار مهمي نكردم
كيانوش سعي كرد برخود مسلط شود و بار ديگر با لحني آمرانه گفت: نه اتفاقا كار خيلي مهمي كرديد.
- راستي آقاي مهرنژاد خانم رئوف راجع به لعيا سوال كردند من بجاي شما به ايشون اطمينان دادم كه در مورد لعيا هيچ مشكلي پيش نياد
- كار خوبي كرديد، همين طوره كه شما فرموديد
- پس در اين صورت مشكل ديگه اي نيست .اميدوارم همه چيز بخوبي تموم بشه
- منم اميدوارم
شادي كيانوش گويا به پاهايش نيز سرايت كرده بود، چون آنچنان پدال گاز را فشرد كه ماشين از جا كنده شد و با شتاب فراوان پيش رفت . نيكا پلكهايش را روي هم گذاشت ، دلش ميخواست گريه كند اما نمي خواست كيانوش اشكهايش را ببيند .احساس دلتنگي و شكست ميكرد و نمي دانست چرا با وجود آنكه هم فروزان و هم كيانوش را دوست دارد و آرزو دارد هر دوي آنها خوشبخت شوند، اكنون در وجود خود احساس شادي نميكرد . كيانوش گويا موقعيت او را درك ميكرد، چون سكوت داخل ماشين را كاملا حفظ كرده بود . او در دل روح بزرگ كيانوش را ستايش ميكرد .او كه كتايون عبدي دختري با آنهمه مزايا و امتيازات مثبت اجتماعي را كنار گذارده بود و از فروزان زني كه بچه اي هم دارد خواستگاري ميكرد. با ياد آوري اين مطلب ناگهان بياد نيلوفر افتاد. بالاخره سايه شوم او از زندگي كيانوش كنار رفته بود. او ميتوانست سر وساماني به وضع نابسامان خود دهد. مسلما وقتي نيلوفر اين خبر را بشنود از تعجب شاخ در مي آورد و چهره اش ديدن دارد .نيكا سعي ميكرد چهره نيلوفر را در ذهن خود مجسم كند ولي كار ساده اي نبود. او هميشه دوست او را ببيند. ولي هيچگاه فرصتي پيش نيامده بود، ولي اكنون بنظرش مي رسيد مناسبترين زمان است . از زير چشم نگاهي به كيانوش نگاه كرد كه برعكس چند لحظه قبل چهره اش گرفته و غمگين بنظر مي رسيد آهسته گفت: كيانوش خان.
كيانوش گويا از خواب پريده باشد دستپاچه پاسخ داد: بله
- من مي خواستم خواهشي بكنم
- امر بفرماييد
- من خيلي دلم ميخواد...... دلم ميخواد......
- چرا مكث كرديد؟ خوب بفرماييد؟
- من ميخواستم چهره واقعي نيلوفر رو ببينم شما عكسي ازش داريد
همين كه جمله نيكا پايان گرفت رنگ از رخسار كيانوش پريد، از گفته خود پشيمان شد و شرمگينانه گفت: معذرت ميخوام مثل اينكه شما رو ناراحت كرد، ولي راستش من از اون روز كه دفتر شما را خوندم هميشه دوست داشتم بدونم نيلوفر چه شكليه؟ خودتون كه بهتر مي دونيد خانمها خيلي به قيافه آدما اهميت مي دن..... حالا امروز بنظرم رسيد وقت مناسبيه
كيانوش آرام پرسيد: چرا فكر كرديد امروز روز اين كاره؟
نيكا خواست بگويد ، چون امروز فهميدم كه شما بالاخره نيلوفر را كنار گذاشته ايد و زن ديگري را وارد زندگي خود كرده ايد ولي نگفت و تنها به گفتن جمله((همين طوري)) اكتفا كرد. كيانوش مدتي سكوت كرد .نيكا نا اميد شد ولي چند لحظه بعد گفت: ميشه خواهش كنم كيف منو از روي صندلي عقب بديد؟
نيكا اطاعت كرد .كيف را آورد و روي پايش گذاشت .كيانوش گفت: درش قفل نيست، بازش كنيد.
او در حاليكه در كيف را باز ميكرد كه دستهايش از شدت هيجان مي لرزيد، كيانوش بازگفت: اگه مي تونيد پيداش كنيد، دوتا از عكسهاي نيلوفر توي اين كيفه.
نيكا با دستپاچگي شروع به جستجو كرد ، ولي هرچه گشت عكسي نيافت. فكر كرد شايد كيانوش سر به سرش مي گذارد براي همين تصميم گرفت از خير ديدن عكسها بگذرد، دست از جستجو كشيد وگفت: اون خيلي خوشگل بود؟
- بهتره جواب سوالتون رو ندم تا خودتون وقتي عكس رو ديديد قضاوت كنيد
- ولي اينجا كه عكسي نيست
- اشتباه مي كنيد اون صفحه روي در كيف رو مي بينيد
- خوب بله
- اون باز ميشه از زير صفحه بكشيدش بالا
نيكا به گفته كيانوش عمل كرد روي صفحه بلند شد و زير آن دو عكس در قابي چرمي از جنس صفحه پديدار گشت. سرش را نزديكتر برد و بي اختيار گفت: خداي من!
او هميشه نيلوفر را زيبا تصور كرده بود، ولي اين عكسها به مراتب از تصورات او زيباتر بود.چشماني درشت وگيرا به رنگ سبز تيره، موهاي صاف ونرم خرمايي رنگ كه بر شانه هايش ريخته بود .بيني، لبها، تركيب زيباي صورتش و پوست صاف وخوش رنگش، درچهره او هيچ نقصي به چشم نمي آمد.اينهمه زيبايي باور كردني نبود.نيكا ناباورانه گفت: خيلي قشنگه خيلي!
كيانوش با اندوه پاسخ داد: ولي زيبايي اون براي من هيچ اهميتي نداشت.
نيكا لحظه اي در ذهن خود نيلوفر و فروزان را مقايسه كرد، هيچ شباهتي بين آن دو وجود نداشت.
- شما همون روز اول كه توي بيمارستان كيف منو باز كرديد مي تونستيد عكس رو ببينيد
- ولي شما خيلي خوب اونا رو استتار كرديد، اگه من تمام روز دنبالشون مي گشتم محال بود پيداشون كنم
- خوب حالا كه ديديد، همون چيزيه كه شما تصور مي كرديد؟
- نه خيلي قشنگتره .من هميشه چون ميدونستم شما خوش سليقه ايد نيلوفرو زيبا تصور ميكردم ولي نه تا اين حد
- شايد براتو جالب باشه كه بگم خودش حتي از عكساش هم قشنگتر بود، گاهي فكر ميكنم همين زيبايي بيش از حد بود كه هر دوي ما رو بيچاره كرد بعضي آدما ظرفيت نعمتي رو كه خدا بهشون مي ده ندارن.
نيكا با سر سخنان كيانوش را تائيد كرد وهمچنان به عكسها خيره ماند.هر دو سكوت كرده بودند نيكا فكر ميكرد كه هر دو به يك فرد مشترك مي انديشند.وقتي كيانوش به داخل خيابان پيچيد .نيكا بلافاصله ماشين ايرج را جلوي در ديد و قلبش بشدت به تپش افتاد. هيچ دلش نميخواست در چنين وضعيتي ايرج او را همراه كيانوش ببيند .ظاهرا كيانوش نيز متوجه ماشين شده بود ، چون گفت: خانم معتمد مثل اينكه مهمان داريد؟
- بله ظاهرا عمه و بچه ها اينجا هستن
- خانم معتمد اگه يه خواهشي كنم ناراحت نمي شيد؟
- نه ، بفرماييد
- ميشه به من اجازه مرخصي بديد؟يه روز ديگه مزاحمتون مي شم.
- ولي مگه نگفتيد كه مي خوايد مامان وبابا رو ببينيد؟
- بله، ولي حالا كه مهمان داريد
- اونا كه غريبه نيستند
- اگه اجازه بفرماييد ترجيح مي دم مزاحم نشم.
- باشه حالا كه اصرار داريد هر طور ميلتونه
نيكا بار ديگربه عكسهاي نيلوفر نگاه كرد،بعد در كيف را بست ، كيانوش گفت: هنوز از عكسهاي اين تحفه سير نشديد؟مي بينيد چه جذابيت عجيبي داره اين دختر
- بله واقعا حق با شماست
- من مطمئن هستم كه شما بدتون نمياد اين عكسها چند روز پيشتون باشه
- از كجا فهميديد؟
- من نيلوفر رو خوب ميشناسم...........خوب برشون داريد، هر دوشون رو ببريد
- واقعا...........جدي ميگيد؟.....ولي.......
- ولي نداره من از اين عكسها زياد دارم.آنقدر كه ميشه چهارشنبه سوري باهاشون يه آتيش بازي حسابي راه انداخت
- شما واقعا ميخوايد اين عكسها رو بسوزونيد؟
- نمي دونم، ولي قصدش رو دارم
- پس در اينصورت من اينا رو برميدارم
- برداريد ، من كه از همون اول عرض كردم
نيكا بار ديگر در كيف را باز كرد، كيانوش هم پايين آمد وقتي او در را براي نيكا گشود ، هر دو عكس در دستش بود وگفت: يعني ديگه تعارف نكن، تو نمي آيد؟
- نه متشكرم سلام برسونيد
- بابت همه چيز ممنونم، ببخشيد كه امروز مزاحمتون شدم
- من بايد از شما تشكر كنم، خيلي به زحمت افتاديد
- حرفش رو هم نزنيد
- پس با اجازه شما، خدانگهدار
- به سلامت
كيانوش با سرعت وارد شد وبا مهارت دور زد، صداي لاستيكهايش در كوچه پيچيد.براي نيكا چراغ زد ودستي تكان داد ورفت. نيكا منتظر ماند تا او به خيابان اصلي پيچيد. بعد عكسها را داخل كيفش گذاشت وداخل شد همين كه در هال را گشود مادرش به سمت او دويد.نيكا با خونسردي سلام كرد، ولي مادر با عصبانيت گفت: معلومه كجايي دختر؟ داشتم ديوونه مي شدم
نيكا با بي حوصلگي پاسخ داد: رفته بودم پيش فروزان
- چرا به ما نگفتي؟ فكر نكردي دلواپس مي شيم......... تو با اين وضعيت راه افتادي توي خيابوناي اين شهر شلوغ كه چي؟
نيكا بر آشفته وعصباني فرياد كشيد: با كدوم وضعيت؟ مگه من چمه؟ فقط پام تو گچه، عليل وزمين گير كه نيستم ، چرا با من اينطوري حرف مي زنيد.
نيكا از مادر روي گرداند وچشمان پر از اشكش بصورت پدر افتاد، دكتر نزديك آمد ، بازوان نحيف دخترش را در دستهاي خود فشرد وگفت: هيچ كسي نگفته تو عاجزي عزيزم، برعكس تو دختر شجاعي هستي كه من بهت افتخار مي كنم........... مادرت هم منظوري نداشت.اون فقط نگران شده بود اگه مي دونستيم كجا هستي ، اصلا نگران نمي شديم دخترم، مطمئن باش.
نيكا دوباره به مادرش نگاه كرد كه اشكهايش را پاك ميكرد بطرف مادر رفت مادر صورتش را بوسيد وگفت: معذرت ميخوام دخترم
- من معذرت ميخوام مادر، حق با شماست ، من بايد تماس مي گرفتم.
- اشكالي نداره عزيزم ، حالا برولباست رو عوض كن و بيا كه مهمون داريم، آبجي و بچه ها اينجان
- چشم پدر همين الان بر مي گردم.
نيكا با سرعت به اتاقش رفت.لباسهايش را عوض كرد وخود را براي ديدار عمه و گفتن حرفهايش آماده كرد. در خود احساس نيروي بسيار براي اين نبرد نابرابر ميكرد، وقتي نزديك پذيرايي رسيد، صداي عمه را شنيد كه مي گفت: داداش ما توي فاميل ودوست وآشنا آبرو داريم اين دوتا نبايد با آبروي ما بازي كنند
- بله آبجي شما درست مي گيد
- اين حرفا رو به دختر عزيزدُردونه خودتون بگيد دايي جان...............
نيكا ديگر طاقت نياورد ، وارد پذيرايي شد و سلام كرد همه پاسخ سلامش را دادند، ولي او بخوبي متوجه سردي برخورد عمه شد ، كنار پدرش روي يك صندلي نشست و عصاهايش را كنارش گذاشت شادي فورا پرسيد: نيكا جان حالت خوبه؟ پات چطوره؟
- اي به مرحمت شما بهتره
مازيار ادامه داد: نيكا خانم باور كنيد ما ظرف اين هفته ميخواستيم به ديدن شما بيايم ايرج خان نذاشت.
شادي وعمه به مازيار چشم غره رفتند و او را وادار به سكوت كردند. عمه بلافاصله گفت: عمه جون اين بازيها چيه در مياري؟
نيكا از لحن كلام عمه برآشفت وبا عصبانيت پاسخ داد: كدوم بازي؟ اصلا چرا از من مي پرسيد؟ از ايرج خان سوال كنيد؟
- از ايرج پرسيدنيها رو پرسيدن.منم جوابشون رو دادم حالا تو هم حرفات رو بزن، من امروز ميخوام به نتيجه برسم از اين بلاتكليفي خسته شدم، ميخوام بدونم آخرش چي تو زن من هستي يا نه؟
عمه مهلت پاسخ به نيكا نداد وخود ادامه داد: براي چي حلقه ات رو پس دادي؟ مگه زن به اين سادگي حلقه ازدواجش رو پرت ميكنه وميگه همه چيز تموم شده شما مي خوايد يه عمر باهم زندگي كنيد.
- نه اگه روش ايرج براي زندگي اينه كار ما به هفته آينده هم نمي كشه، واي بحال يه عمر
- نيكا جون، عزيزم آروم باش، براي تو خوب نيست كه آنقدر به اعصابت فشار بياري ، تو حالا عصباني هستي
- شادي ولش كن بذار حرفش رو بزنه، بذار همه بفهمن حرف حساب اين خانم چيه، كه مادر همه تقصيرها رو گردن من نندازه......... شنيدي مادر شنيدي خانم چي فرمودند؟ ايشون حتي يه هفته هم نمي تونند منو تحمل كنند
- اين حرفها چيه ؟از خودتون خجالت بكشيد ، فكر خودتون رو نمي كنيد فكر آبروي مارو بكنيد.
- عمه جون ، من كه چيزي نگفتم، فقط گفتم نميخوام از وطنم بيرون برم ، نميخوام از خانواده ام جدا بشم، اين آقا هم اگه منو ميخواد هميجا مي مونه، اگر هم نه هيچ اصراري در كار نيست .
در اين زمان دكتر نيز بالاخره سكوتش را شكست وگفت: خوب ايرج جان، اين كه حرف بدي نيست.
- دايي شما ديگه چرا؟ ببينم مگه اين شما نبوديد كه بخاطر خودتون نيكا و زن دايي رو از شهر بيرون كشيديد وآورديد اينجا، مگه زن دايي نمي خواست پيش خانواده اش باشه. ولي چون شما كه همسرش بوديد اينطور خواستيد اونم موافقت كرد اومد، ولي نيكا هيچ اهميتي به حرفاي من نمي ده خودش تصميم ميگيره
- تو اشتباه ميكني ايرج، من با موافقت همسر و دخترم اينكارو كردم ، من مسائلم رو باهاشون در ميون گذاشتم، اونام چون اين دلايل رو منطقي ديدند موافقت كردند، من كسي رو به زور اينجا نياوردم، همين الان هم اگه نيكا و افسانه نخوان همين امروز از اينجا مي ريم
- آخه شما مشكلاتتون رو با زن دايي در ميون گذاشتيد اونم پذيرفت ولي نيكا اصلا حرفاي منو درك نمي كنه، نمي فهمه چي مي گم
- خيلي خوبم مي فهمم، ولي حرفاي تو دليل نيست، بهانه است
- بفرما شنيديد؟
- خوب زن دايي جون بگو ببينم حرف تو چيه؟
- من ميگم براي اينكه در زندگي موفق بشم مجبورم چندسالي رو خارج بگذرونم، اين چند سال رو نيكا خانم فكر كنه توي زندانه، قبول كنه، بعد كه حسابي خودمون رو بستيم بر ميگرديم و يه زندگي مرفه و راحت براي خودمون راه مي اندازيم
- حالا بذار من بگم ، گوش كن آقا ، من زندگي مرفه رو نميخوام همين جا يه كاري پيدا كن ، با يه زندگي ساده شروع مي كنيم ، مثل همه ، بعد كم كم زندگيمون سر وسامون مي گيره......... شماها بگيد من چيز زيادي از اين آقا ميخوام؟
لحظه اي سكوت برقرار شد ، ولي ايرج سكوت را شكست و با عصبانيت گفت: حرف من همينه، اگر فكر مي كني ميتوني با شرايط من كنار بيايي كه بهتر، وگرنه نه براي تو شوهر قحطه نه براي من زن، بقول خودت هيچ اتفافي هم نيفتاده شما رو بخير مارو بسلامت
شادي با عصبانيت از جا جست و فرياد كشيد: ساكت شو ايرج، چرا به اين بحث مسخره خاتمه نمي ديد؟ هرچي ما سكوت مي كنيم شما دوتا بدتر مي كنيد اين فكرها رو از سرتون بيرون كنيد .شما بايد با هم زندگي كنيد، اينا كه مي گيد مشكلاتي نيست كه حل نشه خودتون با هم كنار بيايد.
- ما با هم خيلي حرف زديم شادي ولي نتيجه اي نداره آخرش هم خانم حلقه اش رو براي من پرت ميكنه يعني همه چيز تموم شد
- من با گذشته كاري ندارم، از اين به بعد عاقلانه با مسائل برخورد كنيد .
نيكا سرش را پايين انداخته بود. نمي دانست چه بايد بگويد بغض گلويش را مي فشرد ايرج با گستاخي برخاست وگفت: چي شد خانم اومدني شدي ؟ نيكا هم با سماجت فرياد زد: نه
همه با تعجب به آن دو نگاه كردند. مازيار با آنكه هيچگاه در امور مربوط به خانواده همسرش دخالت نميكرد اين بار پا در مياني كرد وگفت: ايرج خان رفتن از ايران اينقدرهام آسون نيست همين خانم...........خواهرتون ، هر وقت شما بياييد پيش ما يا ما بياييم ايران تا يكي، دوماه روزگار ما رو سياه ميكنه كارش ميشه گريه وبهونه گيري، تازه ايشون از روز اول مي دونست من خارج از ايران زندگي ميكنم وبا پذيرش اين شرط با ميل ورغبت قدم به زندگي من گذاشت واي بحال شما كه ميخواي نيكا خانم رو به زور با خودتون همراه كنيد.من اگه امروز درسم تموم بشه، با وجودي كه خواهر و بردارهام اونجا هستن فردا ميام ايران تا همسرم راحت باشه
ايرج از حرفهاي مازيار هيچ خوشش نيامد وبي اعتنا گفت: اين مشكل حل مي شه.
مازيار هم كه اينگونه ديد حرف ديگري نزد.شادي براي آنكه بحث را فيصله دهد برخاست در جعبه شيريني را كه با خود آورده بودند باز كرد و گفت: خوب به سلامتي بحث تمومه، اينم شيريني آشتي كنون.
- آشتي كدومه؟ ما اصلابا هم قهر نبوديم تو نمي ذاري ما به نتيجه برسيم من بالاخره نفهميدم تكليفم چي شد؟
- هيچي تكليفي در كار نيست فعلا شما همين جا بساط عروسيتون رو راه مي اندازيد و يه كار مناسب هم پيدا مي كنيد.حالا دهانتون رو شيرين كنيد موافقي نيكا جون؟
نيكا با نارضايتي و تاثر سري تكان داد و گفت: بله من حرفي ندارم.
- ولي من دارم، باشه اگه دوست داريد همين جا عروسي ميكنيم، ولي بلافاصله بايد بريم، يكي از دوستاي من منتظرمونه، اون برام كار مناسبي پيدا كرده كه نميتونم از دست بدم، اگه اين دست اون دست كنم كار تمومه كس ديگه اي رو انتخاب مي كنن.
- من يه نظر ديگه دارم عمه جون، تو بيا با ايرج برو، اگه ديدي خوب نيست وناراحتي برگرد
- نه عمه گفتم كه من پامو از مرز بيرون نمي ذارم حتي براي يه ساعت
- واي پناه بر خدا عجب لجبازي!
- خوب با اين حساب مثل اينكه حرف ديگه اي نمونده ، من واين خانم با هم به تفاهم نمي رسيم
دكتر از اين تصميم گيري عجولانه وحالت بي تفاوت ايرج متعجب شد لحظه اي به او خيره ماند عمه بي طاقت شد وگفت: خوب به اين عزيز دردونه يه چيزي بگو داداش
دكتر با عصبانيت به خواهرش نگاه كرد وگفت: الان ميگم، دخترم نيكا ما در انتخاب ايرج براي تو اشتباه كرديم، حالا هم دير نشده خودت رو از اين گرفتاري نجات بده اون مرد زندگي نيست
- بفرما اينم داداشمون، بلند شيد جمع كنيد بريم اينجا معلوم نيست چه خبره؟ شايد لقمه چربتري براي دخترشون پيدا كردن كه به اين راحتي ما رو جواب مي كنن
شادي با عصبانيت بمادرش كه كيف در دست ايستاده بود نزديك شد كيف را از دستش كشيد وگفت: چي چي بريم........ يعني چه؟ اينا زن وشوهرند، حرفي بينشون پيش اومده خودشون حل وفصل مي كنن، شماها چي ميگيد اين وسط داريد همه چيز رو تموم مي كنيد.
- مگه نشنيدي دايي جونت چي گفت؟
- چرا شنيدم، دايي هم مثل شما عصباني يه چيزي گفت ، حالا بشين
- نه شادي حرفهاي ما تموم شد، حالا هم بايد بريم، توي محضر همديگرو مي بينيم حرف ديگه اي هم نيست
شادي كه از فرط عصبانيت چهره اش گلگون شده بود فرياد زد: خفه شو احمق، اينا خيلي راحت مي تونند دامادي بهتر از تو پيدا كنن ولي ما ديگه ميتونيم مثل نيكا رو پيدا كنيم.
- بفرما اينم خواهرمون ديگه آدم از كي ميتونه توقع داشته باشه؟
- بله ، من مثل مادرت نيستم كه از تو چون برادرم هستي دفاع كنم من حق رو مي گم، راست مي گي شما بايد حتما از هم جدا بشيد از اولم تو لياقت اين دختر رو نداشتي
- شادي بسه، گفتم راه بيفت
عمه وايرج با سرعت به راه افتادند ، دكتر وهمسرش نيز براي بدرقه مهمانان از جاي برخاستند ايرج بمقابل نيكا كه رسيد لحظه اي ايستاد و بعد با غيظ گفت: براي روز محضر باهات تماس ميگيرم
نيكا بسختي بغضش را فرو برد و برخود مسلط شد وگفت: منتظرم
آنها بسرعت خانه را ترك كردندشادي بازگشت سرش را با شرمندگي به زير انداخت ونشست. نيكا به زحمت از جاي برخاست عصايش را در دست گرفت و بسوي شادي رفت روبه روي او ايستاد وگفت: توچرا سرت رو پايين انداختي؟
- به جون نيكا اصلا روم نميشه تو چشاي شماها نگاه كنم
- ديوونه نشو دختر، اين كار بالاخره يه روز بايد مي شد اينطوري بهتر شد
شادي نگاهش را به چشمان پر از اشك نيكا دوخت. از جا بلند شد او را در آغوش كشيد وبا صداي بلند شروع به گريه كرد،گريه او بغض فروخورده نيكا را هم آشكار كرد.مازيار به همراه دكتر و همسرش به اتاق بازگشتند .افسانه بطرف آن دو رفت وگفت: بس كنيد دخترها براي چي گريه مي كنيد؟
نيكا سعي كرد برخود مسلط شود و در حاليكه بسختي لبخند مي زد گفت: مادر مي بيني شادي ديوونه شده
شادي بريده بريده گفت: بخدا............ بخدا زن دايي..........من.............
اما گريه امانش نداد مازيار نزديك آمد وگفت: شادي بخاطر خدا بس كن هنوز اتفاقي نيفتاده.دايي............ شمام يه چيزي بگيد تو رو خدا اينطوري ساكت نايستيد
- شادي عزيزم بهتره اين مساله همين جا تموم بشه.البته بازم اختيار با خود نيكاست.
همه رو به نيكا چشم دوختند او آهسته گفت: من مي رم بخوابم فردا صبح نظرم رو ميگم
بعد بطرف اتاقش راه افتاد.افسانه نيز به دنبالش رفت وگفت: ولي نيكا جون تو كه شام نخوردي؟
- اشتها ندارم مادر متشكرم
افسانه خواست باز هم چيزي بگويد ولي دكتر با اشاره به او فهماند مزاحمش نشود.افسانه نيز به ناچار سكوت كرد ونيكا عصا زنان بسوي اتاقش رفت
********************
سرش چنان بشدت درد ميكرد كه نمي توانست چشمانش را بگشايد بنظرش رسيد دچار سردردهايي نظير سردردهاي كيانوش شده .نگاهي به عكسهاي نيلوفر ونگاهي به قاب عكس ايرج كرد و بعد قاب را بلند كرد و با شدت به ديوار كوفت: تو هم منو ديوونه مي كني همونطوري كه نيلوفر كيانوش رو بيچاره كرد. بعد با عصبانيت گوشي تلفن را كشيد و شماره منزل عمه را گرفت نفسهايش بشماره افتاده بود و صداي تپش ناهماهنگ و پرشتاب قلبش را به وضوح مي شنيد .
- ......... بله
- سلام من نيكا هستم
- سلام كاري داشتي
- بله ميخواستم بگم براي بعد از ظهر امروز آماده باش ميخوام هرچه سريعتر هر دومون رو راحت كنم
- همين امروز
- بله، اشكالي داره؟
- نه ، من حرفي ندارم ولي خوب بود زودتر مي گفتي، من فكر ميكنم بايد مقداري از مهرت رو پرداخت كنم
- احتياجي نيست، من تمامش رو به تو وعمه بخشيدم
- خوب پس مشكل ديگه اي نيست
- براي ساعت 4 آماده اي؟
- بله، كجا مي تونيم همديگر رو ببينيم
- همون محضري كه عقد كرديم خوبه؟
- بله
- من فعلا به بقيه چيزي نمي گم، تو هم چيزي نگو تا كار تموم بشه
- فكر ميكنم احتياج به شاهد باشه
- يه فكري براش بكن
- باشه، نيكا تو فكرهات رو كردي؟
- بله، مطمئن باش........... كاري نداري؟
- نه
- خدانگهدار
بي آنكه منتظر پاسخ ايرج باشد، گوشي را سر جايش گذاشت واز جا برخاست.چندين مرتبه صورتش را باآب سرد شستشو داد، اما در چشمان سرخ وباد كرده اش تغييري ايجاد نشد .بيخوابي وگريه هاي شب گذشته چهره اش را يشدت اشفته نموده بود ، ولي او قصد داشت هر طور كه شده ماسكي از بي تفاوتي بر وجود پر آشوب و غوغايش بزند.
وقتي كنار ميز صبحانه قرار گرفت همه متوجه شدند كه لبخندش تصنعي است ولي با وجود تصنعي بودن همه از آن استقبال كردند شادي به خنده گفت: چقدر ميخوابي دختر ظهره؟
- حق با شماست معذرت مي خوام، مدتها بود اينهمه نخوابيده بودم
- پس شب خوبي داشتي؟
- بله، خيلي خوب.
- خوب برنامه امروز چيه سركار خانم؟
- من بعد از ظهر بايد به ديدن يكي از دوستام برم، ساعت 4 باهاش قرار دارم، اگه برنامه اي مي خواي بذاري تا 4 نكشه
- پس بگو برنامه نذار ديگه
- نه بذار
- پشيمون شدم ، باشه براي يه وقت ديگه امروز بشينيم و با هم صحبت كنيم خيلي خوب شد كه دايي ومازيار نيستند مهلت داريم كه حسابي غيبت كنيم شروع كنيم زن دايي؟
- من حاضرم شادي جون
هر سه خنديدند و نيكا گفت: اجازه بديد من شروع كنم اما نه با غيبت با يه خبر تازه
- خوب بفرماييد ولي بشرطي كه تكراري نباشه
- تكراري نيست تازه خيلي هم تعجب آوره
- پس زودتر بگو مامان
- خبر يه عروسيه
- عروس وداماد غريبه اند؟
- اگه غريبه بودند كه بشماها ربطي نداشت ولي يادتون باشه فعلا خبر بايد مخفي بمونه چون به من سفارش شده حرفش رو به كسي نزنم
- ما كه كسي نيستيم، بگو نصف عمر شدم
- فروزان ميخواد عروس بشه
شادي و مادر هر دو با هيجان فرياد زدند: جدي مي گي؟
- بله
- داماد كيه؟
- اونم غريبه نيست
- خوب كيه؟
- آقاي كيانوش مهرنژاد
سكوتي آكنده از بهت وحيرت اتاق را پر كرد آن دو با تعجب به يكديگر نگاه كردند.نيكا دانست خبر آنچنان غافلگير كننده بود كه آنها را از هر اظهار نظري بازداشته براي همين هم خودش سكوت را شكست و گفت : چرا آنقدر تعجب كرديد ؟ البته عروس و داماد ما هنوز رسما صحبت نكردند ولي مسلما به توافق مي رسند چون فروزان قبول كرد كه دوباره ازدواج كنه، آقاي مهرنژادم كه حتما پسنديده كه خواستگاري كرده پس مشكلي نمي مونه.
شادي پاسخ داد:بله، درسته
ولي مادر همچنان سكوتش را حفظ نموده بود نيكا دلش مي خواست بداند مادر به چه فكر ميكند ولي چيزي نفهميد شادي با هيجان از عروسي اي كه در پيش بود سخن مي گفت. مثل هميشه پر حرارت و شاداب و نيكا تنها حالت پرتحرك او را مي ديد و كلماتش را نمي شنيد.
**********************
- همه چيز تموم شد، مي دوني نيكا ما فاميل هستيم، دلم ميخواست دوستانه از هم جدا بشيم، تا هيچ مشكلي تو فاميل ايجاد نشه
- خوب همونطور شد كه تو مي خواستي ، ما كاملا دوستانه از هم جدا شديم، من براتآرزوي موفقيت ميكنم هم در مورد ازدواجت و هم در تمام مسايل ديگه زندگيت
- متشكرم منم اميدوارم خوشبخت بشي
- لطف داري
- شادي نمي آد خونه ما؟
- نمي دونم، چيزي نگفت، ولي به گمونم ديگه براي تعطيلات نمونه و زودتر بره
- واقعا؟ چرا؟ من نمي فهمم او ديگه چرا قهر كرده
- مهم نيست وقتي عصبانيتش فروكش كنه آشتي ميكنه.......... به عمه سلام برسون
- مگه نمي خواي بذاري برسونمت؟
- نه خودم مي رم.
- ولي اينطوري برات سختع
- مطمئن باش كه سخت نيست خدانگهدار
- باشه برو، هر طور خودت دوست داري........ خداحافظ
نيكا آهسته آهسته به راه افتاد نمي دانست به كجا بايد برود هنوز چند گامي نرفته بود كه ماشين ايرج از كنارش گذشت.او برايش بوق زد و دستش را بعلامت خداحافظي تكان داد.
نيكا به رفتن او خيره شد . باز احساس سر درگمي كرد . حالا جواب پدر ومادرش را چطور بدهد؟ چگونه به آنها بگويد كه پنهاني از ايرج جدا شده؟ به اطرافش نگاه كرد .در مقابلش پاركي بود كه زمستان و سرما درختانش را به عرياني كشانده بود . بمحض ورود پارك خلاء وجود برگها و گلها را حس كرد. شايد اين احساس خلائي در وجود خودش بود. او در وجود تهي و پر آشوبش بجاي همه چيز احساس گريه ونفرت داشت . در دلش اشكها جاري بود ، ولي غرورش مانع از خروج آنها مي شد. بطرف نيمكتي در گوشه اي آرام و ساكت رفت .هنوز درست بر روي نيمكت جاي گير نشده بود كه بغضش شكست و اشكهايش سرازير شد. ديگر در خود هيچ رغبتي براي زندگي احساس نميكرد، او محكوم به فنا بود بايد احساساتش زير پاي سرنوشت لگد كوب مي گرديد بايد دلش در گذر بيرحم زمان مي شكست ومي مرد، ولي او بايد مي ماند .شايد سرنوشت او يك زندگي خالي از عشق بود.
********************
افسانه فرياد كشيد: همين!آخر عاقبت اين همه تلاش براي به ثمر رسوندن يه بچه اينه كه بزرگترين تصميم زندگيش رو بدون اطلاع خانواده بگيره؟حتي يه كلمه بما نگفتي چكار ميخواي بكني. ما بايد اين خبر رو از شادي بشنويم ، شادي بيچاره رو بگو كه رفته بود ميانجي بشه شما رو آشتي بده ، خبر نداشت كه شما يه هفته است همه چيز رو تموم كرديد واحتياج به هيچ كس نداريد.
- مادر بس كن خيال كردي من دوست داشتم اين اتفاق بيفته؟ وقتي منو نميخواد چكار كنم؟ وقتي منو نميخواد، نميتونم خودم رو بهش تحميل كنم، من مجبور بودم اينكارو بكنم، چرا منودرك نمي كنيد؟
- من دركت ميكنم دخترم آروم باش، مادرت از اين ناراحته كه تو بيخبر اينكارو كردي وگرنه اين تو هستي كه بايد براي زندگيت بگيري ،نظرمون رو به تو تحميل نمي كنيم، فقط وفقط نظر تو شرطه
- ساكت باش مسعود ، آنقد اين دختره رو لوس نكن ، اگر از روز اول اين همه لي لي به لا لاش نمي ذاشتي ، امروز كارش به اينجا نمي كشيد .چي داري مي گي؟ زندگي بچه بازي نيست كه تا بهت گفتند بالاي چشمت ابروست طلاق بگيري، مي دوني مردم پشت سرمون چه حرفايي مي زنن؟
نيكا ديوانه وار فرياد كشيد: چي مي گن ها؟ چي مي گن؟ بذار هر چي مي خوان بگن خوب كردم ، خوب كردم.
چندين مرتبه در حاليكه با مشت به ديوار مي كوبيد جمله اش را تكرا كرد. دكتر بسرعت به او نزديك شد و سعي كرد آرامش كند .ولي بيفايده بود. او مداوم فرياد مي كشيد. لحظه اي به زمين وزمان ناسزا مي گفت، دقايقي بعد گريه سر مي داد. افسانه كه بشدت ترسيده بود در ميان گريه از او عذرخواهي ميكرد، ولي سودي نداشت ، او آن چنان فرياد مي كشيد كه هيچ صداي ديگري را نمي شنيد. دكتر ناچار با سرعت به اتاقش رفت و با سرنگي پر بازگشت و با كمك همسرش مايع آنرا به نيكا تزريق كرد. لحظاتي طول كشيد تا او آرام و آرام تر شد، بعد چشمانش را بر هم نهاد و در آغوش پدر آرام گرفت. دكتر دخترش را روي كاناپه خواباند و از جا برخاست و در حاليكه روي او را مي پوشاند با تاسف سري تكان داد وگفت: هيچوقت فكر نميكردم مجبور باشم به دختر خودم از اين آمپولها تزريق كنم. تمام تلاشهاي من براي اين بود كه دختري از نظر روحي و رواني سالم به جامعه تحويل بدم، ولي همه تلاشهام هدر شده، همه چيز بهم ريخت
افسانه گريه كنان پاسخ داد: مسعود اگر نيكا مثل كيانوش بشه چي؟ اون نميتونه تحمل كنه ، دخترم مي ميره.
- آنقدر سر به سرش نذار، كارهاي ناشايست ايرج تو اين مدت علاقه نيكا رو از بين برده ، پس زياد نگران نباش فقط عذاش رو بيشتر نكن .
- هر كاري كه تو صلاح بدوني ميكنم، بهت قول مي دم.
مسعود دستهاي افسانه را در دستهاي گرم خود گرفت وگفت: من نمي ذارم دخترم به روز كيانوش بيفته ، بهت قول مي دم فقط تو بايد به من كمك كني
صورت پر از اشك افسانه را لبخند اعتماد زينت داد، واو با سر قول مساعد داد.
*******************
- نيكا مادر تلفن، زود باش
- كيه؟ بگو خونه نيستم حوصله حرف زدن ندارم
- آقاي مهرنژاد، نميخواهي صحبت كني؟
نيكا به داخل هال سرك كشيد و با تعجب گفت: كيانوش مهرنژاد؟
- آره ديگه بيا
بطرف مادر به راه افتاد گوشي را گرفت وگفت: الو
- سلام عرض شد سركار خانم بي حوصله بي معرفت.
- سلام، ديگه ((بي)) تو چنته شما پيدا نمي شه بما نسبت بديد؟
- مگه دروغ مي گم....... خوب حالتون چطوره؟ حالا ديگه حوصله نداريد صحبت كنيد آره؟ به كيانوش بگيد خونه نيستم
- شما شنيديد.......... باور كنيد من نمي دونستم شما هستيد، تازه كي گفتم به كيانوش بگيد؟
- شوخي كردم ، بگذريم............ تعريف كنيد ، حالتون خوبه؟
- خوبم ، متشكرم
- شما كه دلتون براي ما تنگ نشده، ولي لااقل نخواستيد اخبار جديد رو هم بگيريد؟
- من منتظر بودم، شما خبر بديد
- من چندين مرتبه تماس گرفتم كسي منزل نبود
- من ومامان مي ريم فيزيو تراپي
- اتفاقا براي همين زنگ زدم كه بدونم چه روزهايي تشريف مي بريد بيمارستان؟
- روزهاي فرد ، چطور مگه؟
- ميخواستم يه برنامه بذارم كه وجود شما هم الزاميه ، براي همين ميخواستم روز اون برنامه رو با شما هماهنگ كنم
- انشاءا.... كه خيره
- خيرخيره، ميخوايم بريم خريد عروس
- خوب ديگه من ديگه چرا بيام؟
- چرا نيايد؟ شما هم از دوستان داماد هستيد وهم عروس. ومايلند شما باهاشون همراه بشيد،خواهش ما رو رد مي كنيد؟
- نه ولي شما كه وضعيت منومي دونيد.من هنوز با يكي از عصاها راه مي رم اينطوري براتون مشكل نيست؟ معطل ميشيدها
- چه اشكالي داره ، عجله در كار ما نيست
نيكا چند لحظه فكر كرد، اگر ايرج بود حتما كسر شانش مي شد كه با اين وضع با او راه برود
- ........خانم معتمد فكرهاتون رو كرديد؟ افتخار مصاحبتتون نصيب ما ميشه؟
- يعني همه چيز تموم شد و كار به خريد كشيد و شما فقط معطل من هستيد؟
- بله همه چيز بخوبي و خوشي پايان گرفت
- بسلامتي
- پس شمام مي آيد، درسته؟
- باشه، اگه شما دوست داريد مزاحم داشته باشيد، من حرفي ندارم .
- امروز صبح بيمارستان بوديد؟
- بله
- فردا كه ديگه نمي ريد؟
- نه
- پس، فردا صبح مناسبه، برنامه اي نداريد؟
- نه من آماده ام
- ساعت 9 مي آم دنبالتون
- به پدرم ميگم منو برسونه، شما حتما خيلي كار داريد
- نه لازم نيست، دكتر رو به زحمت بندازيد خودم ميام
- باشه هر طور ميلتونه
- امري نيست
- متشكرم، به همه خصوصا عروس خانم سلام برسونيد
- حتما، شما هم سلام برسونيد، خدانگهدار
- خداحافظ
نيكا گوشي را گذاشت ومادر كه حيرت زده به او مينگريست نگاه كرد. افسانه پرسيد: چي گفت؟
- هيچي براي خريد عروسي دعوت شدم
- بسلامتي، مثل اينكه عروسي سر گرفته........كيانوش خوشحال بود
- چه جورم، فكر ميكنم با دمش گردو مي شكست
- اميدوارم خوشبخت بشه، پسر خيلي خوبيه، حيفه كه زندگيش خراب بشه
- فروزان هم دختر خوبيه
- آره هر دوشون وخصوصا لعيا، اميدوارم زندگي خوبي داشته باشند حالا مي ري؟
- بله
- كي؟
- فردا مي آد دنبالم
- خوبه، روحيه ات عوض مي شه
- مامان ميشه يه خواهش بكنم
- بگو عزيزم
- به كيانوش فعلا راجع به متاركه من وايرج چيزي نگو باشه؟
- حتما خيالت راحت باشه.
نيكا به سنگيني از جاي برخاست ، احساس غريبي داشت.نمي دانست شاد است يا غمگين، ولي هرچه بود احساس رضايت نميكرد.